می خندم + از تجارب سپید

مثل دلقکی که حس نمی کند پاهایش را روی تخت مرده شور خانه 
میخندم
مثل آتش نشانی که جانش را به خطر انداخته
تا در زندان نجات دهد، مجرمان محاصره شده در آتش را
میخندم
مثل کودکی که کتک میخورد از دوستانش از پدر و مادرش
تا ثابت کند مردها گریه نمی کنند
می خندم
مثل کارگر کبابخانه ای که زده است رگش را وقتی آخرین پیازها را خرد میکند در واپسین روز کاری ش

میخندم و با انعکاس خودم در دگمه های لباست خلوت میکنم

مادرم میگفت وقتی به دنیا آمدی
آنقدر زیبا گریه میکردی که همه ما خندیدیم

از من فرار کن مثل مسافری از راننده ای تنها
از من فرار کن مثل عطر مادرم از روی این لباس ها
از من فرار کن مثل افتاب از جنوب قطب ها
از من فرار کن مثل بازیگران از پیاده روها
از من فرار کن تا حرف نزنیم، 
فرار کن تا بلند بلند سکوت کنیم
میخواهیم خوشبخت شویم مثل عکس های مادر و پدرمان در آلبوم حالا بگو قرار است
با روزهای خوشمان چکار کنیم، با لحظه هایی که صبر نمی کنند تا سیر همدیگر را بنوازیم
با این چشم های پیر

با این روح های خسته
با این آستین های خیس...

مثل مسافران پیری شده ایم که می دانند خانه سالمندان مقصد شان است اما خودشان را از پنجره بیرون نمی اندازند .


مهدی نورقربانی 
اردیبهشت 94

 

 پی نوشت:
بی خودی کتاب من امسال در نمایشگاه کتاب نشر شانی

باز نشر شعری برای حضرت فاطمه زهرا

فقط برای استفاده در مجلس روضه هیئت سروده شده.

.

.

 در اولین اقدام ِ خود "در" را عوض کرد
خاکستر ِ "در" حالِ حیدر را عوض کرد
تا کودکان پرهایِ خونین را نبینند
او صحنه يِ قتل ِ کبوتر را عوض کرد
دستِ به خون آلوده ای بر سطح دریا
سائید و رنگِ حوض کوثر را عوض کرد

 

تا که نباشد در مسیر دید، حیدر
با بغض رفت و جای بستر را عوض کرد
آنشب چگونه صبح شد؟ ...آن شب که زینب
پبراهن خونین مادر را عوض کرد
رازی حسن در گوش زینب گفت و کم کم
این راز ، رنگِ موی دختر را عوض کرد
آنشب بوقت غسل ...، خیلٍ اتفاقات
معنای قدر و وحی و محشر را عوض کرد