تبليغاتX
ماورای بهشت


ماورای بهشت

تا کجا می برد این نقش به دیوار مرا

اگه تو خونه میموندم و فوتبال نگا میکردم یا با کنترل کانالارو اینور و اونور میکردم تا چیزی گیرم بیاد تا شب دق میکردم ... هوای بیرون خیلی سرد نبود ولی انصافا من تو خونه بغل بخاری یخ زده بودم ...

بیشتر پاهام یخ زده بود...  ریشامو 3 روز پیش تراشیده بودم ... کلاه که گزاشتم سرم دیدم شبیه این قاتلای فیلمای فرانسوی شدم ... تو آینه انگار خودمو نمیدیدم فقط همین و میدونستم که سردمه ... خیلی سرد ..

رفتم جورابامم پا کردم ..یکی مشکی یکی دیگه قهوه ای...گرم میکنند ؟ نه ....تلوزیون و خاموش کردم و اومدم بیرون ...

با یه تیپ سرمه ای ...یه کتونی گرون ... اصلا کتونیه بازار تیپ داغون مارو بهم زده ...

پله ها رو که از دور نگا کردم ذوق هنریم گل کرد ...

اواسط پاییزه ...درختا زرد شدن .... منم زرد شده ام بخدا ...یادم نمیاد درخت انار خونه انار داشت یا نه ...اگرم داشت حوصله چیدنشو نداشتم... فراخ فراخ !!

حیاط خیسه خیسه یه جوری که از حیاط خونه هم بدم اومده ...

رفتم از تو کشو با حسرت دوربین عکاسی برداشتم .

میدونم باطریش زود تموم میشه...مث حوصله خودم از پاییز...

حرکت کردم طرف کوچه ...چیزی برای عکس گرفتن نداره ...آسفات خیس همیشه تو چشممه ....چقدر بارون اومده که زمین هم آب و داخلش جا نمیده ....یه موقع این همه بارون یه موقع اصلا دریغ از یه قطره ...

در و که بستم ...با خودم گفتم . الان چی کم دارم ..؟ ..نه ..منظورم اینه که برا چی زدی از خونه بیرون ...تو این هوا ... پنجشنبه 5 بعدالظهر....

شاید اگه خونه میموندم حالم بد میشد . قلبم واقعا میگرفت ... تا شب کابوس میدیدم.

...سلام آقا ....جواب سلامم هم نمیدن ....مردم بدی شدن .. شاید بخاطر کلای سرمه .... تو آینه خونه روبه رویی یه مرد خیلی خسته واستاده ....واقعا حق داره کسی نشناسه من و...چه کلاه عجیبیه ... ابروهامم پوشونده ....

فقط نیم کره جنوبی و میتونم ببینم ....

سلام از ماست ....این کی بود ؟ ... هرکی بود شناختمون...

صورتم خیلی سیاه شده ، خدا کنه کسی نشناسه من و....

باید برم سمت قبرستون ... همون امامزاده ...چه فرقی میکنه ... یادم نمیاد یه بارم زیارتش رفته باشم..

چون از اول زندگیم اونجا بوده...

اینجا شهر امامزاده هاست ...

پراز امامزاده ..یکی از یکی خلوت تر...بجز پنجشنبه ها...

مسیر امامزاده خیلی بده ...از جلو دبیرستان دخترونه رد میشه ... ای تف تو روحت اونطرف که یه راه دیگه هست ....حوصله این کارا رو ندارم...من و چه به نگا کردن به اینا....

حرف میخوان در بیارن مردم.....به درک ....ما که کلا سرمونه...

نگاه کردن به زمین چقدر خوبه ...اصلا نگاهای مردمو نمیبینی....نگاه مردمو گفتم ....! ازت طلب کارن...

یه روز اگه نخندی میگن این و چه خودشو گرفته ...

یواش یواش در رفتم از همه کسایی که میخواستن یواشکی نگام کنن که اینجا چیکار دارم .

صدام گرفته بود .. چون صحبت نمیتونستم بکنم و حالشو نداشتم...

در امامزاده مثل در یکی از فیلمای قدیمی زنگ زده و خراب...رفتم داخل و زمین و خوب نگاه کردم....آخر نگام یه زن چادری بود که بالا سر یه قبر واستاده بود و داشت یه چیزی میخوند.... چهره اش آروم و صورتش لاغر بود ...زیاد نگاش نکردم ....بی خودی..!

رفتم کنار قبر بابابزگ...نگاش انداختمو برعکس همیشه براش فاتحه نفرستادم ...رد شدم و اما گفتم شب پنجشنبس نکنه اون ته مها بلرزه ...ولی از یه طرفم گفتم این یه تیکه زمین باس ما نزاشته ..بی خیال.....خودتی !

یادم اومد که دوربین دارم ...آروم از تو پوستش درآوردم و روشنش کردم...با اون جسم کوچیکش زود روشن میشه ...نه مثل من ....چاق هم خودتی !

از کنده های چوب که مثل یه دسته مرده ی بدبخت بیکس بی کفن رو هم افتاده بودن چند تا عکس گرفتم...

یه دختری دیگه اونطرف بدون چادر و این جور لوازم بالا سر یه قبر داشت گریه میکرد ... اینو که اصلا نگاه نکردم..ولی چشای قرمزی داشت ...

حال و حوصله واستادن تو اونجارو نداشتم ....

ولی حالیم شد هرکی که مثل من داره منفجر میشه میاد امامزاده حتی اگه بارون سردی بیاد...

نگفته بودم داشت بارون میومد....چون خودم خوب حالیم نشده بود ...سرم کلاه بود !

اینجا قبری نبود که باهاش درد و دل کنم...مثل این دخترا....

پایین تر که اومدم داخل امامزاده رو خوب نگاه کردم ...بازار زائرین تو بارون گرم  گرم ...... به نظر میومد دلشون شکسته ولی با نگاه خوش خنده ی یه دختر خانوم 17 یا 18 ساله همه چی رو سرم خراب شد...

عصبانی شدم ..نمیدونم چرا....شاید کلاه سرم بود و .....

اینجا تو این محل بزرگ ... یه عالمه قبر شهیده ....بجز فامیلاشون کسی باهاشون کاری نداره...

چند بار دست به دامن شدم ...نخند بابا...مگه ما چه مونه....حالا که این طور شد بعضی از شبا میرفتم واسه درد و دل....مرض........نیشتم ببند...

وقتی جوابتو کامل نگیری..دیگه کاریت ندارن...یعنی تو کاریشون نداری...

یه تیکه سنگن اگه اعتقاد نداشته باشی...آره منم اعتقاد نداشتم ...به ما میگن خونخوار شهدا....این بخاطر کلاهم نیستا...اینا بخاطر خودمه...خود خودم........مگرنه کلا که ....

تو این وسط مسطا...یه قبر شهیده ...شهید گمنام....یعنی نامش گمشده....مثل بقیه شهدا...

اگه دست من بود لقب شهید رو از کشته های جنگ بر میداشتم بجاش اسمای خودشون و میگفتن...

خوب میشدا.......نه؟ اینجوری حس میکنم نزدیک به من نیستید چه برسه ..گردن و این حرفا

شهید گمنام.....انقدر که همه باهات حال میکنن من نمیتونم بت نزدیک بشم....بزار ازت یه عکس بگیرم...

همونجوری که خیلی ساله خوابیدی بخواب...نه....صورتتو بده طرف من....ای بابا....

حالا من گریه ام نمیاد چیکار کنم...باید گریه کنم نگام کنی.....؟ میخوای دردمو بگم بهت...نمیگم...صدام امروز بدجور گرفته...

اصلا اگه بگم ریاست....خوب نیست پیش شما......برنمیگردی؟.....نزار....

اه...........اصلا

نگام نکن ...

ولش کن همونجوری بخواب....بزار بزارم رو تایمر...خودمم بیام کنارت دوتایی یه عکس یه نفره توپ بندازیم......یه عکس از من و کلاهم.....

دستمال داری؟.....

چه نور ضعیفی داری دوربین

یک ...دو ....سه ....

خدافظ

 

نوشته شده در 87/11/17ساعت 17 توسط مهدی| |

می رود مردی که رویش آشناست

رفتنش در این دل شب بی صداست

 

سر به تن بر آن بدن روزی که بود

شعر رفتن با دو چشمانش سرود

 

شعر او دامان دریا را گرفت

معنی اش را یک زآن بالا گرفت

 

ساده میگویم که شعرش ساده بود

هر ردیفش از نفس افتاده بود

 

با نم باران کمی تشبیه داشت

بر غم ما هم بسی تلمیح داشت

 

هر جناسش درد دنیا گشته بود

وزن آن در خود معما گشته بود

 

دیده بودم شعر این دل خسته را

شعر این مرغ ز دنیا رسته را

 

میرود حالا که شاعر گشته است

در پریدن نیز ماهر گشته است

 

با قلم هم او نوشت از درد تن

هم گرفت جان از عدوّین وطن

 

نامه اش در آن میان بالا رسید

شعر او با یک جواب حالا رسید

 

سر رها شد تا برای خاطرش

مژده ای باشد زپایان غمش

 

از نگارش های خونش غنچه شد

تا که نسل لاله ها شرمنده شد

 

میرود حالا که شعرش ساده نیست

جام او دیگر محل باده نیست

 

حسن تعلیلش عجب اندازه شد

آن زمان کز خون او گل زاده شد

 

شعر او تفسیر دلها را گرفت

در میان سینه ی ما جا گرفت

 

در ره او کاش دایر می شدیم

کاش می شد جمله شاعر می شدیم

 

نوشته شده در 87/02/18ساعت 16 توسط مهدی| |

اتل متل خمپاره ، آرپی جی و گلوله

ماجرای انفجار ، ماجرای یه کوله !

 

یه کوله درب و داغون از اونا که تو فیلماست

این کوله ی قدیمی دارایی مرتضی است

 

مرتضی هروقت بشه ، این کوله رو با یک دست

باز میکنه و میگه ؛ تو این پر از خاطرست

 

هر وقت ازش میپرسم ، تو این کوله چی دیده ؟

کوله رو زود بسته و به صورتم خندیده

 

بعضی وقتا مرتضی ، تو حال خواب و بیدار

کولشو دست میگیره ، می کوبه روی دیوار

 

هرچی هوار میکشی انگار حالیش نمیشه

وای از روزی که بازم دوباره اون موجی شه

بلند نعره میکشه ، یا که دعا میخونه

هرچی کنارش باشه ، میزنه و میشکونه

 

یه روز نزدیک اذون ، تو خواب یه چیزایی دید

از خواب بلند شد و گفت ، کل نیروهام پرید ...

 

بالشش و بلند کرد ، داد زد تخریبچی کوشش ؟

دست راستشو برداشت ، گزاشت کنار گوشش

 

میگفت الو قرار گاه ، سی دو تا پرستو

جلو چشام پریدن ، حاجی پس نیروهاتون کو ؟

 

از روی تخت پرید و روی زمین نشستش

یه ذره گریه کرد و آروم چشاشو بستش

 

خنده های عجیبش آروم نشست رو لباش

صدا کرد دخترش رو ، آروم خیلی یواش

راضیه جون کجایی ؟ بیا دختر ... که مردم

شب شده انگار بابا ،من قرصامو نخوردم

دوباره پا میشه و میگه اینجا چه سرده

به دونبال راضیه ، اتاق و خوب میگرده

اول بازم میخنده ، فک میکنه بازیه ...

ولی یهو میترسه ، داد میزنه راضیه ؟؟؟؟

راضیه جون بابایی ... خوش نمیاد خدارو

صدات و من میشنوم ، اذیت نکن بابارو

تند تند قدم میزنه ، کسی رو نمی بینه

آخرش خسته میشه ، یه گوشه ای میشینه

یواش یواش وقتی که ، مرتضی آروم گرفت

درست پشت پنجره ، نم نم بارون گرفت

در اتاقش باز شد ، مرتضی زیر و رو شد

خوشحال شدو فکر میکرد، راضیه رو به روشه

اما تو قاب اون در ، راضیه پیدا نبود

به جز پرستار شب ، هیچکسی اونجا نبود

اومد پیش مرتضی گفت که باید بخوابه
اما مرتضی پر از سوال بی جوابه

امشب تا صبح بیداره ، تند تند میاد تو سرش

خاطرات قدیما ، راضیه و همسرش

مثل شبای دیگه ، کوله رو بر می داره

از توی اون جیب میباش ، عکساش و درمیاره

اون عکسای قدیمی ، اون روزای بهاری

عکسای دسته جمعی ، عکسای یادگاری

دونه دونه میبینه ، میزاره روی سرش

عکس دختر کوچولوش ، تو بقل مادرش

وقتی که آروم گرفت عکسارو برمی داره

مرتب و منظم ، توی کوله میزاره

 

حالا تو هم تو کوله بگرد و خوب نگاه کن

یه جای خالی واسه ، اشک چشات پیدا کن

مرتضی موجی شد و ما چه ساده میگزریم

راضیه تنها شد و ......ولش بکن ................بگزریم

نوشته شده در 87/01/14ساعت 13 توسط مهدی| |

بسم رب الشهداء

 

 

عشق یعنی . عین یعنی شین و قاف

عشق یعنی یک بسیجی ، صاف صاف

حیف دیگر عشق و صافی پاک شد

آن بسیجی قدیمی خاک شد

حال قصه از قدیمیان جداست

قصه دیگر، قصه ی رنگ و ریاست

دیگر ، آن عشق و نجابت مرده است

باد رنگ سرخ خون را برده است

یک بسیجی معنی دیگر شده

نفس اماره صمیمی تر شده

یک بسیجی  حال ، یعنی ادعا

میرود ، اما به سمت نا کجا ...

پس کجا رفته عبادت های ناب؟

پس کجایند خواهران با حجاب؟

آن سفارش های مردان پاک شد

آن بسیجی قدیمی خاک شد

 

عشق رفت و نام دیگر چیره شد

صورت ماه بسیجی تیره شد

لاله های سرخ غمگین تر شدند

این بسیجیان دروغین تر شدند

بانگ سر دادند که ما آماده ایم

ما سپاه رهبر آزاده ایم

خالی و نابود گشت، فرهنگمان

کو سپاه اعظم صاحب زمان ؟

 

ای برادر تا کجاها تاختی ؟

دشمنت را تو مگر نشناختی ؟

دشمنت نفس درون قلب توست

این همه سوز از نفوذ فلب توست

ای برادر چشم ها را باز کن

طور دیگر قصه را آغاز کن

دفتر تو ، ابتدای عاشقی است

مشتمل بر آیه ی دلدادگی است

گر که کشور در قلل های رفیعست

بی بسیجی ، هرچه باشد منتفی است

گر که در قعر جهان هم، گم شویم،

با بسیجی ها ما ،  پیدا شویم

عشق را بار دگر جان میدهیم

با شهیدان عهد و پیمان میدهیم

حفظ باشد تا ابد در یادمان

صاف باشیم ، صاف مثل آسمان

روسفید از این ستیز و جنگ ها

نزد خورشید میان ابرها

یک بسیجی باش مثل عاشقان

مشتعل شو در صف پروانگان

تا که گوییم یک بسیجی سرجداست

یک بسیجی عاشق و بی ادعاست

عشق یعنی عین . یعنی شین قاف

عشق یعنی یک بسیجی صاف صاف

نوشته شده در 86/09/02ساعت 8 توسط مهدی| |

خواستم ننویسم..

خواستم قلم را به دست زمان بسپارم و صبر را پیشه کنم تا زمانش فرا رسد..

اما چه کنم که قانون دل ..قانون دیگری ست و دلتنگی..دردیست که زمان و مکان را در خود نمی گنجاند..

پس می نویسم..

می خواهم با تو سخن بگویم..

با تویی که ارزوی شهادت داری و چشمانت بارهااا از داغ دوریش تر شده..

با تو که چون من..حدیث دنیا شنیدن خسته ات کرده ..

با تویی که در قنوت ات زمزمه ی شهادت می کنی و  چون من دیدن جمال یاران سفر کرده اتش ات میزند..

با تو سخن می گویم..

می خواهم با تو بگویم تا بدانی..ابوالفضل من نیز..ارزوی شهادت داشت..

با تو می گویم تا بدانی..تمام سوز صدایش هنگام خواندن..همان سوز صدایی که ناخود اگاه اشک را مهمان چشمانمان می کرد..ناشی از همین سوختن پنهانی بود..برادرم سوخت..بی انکه کسی اتش گرفتنش را از سوز صدایش تشخیص دهد..

و رفت..بی انکه سند شهادت را..زمینیان به نامش زنند...

می خواهم با تو بگویم ..تا بدانی..

شهادت تنها یک شکل و مفهوم ساده نیست که یک رنگ داشته باشد.. و ان هم رنگ خون!!

می خواهم بگویم..

شهادت یعنی تا لحظه ی اخر بنده بودن و بنده ماندن..

 یعنی دل و جان پاک باختن از تعلقات دنیا و تا اخر پاک نگهداشتن..

شهادت یعنی تا لحظه ی اخر مبارزه کردن

 یعنی تا حد نهایت حیات..در جهاد فی سبیل الله بود..

شهادت یعنی..

                  همزمان عاشق و معشوق یار بودن..

 

 من و قلبم شهادت میدهیم که او اینچنین بود..

شاهد سخنم دفن او در قسمت شهدای گمنام بهشت زهراست..

 

و برادرم..!!چه جای زیبایی ارمیده ای..

که به حق تو همان شهید گمنامی..زیرا شهید شدی بی انکه کسی بفهمد..

و حتی شاید گمنام تر از گمنامی..

چرا که بر خلاف همسایگان ابدیت..همه تورا به اسم و رسم میشناسند..اما شهید نمی نامند ات..

و تو..گمنام گمنام..فقط در مقابل در گاه خدایت..لبیک شهادت گفتی..

 

سلام و درود خدا بر شهید گمنامم..

                   ابوالفضل سپهر..

 

اتل متل یک شاعر..

برگرفته شده از وبلاگ دلنوشته

: delneveshte.blogfa.com

نوشته شده در 86/06/29ساعت 19 توسط مهدی| |

اتل متل دو تا دست رو صورتی نشسته

یواشکی دیدمش ، انگار بغضش شکسته

یه مرد آسمونی بعضی اوقات پریشون

مهربون و با احساس بیشتر وقتا خندون

ازش میخوام بپرسم ای مرد آسمونی

از تنهایی چشماتون امشب شده بارونی؟

دست میکشه رو چشماش با یک لبخند زیبا

میگه مال این هواست شده واسه ما بلا

میگم حاجی جون منم بدجوری دل شکسته ام

منم از این زمونه دلم گرفته  ، خسته ام

جون همون رفیقت که گفتی ناپدید شد

تو اون شب معرکه پیش چشات شهید شد

از دوری و قدیما بگو که نجوا کنم

امشب دلم گرفته بگو تا صفا کنم

...

باشه میگم اما تو به من یه قولی بده

اسم احمد رو دیگه پیش من قسم نده

...یادش بخیر اون موقع ما یک گروهی داشتیم

خیلی شوخی میکردیم ، عجب هیئتی داشتیم.

یادش بخیر احمد هم ، اون موقع بین ما بود

ما هفت تا بچه بودیم سردستمون رضا بود

دیگه مسعود بود و من با حمید و نورالدین

امیرحسین هم بودش ، همون که رفت روی مین

با اینکه مشت و کتک از هم چشیده بودیم

اما هرچی که می شد ، پشت همدیگه بودیم

یادش بخیر یه روزی زمان شاه ملعون

ما هفت تایی سنگ به دست ، رفتیم توی خیابون

الکل فروشی ها رو با یاری سنگامون

شیشه هاشو میشکوندیم ، این شده بود کارمون

یه بار تو یه مدرسه که زنگ شیمی داشتیم

عکس شاه و برداشتیم عکس امام گذاشتیم

...یادش بخیر نورالدین که حرفاشو رک میگفت

برامون از صبح تا شب پشت سر هم جک میگفت

وقتی که جنگ شروع شد گروه بازم برپا شد

دسته ی هفتایی مون راهی جبهه ها شد

تو پشت خط ، تو جبهه ، بازم پیش هم بودیم

نورالدین وقتی که بود ، یه جوری بی غم بود

احمد خیلی میخندید ، همیشه نیت میکرد

تو کُل روز و شباش مردمو اذیت میکرد

مسعود خیلی ذکر میگفت ،کارش فقط خدا بود

شهرتش توی جبهه ، آقای بی ریا بود

حمید خیلی آروم بود ، بالا رو نگاه میکرد

بعدا فهمیدیم حمید چه کارهایی که نکرد...

رضا خیلی شجاع بود ،دشمن بیداری بود

خیلی امر و نهی میکرد ، ولی خودش کاری بود

امیرحسین و ورزش هیچ وقت تمومی نداشت

هر جا میرفتیم سریع یه توپ تو کوله میزاشت

... یه روز رضا اومد و گفت که باید جداشیم

باید امروز وفردا ، قاطی دسته ها شیم

ما نمیخواستیم ولی ، حرفش یکی بود رضا

خلاصه گفتیم باشه ، اما نه تک و تنها

رضا به هر شکلی بود بچه ها روجدا کرد

من و مسعود و حمید ، بقیه رو سوا کرد

نورالدین و احمد هم رفتن توی یه دسته

امیر حسین و رضا شدن یه تیم بسته...

خلاصه اون اوایل همدیگرو میدیدیم

اما بعد یه مدت همدیگرو ندیدیم

تازه نوبت ما شد ، صوت خمپاره هر دم

تا  اینکه راهی شدیم ، رفتیم خط مقدم

من اسلحه گرفتم یا پشت دوشکا تیرزن

حمید هم شد مثل من ، مسعود شد آرپی جی زن

اوایل آتیش بود و دست ماها میلرزید

اما انگار این آتیش ،خیلی خیلی می ارزید

چقدر اونجا قشنگ شد ، همه لباس خاکی

تو کُل خط صف بود ، عشق بود از نوع پاکی

کم کم حمید و مسعود ، شدن مثل بقیه

همه برادر شدیم ، با یه دونه چفیه

بچه ی مشتی ، مثل یه چشمه زلال

همه یا هم صمیمی ، بسیجیای باحال

یادش بخیر که شبها ، عجب صفایی داشتند

نماز شب میخوندن ، برو بیایی داشتند

بعضی شبا غوغا بود ، خیره  میشد جفت چشات

وداع چند تا رفیق ، شبای عملیات

چقدر قشنگ ، چه خوشگل ، بغضاشون و میشکستند

سربند یا فاطمه برای هم میبستند

تو یک شب بهاری ، صدای فریاد پیچید

وقت عملیات بود ، نوبت ما هم رسید

حمید آروم بود بازم ، اونم غرق عبادت

هرکی یه حالی داشتش یا میخندید ، یا گریون

فقط من بی کار بودم مثل همیشه حیرون

رمزش و خوب یادمه ، تواون شب بی صدا

هک شده بود رو قلبا ، یا حضرت زهرا

رفتیم به سمت مقصد ، بعضی اوقات نشسته

دولا دولا می رفتیم ، خیلی نرم و آهسته

یه دفعه فرمانده گفت : میدون مین ، بایستید

یکی یکی ، گوش به گوش به تخریبچیمون بگید

تخریبچی ابزارشو نزدیک میدون رسوند

اما انگار منور دست هممون رو خوند

منور نزدیک ما ، با گرمای فراوون

داشت همه رو لو میداد، یکی پرید روی اون

نشست دور منور ، گرماش مارو می سوزوند

انگار که داشت دستاشو برای ما می پزوند

اما نه فریاد میزد ، نه اینکه زاری کنه

نه اینکه کسی بیاد ، اونو دلداری کنه

سکوت پیش این آتیش ؟ خیلی خیلی ترسیدم

چون یه لحظه حمید و پیش خودم ندیدم

گریه بچه ها شد ، قاطی بوی کباب

شعله ی نور خاموش شد ، وقتی که اون شدش آب

پشت سرم رو دیدم حمید اونجا نبودش

جلو صورت و دیدم حمید بازم نبودش

با خودم گفتم شاید ، الان چشاشو بسته

بازم مثل همیشه یه گوشه ای نشسته

اما دلم یهو ریخت ، شبیه یک کلاه خود

کوله ی حمید از دور تنها روی زمین بود

دیگه چشام نا نداشت ، مسعود از دور صدام کرد

گریه میکرد مثل من ، اومد از اون جدام کرد

حمید اجازه نداد ، اشک از چشماش بباره

جمع شده یک دفعه شد ، یه آسمون ستاره

ستاره هایی که عشق ، مرزشون و می پوشوند

همون ستاره هایی ، که قلبش و نسوزوند

تخریبچی راه و باز کرد ، اما صدایی پیچید

آروم همه خوابیدند ، انگار دشمن ما رو دید

صدای تیر و رگبار پیچید تو کل کویر

کم شد صداهای شب ، قطع شد صدای جیر جیر

انگار آماده بودن ، دست ماها رو خوندن

تانکا رو از اون دورا ، نزدیک ما رسوندن

مسعود رفت و اون جلو آماده زدن شد

از من خدافظی کرد ، آماده ی رفتن شد

فرمانده میگفت بهش : هر وقت گفتم ردش کن

تانک جلوتو ببین ، بسوی اون پرتش کن

منورا ، رو زمین ، شب و به صبح رسوندن

خیلیا زخمی شدن ، بعضی ها هم نموندن...

مسعود رو به دشمن بود ، یه آرپی جی تو دستش

حاج محسن پشت بی سیم ، با داد  نیرو میخواستش

الو الو کربلا ، پس نیروهاتون کجاست

برادر ما لو رفتیم ، امشب اینجا کربلاست

الو الو مقداد جان....دووم بیارین حاجی

الان دیگه میرسند ، طاقت بیارین حاجی...

مسعود نگاش به تانک بود،که  سمت اون میومد

یکی تو اون تاریکی دوون دوون میومد.

پشت سرش یه گردان اونم با کلی تجهیز

اومدن به یاری مون ، کویر و کردن خاکریز

نگاه کردم به گردان ، تند و سریع دویدم

انگاری نورالدین و احمد و اونجا دیدم

اما یهو خمپاره ، بند دل و پاره کرد

داغ دلم رو انگار اون دوباره تازه کرد

تا اینکه چشمای من به اون دو تا گل رسید

خمپاره تو یه لحظه ، نزدیک اونا خوابید

وقتی دود و گرد و خاک ، از جلو دید رفت کنار

مسعود تانک و زد و گفت ابوالفضل علمدار

دشکا و تیربارچی ها مسعود و قیچی کردن

گل گروه ما رو با تیر آب پاچی کردن

مونده بودم اون وسط ، گریه کنم یا دعا

دعا کنمکه منم ، برم پیش بچه ها

مسعود ، احمد ، نورالدین ... پیش چشام پریدن

پشت سراشون رو هم بی مراما ندیدن

یه یاری خدا و گوشت و خون بچه ها

اون شب پیروز شد باز هم لشگر حزب خدا

دور برم خالی بود ، هیچکسی و نداشتم

بچه های هی دلداری ، اما نایی نداشتم

خبر دادن همون شب ، تو جنگ آتیش و باد

خاک خیلی از جاها به دست ایران افتاد

چه روزای سختی بود وقتی حمید و بردن

جنازه سوختش و به مادرش سپردن

دلم برا احمد و نورالدین هم تنگ شده

غروب شده واسه این ، آسمون بی رنگ شده

رضا بعد یه مدت برگشت تا پیشم باشه

تنها اومد تا بازم ، مرحم دردام باشه

من و رضا هم انگار مثل همه بچه ها

دونبال راهی بودیم ، بریم پیش رفقا

اونا چه خوب فهمیدن ، لذت یک نگاه رو

به جون و دل خریدن ، ترنم صدا رو

اونا فهمیده بودن بهشت اینجا یه رازه

که هرکی عاشق بشه ، خدا براش می سازه

...بازم به عشق وصال ، همه ی ما بچه ها

ایستادیم و جنگیدیم ، رو به روی یه دنیا

رو به روی عراق و صدتا کشور دیگه

دروغ میگه هرکسی ،که غیر این و میگه...

شب بود تو سنگر بودیم ، که بین خنده هامون

صدای هواپیما بند آورد ، صدامون

یه عالمه آتیش از ، بین ستاره ها ریخت

بمب و هرچی که داشتش به روی سنگرا ریخت

پریدم از تو سنگر ، نشستم روی خاکا

گفتم بیاین زود بیرون ،..... خمپاره.......نه ....نه ....رضا...

سنگر که منفجر شد ، گفتم خدا ای خدا

تنها میشم ، می میرم ، نزار شهید شه رضا

وقتی که آتیش خوابید ، رفتم سنگر و دیدم

بجز خاک چند تا دست ، چیز دیگه ندیدم

جنازه ی بچه ها خاک شده بودش انگار

قطعه های دست و پا ، قاب شده بود رو دیوار

رضا هم انگار میخواست چیزی ازش نمونه

بی معرفت راضی شد ، تنها شم با زمونه

بهم میگفت همیشه ، یه رازی مونده پیشش

بعد شهادتش من ، برم سراغ کیفش

کیف رو قبل شهادت ، با عطر و انگشترش

داده بودش به محسن ، رفیق و همسنگرش

با اشکایی که دیگه سر شده بود ، تو چشمام

محسن از دور دیدم ، خیره شدش تو نگام

گفت : اومدم تا بگم ، راز روضا رو تا بعد

خودش گفت که بعد ازاون تو شاد بشی محمد

نگاش کردم و یاد ، رضا رو زنده کردم

پیشونیش و بوسیدم ، زورکی خنده کردم

می دونستم راز اون ، زخمی باز دوباره

میدونم میخواد بازم به دل آتیش بباره

گفت که تو دستمون ، هم من بودم هم رضا

امیرحسین هم بودش ، با بقیه بچه ها

کربلای یک ،....مهران....تو اون سرزمین خاص

رمزشم خوب یادمه ، یا ابوالفضل العباس

خلاصه این که خیلی شهید شدن واسه دین

مثل امیر حسین که شهید شدش روی مین

فکر کرد گریه میکنم ، یا که شاید بمیرم

اونم کیف و به من داد ، خواست تا اونو بگیرم

خندیدم و عکسارو،  برداشتم از تو کیفش

عکسای ما هفت نفر ، که نگه میداشت پیشش

همون شب بعد از اینکه آتیش خوابید ، خوابیدم

تو خواب حمید و مسعود....امیرحسین رو دیدم

نور الدین و احمد و رضا ، از دور رسیدن

میگن سلام محمد ، انگاری من رو دیدن

با خنده گفتن،  رفیق ، دلت لابد سنگ شده ؟

دل ما به جون تو واسه ی تو تنگ شده

گفتم آخه این رسمه؟ بگید تا من بدونم

حقه شما شهید شید و من تنها بمونم؟

مسعود گفتش برادر تو هم به وقت و بجاش

غم نخور تو برادر. یه کمی صبر داشته باش.

اذان و گفتند و من پریدم از این رویا

بوی خوشی گرفتم ، شدم راضی از اونا

واسه عطر خدا بود که منتظر جنگیدم

پروازای خیلی از ، همسنگرام و دیدم

روزا گزشت ، تا دفاع  آخرسر به سراومد

صدام شکست خورد ، ترسید ، اشک دنیا دراومد

قصه ی جنگ تموم شد ، بگم دوباره بازم؟

که چه جوری دارم من ، با این دوری میسازم

چطور دارم میسازم ... با اینکه بعضی وقتا

میان بخوابم هنوز ، پنجشنبه شب رفیقا

حالا فهمیدی چرا ، بعضی وقتا این چشا

خیس میشه و میگیره ، بهونه اش و از خدا

امیرحسین و حمید ، مسعود . نور الدین .رضا

احمد و هر شهیدی که رفتن از این سرا

تو نامه هاشون زدند ، جنگ تمومی نداره

آهای رفیق... بگوش باش ، قصه ادامه داره

باید بدونی دفاع ،  نمرده ، حتی هنوز

باید بجنگی بازم ،  با این صدام های روز

تا وقتی مولا میاد  ، سر رو شونش بزاری

بگی لبیک یا امام ... اون و تنها نزاری

باید بدونی هنوز، که یک مردی غریبه

همونی که سید.....جانشین حبیبه

باید بدونی جانباز ، با این که پا نداره

می ایسته واسه دینش ، بازم مایه میزاره

باید بدونی هنوز ، تو مدیون شهیدی

که وقتی که شهید شد ، تو فیلم ها هم ندیدی

به مادر اون شهید که پاره ی تن داده

بگی که زنده هستیم ، بسیجی جون نداده...

اگه الان جبهه مون خیلی خیلی فرق داره

اما بدون هنوزم.... قصه ادامه داره

ابوالفضل سپهر

نوشته شده در 86/04/30ساعت 15 توسط مهدی| |

پیکر هایی که خواهند آمد شاید با وزن بی وزنی و لقب بی لقبی ودر آخر....... گمنام.

 فردا ساعت 9 در تهرانسر و ولنجک  تشییع پیکر نازنین شهدای گمنام که مصادف با روز شهادت بی بی حضرت زهرا نیز هست برگزار میشود... امیدوارم دیگر غریب نباشید حداقل فردا را.....

بنام خانم فاطمه الزهرا

آی قصه قصه قصه ، داد میزنه یه عاشق

میگه شهید آوردند ،  بازم گل شقایق

شهیدایی که بودند همه جوون بی باک

بر گشتن ،  ولی اینبار همه بدون پلاک

پلا ک هاشون جا مونده ، گم کردند خیلی آسون

بعضیاشون تو اروند بعضیا هم تو مجنون

پلاکایی که شاید همه باشن بازیچه

بعضیاشون هنوزم مخفی اند تو شلمچه

نگاه کنید رو طابوت چقدر قشنگ نوشتن

انگاری رو هر کدوم فقط یه اسم نوشتن

بزار برم ببینم ، رو طابوتا رو آرام

آخ بمیرم الهی...بازم شهید گمنام

اون مادر رو نگاه کن ، اومده با دخترش

یه عکسی تو دستشه میزاره روی سرش

دستای بی جونشو آروم بالا میاره

تو چله ی تابستون.... ببین بارون میباره!!!

خدا گریه ش و از نو دوباره آغاز کرد

چون دختر شهیدی در طابوت و باز کرد

دخترک از هوش رفت ، تو لحظه ی جنون بود

چون توی طابوت فقط ، یه تیکه استخون بود

استخونای شما آی شهدای گمنام

ما رو به عرش میبره بدون حرف و کلام

 

درسته سعی میکنن راه و به ما ببندن

همونایی که دارن به گریمون میخندن

بزار به ما بخندن تا ابد مست و راحت

بزار آروم بگیرن با خنده به شهادت

ولی بدون ای بشر به بد چیزی خندیدی

مگه تو اشکای اون مادر و ندیدی؟

یقه تو سفت میگیره مادر اون شهیدی

که تو به استخون جگرگوشش خندیدی

بازم دعایی داریم همون درد جدایی

العجل یابن الحسن ،  منتظریم بیایی

ابوالفضل سپهر

نوشته شده در 86/03/27ساعت 21 توسط مهدی| |

اتل متل گم شدم تو این جاده باریک

دنبال تو میگردم تو این مسیرتاریک

راه من از تو دوره گم شده این بی زبون

دونبال تو میگرده ، گمنامه و بی نشون

عطش فرا گرفته ، چند سالی هست که تشنه ام

برای دل بریدن ، دنبال تیغ و دشنه ام

تو تشنگی اسیرم ، اینم یه عادت شده

قدم زدن تو ظلمت واسه من راحت شده

حرف دلم رو دارم با تاریکی میسازم

دارم کم کم بازی رو خود منم میبازم

خدای مهربون ، دلهای عاشقونه

بگو بنده ت تو مرداب ، تا کی باید بمونه؟

باید هر روز بشینه دست به دعا بمونه؟

یا که باید بجنگه ، ذکر فرج بخونه؟

چونکه تنهای تنهاست باید یه جا بشینه؟

تو تاریکی این شهر بی شرمی رو ببینه؟

جماعت تو جاده.... تاریکی خیلی آشناست

حرفای ایندفعه هم فقط برای شماست

کجا رفته دینتون ؟ چند از شما خریدن

که تو دانشگاهمون چادر زسر کشیدن

به جایی که صورتت، سرخ شه و آب شی ،از شرم

میگی کاری نکرد که .... تازه استاد . دمت گرم!

دارم واسه کی میگم وقتی که شهر تو خوابه

به عینه گفتند رسول(ص) دروغه و سرابه

یه دفعه چی شد خدا ؟ که دلهامون جدا شد

یعنی با یک ماهواره . مسلمون بی خدا شد؟

چه جوریه؟ که خورشید مونده از جاده حیرون

که روزهای جاده هم تاریکه و بی نشون

شاید برای اینه ، که چشمامون و بستیم

یا تو شک خداوند ، تو دوراهی نشستیم

دلم روا نیست بگم پشت علی(ع) چی گفتن

اونایی که استاد چرندیات مفتن

بغض توی گلو هم انگاری دیگه مرده

نگفته های قبلی حالا شده یه عقده

آرزوهای ما شد همش خیالات خام

تو این کویر فقط من ، یک آرزو و میخوام

همون که خیلی وقته رنگ جدایی شده

همون که دیگه ، برام تیر رهایی شده

آرزوی پریدن فقط میخواد سعادت

کاشکی که قسمت بشه ، اتل متل شهادت

ابوالفضل سپهر

نوشته شده در 86/03/12ساعت 10 توسط | |

به نام حضرت حق نام عشق رو میخونم

بدون روضه میخوام غم و تو سینه بشونم

میخوام از شهری بگم با آدمای بی وجود

دوباره باید بخونم یکی بود یکی نبود

خانومی دل آسمونی و بزرگ و راحمه

دختر پیغمبر و اسم قشنگش فاطمه

همه ی مردم شهر و تو نماز دعا میکرد

همه ی دردا رو با ذکر علی دوا میکرد

گیسوان دخترش رو همیشه شونه میزد

حتی پیغمبر فقط دم از اون خونه میزد

اما بعد پدرش مردم شهر عوض شدن

همه ی آدما بر مرتضی پر غرض شدن

دیگه با زخم زبون به مولا طعنه میزدن

خون به قلب فاطمه با طعنه طعنه میزدن

اما اون لحظه که زهرا داشت به گریه جون میداد

اسم یا حیدر فقط به فاطمه توون میداد

.........

توی کوچه های تاریک هنوزم صدا میاد

صدای ناله ی زینب تا خود خدا میاد

بیایید بریم تو کوچه کنار در بلا

بیایید یاد بکنیم اون لحظه رو با گریه ها

بوی دو و صدای شیون و . گریه میاد

از تو خونه صدای بلند یا حیدر میاد

آسمون سیاه شده ملائک زاری میکنند

عرشیان از آسمون زهرا رو یاری میکنند

اون زمانی که کتک خورد ناموس خدا

حسنین گریه میکردند با هم و زینب جدا

بعد سیلی گوشواره از گوشاش جدا شده

دست زینب از تو دستای باباش رها شده

اگه با نگاه دل به کوچه خوب نگاه کنین

میتونین اشک خدا رو تو هوا نگاه نکین

کبودی صورتش به زخم دل نمک زده

دشمنش چنگی عظیم به سوی فدک زده

شاهدین ماجرای توی کوچه کم بودن

شاهد اصلی اون میخ محروق در بوده

دوست دارم گریه کنید از تمامی وجود

برای یاری زهرا تو کوچه هیچکس نبود

لگد محکمی با قدرتش در رو شکوند

بازتاب این لگد قلب مولا رو می سوزوند

محسن زهرا فقط قربانی کوچه نبود

زخم پهلو و کبودی رو گونه هم نبود

زخمی که مادر و کشت زخم قدیمیه دله

زخم چند ساله ی این آدما سنگدله

آدما پیامد مصیبت و گوش کنید

از صدای نالتون عالم و مدهوش کنید

غربت حید به حد اعلای دشمن رسید

که تو تشعیع جنازه کسی رو پیشش ندید

مرو ای تموم زندگی حیدر مرو ای تموم زندگی حیدر

بیایید دعا کنیم همه همیشه همه جا

که بیاد امام زمان ولی نعمت ماها

که بیاد بگیره انتقام سیلی رو یه روز

که بیاد پیدا کنه مزار مادر رو یه روز

یا ابا صالح پس کی میایی.....یا ابا صالح پس کی میایی

دانلود مداحی همین شعر با صدای میثم حاج هاشم

نوشته شده در 86/03/05ساعت 14 توسط مهدی| |

اتل متل بمبارون ، از نوع شیمیایی

اتل متل بمبارون ، جانباز شیمیایی

اتل متل طاول و سرفه و ناله و خون

جانباز شیمیایی ، اتل متل بمبارون

اتل متل بمبارون ،  هزار هزار تا بچه

جانباز شیمیایی ، اتل متل حلبچه

مردمای  بی گناه ، سردشت دزفول آبادان
کشته شدن بی سلاح ، اتل متل مریوان...

جنگ به قیمت خون ، خون هزار تا مظلوم

خاموشی سنندج ، ساکت و خیلی آروم

اتل متل  بوی مرگ ، جشن تاریکی و خواب

روز قیامت و ترس ، گاز خردل و اعصاب

اتل متل یه بچه میون این قیامت

کنار عکس شادی گمشده خیلی راحت

اتل متل یه دختر ، روز تولد اون

هدیه ی شیمیایی اومده از آسمون

اتل متل یه مادر ، یه بچه ی 3 ماهه

بین دستای مادر،  جون داده و توراهه

به دست صدام وسگ ، سردشت ، تا ابد سرد

پیدا نشد توی شهر یه زن یه بچه یک مرد

دست همه خالی بود از ماسک شیمیایی

اتل متل بمبارون ، از نوع شیمیایی

ای قصه قصه قصه ،رسید تا صد تا کوچه

قصه ی اشنویه ،  ماجرای حلبچه

تو مرز جنگ و آتیش  ، موشک و رگبار و تیر

عامل شیمیایی ، دسته میشد زمین گیر

...............

احمد احمد چی شده ؟ باز شیمیایی زدند

به بچه ها اعلام کن دیگه جلوتر نرند

- حاجی باز اعصاب زدند ، بچه ها بی قرارند

ماسکا به تعداد نیست ، بعضیا ماسک ندارند

- احمد احمد سریع باش ماسک و رو صورت بزن

این یه دستوره احمد ، گفتم سریع ماسک بزن

- باشه حاجی میزنم ، اما دلم راضی نیست

من شیمیایی نشم ،... این رسم دستمون نیست..

حاجی حاجی شرمنده ، ایندفعه دست من نیست

ماسکا توی جعبه ی . ش- م - ر هیچکی نیست

حاجی نیستی بینی که هیچکسی ماسک نزد

بین ما 50 نفر هیچکس حراجی نزد

حاجی حاجی خدافظ ، بچه ها دارن میرن

من نمیخوام بمونم منم با اونا میرم....

...

- احمد کجا ؟ حرف بزن ، چرا جواب نمیدی

احمد بی معرفت ، آخر تکی پریدی؟

.....

....  اتل متل پرنده  ، آروم و خیلی راحت

رد نسیم و گرفت ، رسید و شد . شهادت

شهادتی رویایی ، به یاد گلهای یاس

به یاد یک عمدار به یاد آب و عباس

اونایی که دنبال شهد شهادت هستید

دنبال نور فانوس برا رسیدن هستید

طعم اول پرواز مزه ی تلخی داره

جانباز شیمیایی شهد و تو جیبش داره

اما میخواد ببینی ، سخته سفر،  آسون نیست

خدا واسه شهادت فقط بهت میده بیست.

ابوالفضل سپهر

نوشته شده در 86/02/13ساعت 19 توسط مهدی| |

مقدمه نمیخواد درد دل شکستم

بازم دلم گرفته ، خدایا خیلی خستم

ببین که ساده کشتند ، بسیجی رو تو میدون

میگن بسیجی چیه؟ با کلی زخم زبون

چکمه های گلی رو ، روی گلا میزارن

معرفت و پیچوندن ! شرم و حیا ندارن

بجای قرآن و دین ، پرچم کفر گرفتن

غیرت و مفت فروختن ، هری پاتر گرفتن

شیطون نمایی کردن گفتن یه جور بازیه

دل رئیس کفار اینطور از ما راضیه

بجای عکس امام زدند به دیوار و در

عکس جنیفر لوپز هرچی بزرگتر بهتر

نماز صبح و روضه برا همه خیاله

اذان میون فوتبال آخر ضد حاله

زیارت جمکران برا جشن نامزدی

زندگیمون غم شده ولش بیا تو پارتیحجاب!!!

مسیحی و نگاه کن مسته و خیلی شاداب

اسلام مال آخونداست ، بزن تو گوش حجاب

جانباز شیمیایی ، مدرک رزم و جبهه

میخواست نره بجنگه ، میخواست مرافب باشه!!!

جمهوری اسلامی ، دنیا رو از ما ترسوند

مردم توی جو بودند ، کاشکی شاه ایران میموند

خدا دیگه بریدم ببین چه حرفا زدند

دل آقا گرفته به ریشه خنجر زدندعروج

اون موقع رفتن رو مین اول عشق بازی بود

ای جماعت به قرآن این رسم خون بازی بود.

امروز از پشت یه عده تو صف شمشیر کشیدن

همه پشت رهبرن منتظر سجودن

در خروجی عشق شبانه روزی بازه

پیدا نمیشه مردی که بازی رو نبازه

برا دخترای شهر ، شهر دبی مهیاست

نگاه یه بار حلاله ببین موهاش چه زیباست؟!!!!

پرچم ناداوری تو دادگاه هم بلنده

اسم عدالت میاد ، هر بچه ای میخنده

هر روز فیلم یه شخصی باید بیاد رو سی دی

نیاد میرن میسازن کسایی که ندیدی!!!!

سنگرای شهرمون خالی از چندتا مرده

به هم میگن نگاه کن هوی متال چه کرده؟؟!!!!

یا حجت ابن الحسن برای ما دعا کن

تعطیله دین و اسلام ، دست ما رو رها کن

دستای ما تو بنده ، تو شهر کاری نداشتیم

پشت رهبرمون رو راحت خالی گزاشتیم

تو این شهر مصیبت ، سخته سالم بمونی

باید واسه خودت هم امن یجیب بخونی

اما چشام به جایی دلم به جای دیگه

امید دارم آقاجون دلم اینجوری میگه

میگه میای یه روزی با صد تا یا رو یاور

هزار هزار بسیجی هزار هزار دلاور

برمیداری از این شهر میبری به جمکران

پاک میکنی شعرمو با عدل و عشق و ایمان

لبخند بزن بسیجی ، مهدی رو از دل بخواه

یا حجت ابن الحسن تو رو به زهرا بیا....

ابوالفضل سپهر

نوشته شده در 86/02/03ساعت 19 توسط مهدی| |

انتظار

اتل متل انتظار، که از ما خیلی دوره

قصه ی شمع سوخته ، هنوز راه عبوره

قصه ی تلخ دوری ، افسانه شد خیلی زود

عاشق موندن پای عشق کی میگه اینجوری بود ؟

کجا ، مجنون ،  لیلی رو تو تنهایی جا میزاشت؟

اصلا لیلی ِ مجنون معنای تنهایی داشت؟

از چی بگم وقتی عشق مرده تو عمق مرداب

وقتی که تشنه نیستیم تو این کویر بی آب

وقتی هوای جمعه پر از مه و غباره

منتظر چی هستیم ؟ لابد بارون بباره

توی این کویر بی آب بارون نقش بهاره

اینجا معنی دوری هنوز معنی نداره

فقط شعار و حرفه ،  ذکر آقا کجایی...

بدون یار آقا جون کجا میخوای بیایی؟....

اما با اینکه این شهر پر از دود و غباره

تو آسمون شبهاش نداره یک ستاره

منتظرایی هستند که پای لیلی موندند

تو این تاریکی شب خودشون و رسوندند

با این که خیلی سخته موندن و زنده هستند

هنوزم که هنوزه به انتظار نشستند

به جمعه التماس و به آسمون نظاره

منتظرند که شاید یه روز بارون بباره

اونا که نقش یار و رو سنگ دل کشیدند

یک شبه از قعر چاه به روشنی رسیدند

میرن با عشق و مستی به آبی ، بی کران

به مرکز روشنی ، به مسجد جمکران

شاید دلی بشکنه ،  برای آخرین بار

خدا اشکی بریزه ،  بیاد دلبر و دلدار

بیاد با ذوالفقار و با عطری از گل یاس

به عشق عشاق عشق ، فقط به عشق عباس (ع)

 

میاد یه روزی قلبم اینو برام میخونه

صدای پای یار و میشنوه و میدونه

میدونه اسمش داره میرسه از عرش به گوش

صدای جدی حسین میبره عقل و از هوش

خط طلوع عشق و تو آسمون ببینید

هیچکی نگه دروغه ، یه روز میاد میبینید.

با اینکه خیلی تنگه جای دعا تو سینم

درسته رنگ قلبم نمیزاره ببینم

اما آقا به قرآن منتظرم بیایی

بگو تمومه آقا ، طعم تلخ جدایی

از زبون عاشقات ، میگم که خیلی خستم

تا آخر، آخرش منتظر تو هستم.

به امید ظهور حضرت حجت ابن الحسن ارواحنا فداه.

ابوالفضل سپهر

نوشته شده در 86/01/29ساعت 17 توسط مهدی| |

اتل متل یه مادر،مادری از جنس یاس

مثل همه مادرا نسبت به بچش حساس

آخه یاس قصمون همین یه بچه رو داشت

آرزویی به غیر از دامادی اون نداشت

وقتی به دنیا اومد تو گرمای تابستون

حسین گزاشت اسمشو، یاس خوشحال و خندون

نذر دست بریده براش میشی و کرد خون

مادر خوشحال و شاداب حسین زار و پریشون

تو روضه ها بزرگ شد از قنداق تا جوونی

مادر همیشه میگفت تو خیلی خوش زبونی

قربون خنده هات شم مادر برات بمیره

کور بشه هرکی بخوادتورو ازم بگیره

تو عاشورا یه روز یاس حسین و تشنه گزاشت

شام غریبان اون وگشنه و تنها گزاشت

دل حسین رو مادر عاشق کربلا کرد

عاشق یار حسین، ساقی کربلا کرد

کم کم حسین بزرگ شد با شادی و غم و عشق

با کربلا ، مدینه ، با سامرا و دمشق

یاس حسین و دوست داشت حسین عاشق اون بود

مادر برای حسین همیشه مهربون بود

بوسه ی یاس همیشه حسین و مهمون میکرد

حسین با خندیدنش مادر و خندون میکرد

تا که یه روز مادر دید حسین دیگه جوونه

بعد پدر حسین شد اون موقع مرد خونه

دیگه مادر روش نشد حسین باز ببوسه

دلش میخواست پرده ی حجب و حیا بسوزه

تا اینکه تاریخ گزشت سال به نام جنگ شد

ایام تلخی و درد سال عذاب و رنج شد

اتل متل جنگ خون بمباران هوایی

نقش آتیش و گریه با بمب شیمیایی

یاس ترسید حسین هم راهی جبهه ها شه

ترسید بدون حسین بی کس و تنها بشه

حسین تو فکر جبهه ، یاس با آرزوهاش

حسین اسیر غم بود با رفتن رفیقاش

دم اذون مادر دید خوابی از دریای خون

صدای امن یجیب مادر و کرده حیرون

نیزه و تیر و شمشیر آتیش و دود و گریه

حسین رو دید یاس انگار، میون اون معرکه

کم کم اشکای مادر شدش از چشماش جاری

از خواب آروم بلند شد با ناله ی قناری

سریع قرآن و باز کرد از خدا رخصت گرفت

با آیه های کوثر دلش رضایت گرفت

حسین شب، بعد نماز راز دلش رو باز کرد

قصه ی رفتنش رو برای یاس آغاز کرد

برای یاس هنوزم دل کندن خیلی سخت بود

این آرزوی مادر برا عزیزش نبود

اما مادر پزیرفت حسین فردا راهی بود

حسین قول داد زود بیاد، دل مادر راضی بود

یه آش پشت پا پخت با کلی راز و نیاز

مادر خیلی دعا کرد حسین و بعد نماز

از زیر قرآن رد شد حسین به رسم عادت

دست مادر و بوسید حسین خیلی با دقت

مادر حسین و بوسید دیگه از اون جدا شد

دستای یاس از دست مهربونش رها شد

حسین تو جبهه بود و مادر تنها تو خونه

سختی کشید مادر از بازی این زمونه

حسین با نامه گاهی مادر و خوشحال میکرد

جواب نامه رو یاس با گریه ارسال میکرد

یه روز حسین از جبهه به سمت خونه اومد

پشت در ایستاد و گفت صابخونه مهمون اومد

مادر با اسفند و گل ملاقات حسین رفت

اشکای مادر اون روز هدر ز غصه نرفت

اون روز اونو طواف کرد مادر با جشن و شادی

اما حسین فردا صبح ، مسافر بود و راهی

دست مادر و بوسید ، حسین مثل همیشه

دلهره تو دل یاس این بار بیرون نمیشه

یاس حسین و بوسید ، بلیط برگشت و داد

انگار کبوتر از رنج شدش رها و آزاد

حسین سر کوچه رفت ، سبک مثل پرنده

یاس به کوچه میگفت حسینم برمیگرده؟

حسین و باز صدا زد گفتش نرو تو این بار

حسین برگشت و خندید،گفت خدانگهدار

حسین عازم جبهه،  به سوی خواب مادر

به سمت خاک جنوب به نخلستان بی سر

مادر تو خونه غرق دعا ، برای فتحه

دشمن خط و شکسته ، مرز و احاطه کرده

نیم شب هم گزشته مادر میخواد بخوابه

مرکز جواب نمیده ، انگار بی سیم خرابه

الو الو مجتبی پس نیروهاتون کجاست

کمک میخوایم حاجی جون امشب اینجا کربلاست

تیربار رو ما کشیدند بچه ها غرق خونند

دونه دونه فشنگ و به خاکریز میرسونند

ش مثل شهادت ، تنها امید گردان

تنها امید حسین تو خاک سرد مهران

حسین میون تیر و گرمی تانک سوخته

نگاهشو به عکس مادر بدجوری دوخته

عکس و گزاشت تو جیبش کنار عکس آقا

عطر عجیب یاسی پیچید تو کل فضا

یکی یکی بچه ها جلو تانک صف کشیدند

کشتند با غیرت و خون شهادت و چشیدند

حسین تانک و نگاه کرد یه آرپیجی تو دست داشت

تانک حسین زد و حسین سهمشو برداشت

تانک ترکید و آتیش کلی زبونه کشید

یاس  از تو رختخواب از خواب شیرین پرید

آخه تو خواب حسین و تو رخت دامادی دید

اسفند براش دود میکرد خوشحال بود و میخندید

یه صبح مثل همیشه خونه رو مثل گل کرد

اما صدای زنگی مادر یکجا هول کرد

بوی حسین میومد ، رفت تا در رو بازکنه

میخواست قصه ی خواب و برا اون آغاز کنه

سریع در رو باز کرد ، اما حسین و ندید

با گریه های اون مرد تعبیر خواب و فهمید

مادر اخمی کرد و گفت پس جنازش کجا موند؟

مرد آروم گفت هیچی ازش برا ما نموند

به جز همین پلاک و جمجمه ی صورتش

قسمی از دستاش و یه حلقه انگشترش

مادر پلاک و گرفت بوسید هزار هزار بار

گفت که مبارک باشه ،... مادر، ........ خدانگهدار

شادی روح شهدا صلوات

ابوالفضل سپهر

نوشته شده در 86/01/16ساعت 20 توسط مهدی| |

س مثل سه راهی ، سه راهی شهادت

اسم دیگش خط خون ، منطقه سعادت

خاک، خاک یه خرمن به رنگ زیبای خون

خاک سه راهی ما، عاقل کرده مجنون

عطر عطر بهشته ، از بین خاکا میاد

چون دوباره یه مادر چیزی رو از خاک میخواد

چشماش دوباره سرخه،از بس که گریه کرده

خون توی چشماش جای اشک و احاطه کرده

به خاک میگه : مرتضی دیگه طاقت ندارم

تا کی باید صبر کنم جنازت رو بیارن

بهش میگه مرتضی جمعه ها بیقرارم

از صبح تا شب به قرآن آروم قرار ندارم

خاک سه راهی ما جای گریه و ناله است

تربت خاک اینجا کلید و راه چاره است

نماز تو این سرزمین حکم بهشت و داره

تو سرزمین مجنون عاقل جایی نداره

وصف کامل اینجا فقط 3 حرف عشقه

بهتر بگم که اینجا ماورای بهشته

بریم به اون شبی که پرستوها پریدند

تو دفتر زندگی 2 تا گنبد کشیدند

همون 2 تا گنبدی که بعضیا ندیدند

واسه همین طرحشو از روی عکس کشیدند

رو گنبدا دو پرچم راهی دفتر شدند

بچه های تو سنگر نقاش ماهر شدند

یه دفعه خمپاره ای مرز سکوت شکست

رو سنگر نقاشا ترکش و دوده نشست

خون قلب نقاشی که بود تو سنگر سردار

شدش رنگ پرچم ابولفضل علمدار

قصه خاک و سنگر ببین کجا رسیدش

از سه راه شهادت به کربلا رسیدش

از کربلای پنج تا کرببلا راهی نیست

فرقی بین تربت کربلا با این جا نیست

لشگریان زینب اگه کربلا بودند

یا توی شهر کوفه کنار مولا بودند

نمیزاشتند که خون خدا تشنه بمیره

رقیه از تنهایی زانو بغل بگیره

سه راهی شهادت همون راه کربلاست

شهر مجنون و لیلی شهر همه عاشقاست

قصه ما تموم شد با اینکه حرف هنوز هست

کوله با دنیا رو یواش یواش باید بست

باید یه نقاشی کرد با کلی شیوه و راز

باید یه طرحی کشید تو مایه های پرواز

...طلاییه

شادی روح شهدا صلوات

ابوالفضل سپهر

نوشته شده در 86/01/11ساعت 15 توسط مهدی| |

میخوام براتون بگم از کشور عشق و خون

از کربلای ایران ، فکه ، شلمچه ، مجنون

از سرزمین عشاق مرکز دل ، دوکوهه

تعریف کامل از شهر ، کار حضرت نوحه

این و همه می دونند، فرق بین آدما

قصه ی امروز ما هستش برا عاشقا

اونایی که به اسم جبهه و جنگ میخندید

به روی هرچی لاله است چشماتون و میبندید

شاید با اون غریبید یا که چیزی ندونید

خواهش دارم از شما این قصه رو نخونید

...

بزار بگم از اول از شهر پر ستاره

نخلای این سرزمین هیچکدوم سر نداره!!؟

یه پادگان قشنگ که آرامش روحه

بعضیا مدیونشند، بهش میگن دوکوهه

همش خلاصه میشه ساختمون و سنگ و خاک

چند تا اتاق کوچیک با دیوارایی نمناک

اما حسینیه ای بزرگ و با عظمت

به نام سردار عشق <حاج ابراهیم همت>

میون این سرزمین نقش معبد و داره

هرکی از هرجا میاد با اون یه کاری داره

میونبر قشنگی داره  برا کربلا

از اینجا تا کربلا از کربلا تا خدا

یه گوشه هم باغچه ای، پر از گلای همنام

رو برگاشون نوشته همه شهید گمنام

در ،شهر دوکوهه به روی عالم بازه

مرکز عشق و صفاست پایتخت نیازه

اتل متل عاشقا،عاشقای با صفا

یه مشت بچه بسیجی با خلوص و بی ریا

همه ز دنیا خسته از نور و زر گریزون

میخوان که آشتی کنند با عشق و آتیش و خون

گروه گروه کاروان پر از جوون عاشق

با دسته هایی از گل،اونم گل شقایق

یکی با گریه میگه بوی گلاب از کجاست

یکی تازه رسیده میگه که اینجا کجاست؟

سردر   ساختمون و یکی میخوند، به ترتیب

اسامی مختلف ، یکیش <گردان تخریب>

اتل متل شب هنگام،یه عده خواب ندارند

با نغمه های گریه باز امشب هم بیدارند

یکی کنار شمعی نشسته زار و گریون

زانو بغل گرفته ذل زده به آسمون

اون یکی از زمونه مشخصه بیماره

به جز دعا نداره انگاری راه چاره

دوکوهه اسم دیگش معروفه به قدمگاه

تامین عشق اینجا بود با ذکر یا ثارالله

هر چی شروعی داره شروع عشق اینجا بود

راه میونبر جنگ تا به خدا اینجا بود

یه عده که تو خوابند می گن حرفات بی معناست

اول قصه گفتم قصه مال عاشقاست

یه عده دیگه گفتن حرفات همش خیاله

کی گفته که سنگ و خاک آخر عشق و حاله

میگم که خوب بدونه اون کسی که تو وهمه

تا اونجا رو ندیده نمیتونه بفهمه

ابولفضل سپهر

نوشته شده در 86/01/09ساعت 19 توسط مهدی| |

...

نیمه ی شب ، قرص ماه  ،شر شر بارون جنگ

کوله بارش خالی بود، به جز یه قبضه تفنگ

تو کوله بار خالیش، یه شاخه عطر یاس بود

گفتم که چیزی نداشت ، منتظر تماس بود

تماس با یک جای دور، با رمز یا کربلا

ساعت دیگه وصله ، میره تا پیش خدا

پیرهنش و تنش کرد، گردان شدش با صفا

همون پیرهنی که پشتش نوشته بود کربلا

وقت سفر رسیدش ، سربند و یادش نبود

اما رفیقش از پشت سربند براش بسته بود

چشماش و گریه میشست ، شدش به کربلا وصل

چون که آورد فرمانده ، 3 بار ذکر ابلفضل

با ذکر یا رقیه ، گریز شدش به میدون

رسیده بودن همه به سرزمین مجنون

شلاقای مسلسل که خاک و حیرون می کرد

بچه های زهرا(س) رو به سیلی مهمون میکرد

راوی قصه ما طاقت موندن نداشت

میون صف ،بین راه ،لشگر و تنها گزاشت

کم کم چشاش سیاه شد رفیقش و نگاه کرد

اشهد و آروم می خوند  آقاش و  هی صدا زد

گفتش: یابن الحسن کجایی،که دور تو بگردم

خیلی وقته آقاجون دنبالتون میگردم

رفیقش  از دور اومد خوشحال شد از بوی یاس

بلند میگفت شهید شد از بوی عطرش پیداست

نشست کنار سرش گفت که چه زیبا شدی

با خال بین ابروت محشر کبری شدی

اگه اجازه میدی... سربندت رو بردارم

آخه من از تو داداش،   یادگاری ندارم...

پیشونیش و بوسید و  گزاشت که بالا بره

اما به شیطنت گفت: شیرینیش یادت نره؟؟

 ...

شادی روح شهدای صلوات

راستی!!!

ذکر رو سربند چی شد ؟ این شده یک معما

آخ ببخشید یادم رفت ، ذکرش این بود........ یا زهرا

ابولفضل سپهر

نوشته شده در 86/01/08ساعت 18 توسط مهدی| |

به خدا یه روز میام نگو نمیشه قسمتم کرببلات

به خدا عاشقتم ... عاشق اون صحن و سرات

نگو قسمتم هنوز نیست که لیاقتم بشه

پاک کنم زندگیمو.....قول میدی قسمتم بشه؟؟؟

همیشه یه رنگ بشم عاشق سر بزیر بشم

قول میدی قسمتم بشه زائر کربلات بشم؟؟؟

چرا وقتی که منو عاشق میکردی ویزای من رو ندادی

شایدم من پاره کردم با گناهام ریشه ی هرچی که دادی

نمیدونم .... شاید هنوز احساسی از تو می خونم بهترینم

به خدا یه روز میام..... کرببلاتو میبینم

آره من بد...بد بد ،آخه تو چرا پیشم نمیای

قول میدم اگه ببینمت بشم اونی که میخوای

قول میدم وقتیکه چشمام شما رو،  یه لحظه از دور ببینه

قول میده به جز شما و تک خداش هیچکس دیگه نبینه

اما افسوس که همه تنهام گذاشتن تو قفس

نتونستم بپرم شدم دوباره بی نفس

پر پرواز ندارم تو آسمونِ نقاشی، بالای بین الحرمینت بپرم

گریه ی من فقط از بال و پرای دیگرونه، که چه خوشگل میپرند

بی خیالش ، من هنوز یه نوکر بی کس و کار هم نشدم

قربونت برم که سایت هنوز هستش بین عالم رو سرم

همه دردام فقط ، یه یا علی کارشه از حالا مدد

هرکی ماورای کربلا میاد، بسم الله، یا علی مدد

گمنام...

نودشه

به حالت بزرگ ببینید

نوشته شده در 86/01/02ساعت 21 توسط مهدی| |


Design By : Night Skin