وارد که شدم حس کردم این یکی با بقیه فرق داره!
چرا؟ نمیدونم!
-چند سالته؟
-خرداد ۴۲
-چند سال سابقه کار داری؟
-۷۴ به اینور
-یعنی تا سی و سه سالگی بی کار بودی؟
-همش نه!
-پس سابقه اش چی؟ بیمت نکردن؟
-از ۵۹ تا ۶۴ کار جنگ...از ۶۴ تا ۷۲ اردوگاه رومادیه...۷۳ تا ۷۴ استراحت.
-اهل جبهه ای پس؟
-اینطور!
جوابهایش کوتاه بود و برعکس.طوری حرف میزد که گویی دلش راضی به واگویه گذشته ها نیست.دلم گواهی میداد سرشار باشد این آدم از هرچیز خوب که بخواهی.
سوال کردم:جبهه چه خبر؟
-جنگیدیم!
...بچه ها باید درس میخواندند.مردم باید زندگی میکردند.اینها همه آرامش میخواست.ما هم برای این آرامش بود که رفتیم.ثبات - ثبات.و هم برای اعتقادمان.
-امام خیلی خوب بود.نه؟
-هنوز هم خیلی خوب است!
-چرا شغل دیگری نرفتی تو که میتوانستی؟
-سوم دبیرستان بود که رفتیم.بعد هم دیگه فرصت نشد.حالا هم سهم ما آبدارخانه است.به علت کمی تحصیلات!
قبول کردیم.
مهم این است که کار کنیم.
هرچه قدر سهم ما میشود.
چشم!
