تبليغاتX
ماورای بهشت - پسرک و زن


ماورای بهشت

تا کجا می برد این نقش به دیوار مرا

پسرک خیلی خوشتیپ و خوشگل بود.

 یه روز داشت تو خیابون راه میرفت که یه خانومی بهش گفت آقا ممکنه این بار رو برا من تا دم منزل بیاری ؟ پسر هم قبول کرد و بار رو از دست خانوم گرفت و پشت سرش با چشمایی مثل همیشه رو به پایین حرکت کرد. اما متوجه نگاه های شیطنت وار زن بود که از عمد استیل راه رفتنش رو عوض کرده بود و به پسرک چشمک میزد. اما پسر اصلا به روی خود نمیاورد.

پسرک به نزدیکی خونه زن رسید . زن که منتظر این لحظه بود از پسر خواهش کرد که بار ها و لوازم رو تا داخل خونه بیاره. پسرک هم قبول کرد و وسایل رو داخل منزل زن که هیچکس داخل اون نبود برد ...

زن یه مقدار زبون در هم کشید و پسر گفت : دوست داری تا شب با هم باشیم؟ پسر که نگاهش تازه به عمق قضیه باز شده بود از زن  خجالت کشید و سرش را پایین انداخت.

زن دوباره با اشوه از او پرسید؟

 پسر که داشت رنگ میباخت و میخواست جواب زن را بدهد که ...... ناگهان یادش افتاد که امروز سه شنبه است و یاد آورد که امتحانات امروز سخت تر.

محکم بر سر نفس اماره اش زد و رو به زن کرد و گفت : نه. شرمنده

زن که عصبانی شد در را قفل کرد و گفت : اگر امروز با من نباشی بیرون میرم و داد میزنم و به مردم میگم : این پسر به زور وارد خونه من شده و میخواست با من................

پسر که ترسید آبرویش جلوی مردم نره ، رو به زن کرد و این مبادله را قبول کرد و زن خوشحال شد .

اما پسر در تشویش این امتحان سخت بود .. ناگهان فکری به ذهنش رسید!!! و به زن اینگونه گفت :

ای خانوم زیبا......... شما تا آماده شوی من به دستشویی میرم تا بعد بیام و .............

زن قبول کرد. پسر وارد توالت شد . لباسهای زیبایش را پاره پره کرد و خودش را با تیغ خونین و مالی....از کاسه توالت مدفوعات را برداشت و به سرو کله و صورت خود زد و بیرون آمد . و به زن گفت:

من آمدم. .... زن که او را با سر و صورت پهنی دیده بود حالش بهم خورد و از خانه اش بیرون انداخت.

پسرک توانسته بود امتحانش را قبول شود و ۲۰ بگیرد. یک ۲۰ کامل.              اما...

بدنش خونین بود و بوی بد همه جایش را فرا گرفته بود. زمان رفت و آمد مردم در کوچه ها بود . پسر ترسید . اما به سرعت از خانه خارج شد و به نزدیکی آبراهه ای کوچک رسید. سرش را بالا گرفت.

هیچ کس او را تا اینجا ندیده بود. از آن آب،  بدن و صورتش را شست و به خانه بازگشت . و لباس نو پوشید.

از آن پس پسرک علاوه بر زیبایی صورتش ، عطر بیهوش کننده ای بر بدنش نیز پدیدار شد و آن پس همه آرزو داشتن تنها او را بنگرند و ببویند.

پسرک در دفترش برای مولایش اینگونه نوشت :

                                          منتظر

امتحانم را پس دادم . به عهدم وفا کردم...تو هم به عهدت وفا کن!

                                                                                                   تصویر را به حالت بزرگ ببینید.

نوشته شده در 86/02/01ساعت 17 توسط مهدی| |


Design By : Night Skin