صبر راهی که نشان داد به جایی نرسید


صبر، راهی که نشان داد به جایی نرسید
پیش از این ضجه و فریاد به جایی نرسید

من به او گفتم و او گفت و کسی گوش نکرد
گفتگو های من و باد به جایی نرسید

مژه تا بر سر پلک است بهایی دارد
هر که از چشم تو افتاد به جایی نرسید

بی نشانی تر از آنم که بیابند مرا
نامه هایی که فرستاد به جایی نرسید

خواستم کوه برایش بکنم ، دل کندم
چه کنم قبل من استاد به جایی نرسید

جای نزدیک شدن ، پاک فراموش شدم
صبر راهی که نشان داد به جایی نرسید

#مهدی_نورقربانی

مهدی نور

مدت ها بود که می‌خواستم در دنیای ادبیات با نام مهدی نور هم ادامه حیات بدم.

از امروز رسمی شد

پ ن : این غزل ۶ سال پیش با صدای امیرحسین افتخاری منتشر شد.

تکامل

مثل مورچه ای که بی اختیار جنازه مورچه دیگری را سوی خانه میکشد

به خانه میبرم شعرهای نیمه تمامم را

و باز به خیابان بازمی‌گردم با سطرهایی خالی تر

روح

دست میکنم ته جیب مغز و عاطفه ام . هیچ چیز نیست

حسی شبیه بی پولی است، بی ذوقی

یکروز میبینی دریایی و یکروز میبینی خشکی خشک

عین تنگ ماهی خالی عید که توی خرداد بوش میکنی و چندشت می‌شود بد است

بدترش این است که دستت گیر کند به چند خاطره مرده و مچاله

آه اگر صدایی داشتم آوازی می‌خواندم و این غربت را پرت میکردم در خیابانی جایی ...

کوچک است جیب و دستم می‌خورد به دستمال های مچاله شده سرماخوردگی قبلی، می‌خورد به کلید، به سوراخ ته جیب به خورده های بادام زمینی

آه این قلب بزرگتر که بود نعره ای میکشیدم و خستگی در میرفت از گوشه های جسدم اما حالا نمی‌تواند نفسم را چاق نگه دارد

نمی‌تواند با رنگی که دوست داشتم آرام گیرد با یک بسم الله محکم شود

روح میدانم هنوز نمرده ای ، بلند شو و مرا سرپا نگهدار . این جسد بود که تو را به ساعت های نوازش می‌برد. این اوج نامردیست ولم کنی تا جسدم کبود شود ...

من با امید زنده ام، جایی را باید از نو بسازم به من امید بده پدر

به من خوشامد بگو

ماموت

۱؛

ماموت یخش باز شد و بعد از چند ضربه به شکمش کم کم پلکش انگار تکانی خورد

آن ماموت منم

یخ، چگونگی ست

آن که ضربه می‌زند خواب است

به خوشی خواب

۲؛

سوسک نشست روی تلفن و زن جرئت نکرد برای خداحافظی طولانی با اصغر کاری کند.

سوسک رفت

اصغر نیز رفت

تلفن ولی هنوز معطل بود و انتظار می‌کشید

ناگهان زنگ خورد و خودش جواب داد

دوباره زنگ خورد و باز خودش جواب داد

برای بار سوم زنگ زد و با اجازه بزرگتر ها و زن خانه جواب نداد و زنگ همینطور می‌خورد به در و دیوار خانه، پخش می‌شد در آشپزخانه و حمام

اصغر چمدانش را از پنجره قطار پرت کرد پایین و بعد با آخرین پسته هم کلام شد و درد و دل کرد

پسته خندان گفت زنگ بزن حتما تلفن خانه خراب شده

اصغر زنگ زد ولی زن تلفن را شسته بود

شب تلفن خشک شد ولی دیگر زنگ نخورد. نمیخورد