مخفی
چیزهای زیادی را مخفی کردم
مهمترینش را میدانی چیست... عشق
که جایش مثل برگه ی امتحان پاره پوره ی ریاضی که از توی سطل زباله مدرسه به خانه ما بازگشت نا امن نبود
عشق برای بیرون آمدن از من اجازه میخواست
مثل کودکی دستش را میشد گرفت و به پیاده روی شعر برد
روی کلمه می ایستاد و از دهانت بیرون میجست و اطراف را معطر میکرد اما باز به همین وضوح مخفی می ماند
عشق گاهی خسته ات میکرد و آنگاه که دیگر نمیشد مخفی بماند بحث شب تا صبح با رفیقت میشد در تاریکی خوابگاه
قلب آن صندوقچه شفاف، برای عشقی قدیمی که عمری قدکشیده جا باز میکند و بزرگتر میشود
و آه آن قلب بزرگ حالا مخفیگاه رنج ها و شادی هاست
عشق را باید مخفیانه رشد داد
+ نوشته شده در ۱۴۰۲/۰۳/۳۰ ساعت 1 توسط مهدی
|
محمدمهدی نورقربانی