چیزهای زیادی را مخفی کردم

مهمترینش را میدانی چیست... عشق

که جایش مثل برگه ی امتحان پاره پوره ی ریاضی که از توی سطل زباله مدرسه به خانه ما بازگشت نا امن نبود

عشق برای بیرون آمدن از من اجازه میخواست

مثل کودکی دستش را میشد گرفت و به پیاده روی شعر برد

روی کلمه می ایستاد و از دهانت بیرون می‌جست و اطراف را معطر می‌کرد اما باز به همین وضوح مخفی می ماند

عشق گاهی خسته ات می‌کرد و آنگاه که دیگر نمیشد مخفی بماند بحث شب تا صبح با رفیقت میشد در تاریکی خوابگاه

قلب آن صندوقچه شفاف، برای عشقی قدیمی که عمری قدکشیده جا باز میکند و بزرگتر می‌شود

و آه آن قلب بزرگ حالا مخفیگاه رنج ها و شادی هاست

عشق را باید مخفیانه رشد داد