چند بیت از جناب بیدل و صائب
دل گداخته اکسیر بینیازیهاست
گداز درد طلب، کیمیا چه میجویی
#بیدل
چو شمع خاک شدم در سراغ خویش اما
کسی نگفت که در زیر پا چه میجویی
#بیدل
چشم من سیر از جهان و هر دم از بهر طمع
کاسه دریوزه سازد سایل دیگر مرا
#صائب
گرچه سیمای خزان دارد رخ چون زر مرا
در سواد دل بهاری هست چون عنبر مرا
جوهر آیینه من چون زره زیر قباست
در صفای سینه پوشیده است بس جوهر مرا
نعمتی چون سیر چشمی نیست بر خوان وجود
بی نیاز از بحر دارد آب این گوهر مرا
گرچه چون شبنم درین گلشن غریب افتادهام
باغبان از دامن گل می کند بستر مرا
#صائب
+ نوشته شده در ۱۴۰۴/۰۷/۱۶ ساعت 0 توسط مهدی
|
محمدمهدی نورقربانی