ماورای بهشت
تا کجا می برد این نقش به دیوار مرا
به نام خدا باد شدید شده بود . عاشق این هوا بودم ولی حیف ...حالا وقت موندن نیست ساعت الان 12 شب 10 فروزدین سال 1385 هجری شمسیه ... آمار دقیق این شهر و بهت بگم ....راستش نمیدونم ولی فک کنم حالا وسط کرمانشاهیم....وسط کرمانشاه دیگه گیر نده ... باد یه دفعه نیروشو جمع میکنه و میزنه تو سر کله ما ... موهامو بالا پایین میبره .. یه ذره سرد میشه ولی وحشتناک حال میده .... جای تو هم خالی ! مثل این فیلم ترسناکا که دوربین دونبال یه نفر میره ..احساس میکردم یکی تو این باد دونبال منه...میاد یه ضربه میزنه و در میره ..... نه جون داداش توهم نزدم ...این جا قضیه واقعیه... خیلی خفن تر از اینا دیدم ..تعریف کنم میخندی و بقیه داستان و نمیخونی ... بچه ها همه گرم صحبت کردن با هم و سر کله زدن با قوطی کنسروای مائده که تاریخ انقضاش 5 روز دیگه است ....بچه بسیجی بودن داداش ...اتخاره باهاشون جایی رفتن ..ندیدیشون که ...بسیجی رو فقط کلکسیون ریش ستاری میبینی.......با رفیقات تا حالا همه نرفتین بسیج که....بی خیال نمیفهمی داداشم رفاقت پاک چیه شایدم میفغهمی مارو گرفتی.....شایدم باور نمیکنی....شایدم من زیادی حرف میزنم...ا فحش نده دیگه .... حالا خلاصه بچه ها کنار مسئولاشون نشستن دارن از کرمونشاه میگن ... از اینکه اینجا چه خبره ....شایدم از اینکه الان دیگه باید برگردن خونه.... دستاشون بین پاهوشون قلابه و گرمی صحبت مثل بخاری گرمشون میکنه ... من مثل همیشه تک و تنها دونبال سوژه امشب این سفرم .... سفر...آره داداش یه سفر که خیلی بهم حال داده ....فهمیدی کجارو میگم دیگه ...ایوالله ...اینجا منطقه جنگیه ... دوکوهه ؟ نه بابا ... میگم کرمونشاه .....نه خود خود کرمونشاه ....شهرای مرزیش ... پاوه ...نودشه ....نوسود ...گیلانغرب و ...........اوه من بهشون میگم شهرای برفی....باور کن انگار برف همونجوری رو کوها ده ساله مونده ....بجون تو ! بگزریم.... من از منطقه جنگی باستون صحبت کنم که خوابتون میگیره ....تازه بعضیاتون جنوب هم نرفتید ...من بگم غرب کجاست که باور نمیکنید ...بگم چه اتفاقایی افتاده میزنین گوگل سرچ ماهواره سفیر امید! بی خیال .....فقط جون داداش اینو نمیتونم نگم ...اصلا برو یه سایت دیگه ...نخون ادامشو اونجا که بودیم....یه مادر 3 تا پسرش شهید شده بود ... تو پاوه .....پاوه شهری بود که خیلی مدت تو محاسره بود ....ستم بود خلاصه ... تو این حول و حال عراقیا یا منافقین یا آنچه دوست داری ...پسر کوچک این مادر رو میگیرن ...( ببخشید اینم بگم وقتی داشت شوهر این خانوم با ما حرف میزد یه بنده خدا داشت اینارو ترجمه میکرد...پدر شهید هم گریه میکرد و میگفت ...البته آخراش) ...و اونو بعد شکنجه شهید میکنن ...اون نامردا سر این پسر رو میبرن و تحویل مادرش میدن تا دیگه نیرو نفرسته تو دل دشمن .... مادر با خونسردی سر و میگیره و میبوسه و پس میاره به سمت همونا و میگه ...من بچه ای که در راه خدا دادم تا شهید بشه رو پس نمیگیرم......!! (تو دلت بزار یه چی وول بزنه و غیرتت بجوش بیاد) .....خیلی با اون مادر حال کردم ....تازه شیعه هم نبود ...(البته از خود مادر پرسیدیم گفت من ولایت علی رو قبول دارم) این و گفتم بگم من تو کدوم شهر بودم....چهار روز شده بودم علامت تعجب....خیلی وقته هم گزشته ها ...نگی یه وقت جو گیر شده داره خالی میبنده یا .....نه ...واقعا شهر یه چیزایی عجیبی داشت که میشد گفت ماورایی... ...حالا نامردیه به حضرت عباس ... من دارم برمیگردم ...منی که ... باور کن میخواستم تو شهرش بمونم.... ولم میکردن اونجا میموندم... جایی نداشت مثل دوکوهه و خاک شلمچه بشینی و زار بزنی....همش کوه...ولی قبلش.... تو همون کوههایی که نمیتونستم راه برم و شیبش مثل شیب ترن هوایی لونا 2 بود عملیات اجرا میکردن و ... خون از بین رفته بود ...جسدا ..و همه چی ...ولی باور کن یه چیزایی رو حس میکردم.... اون صدای تو خالی و تعقیب چند روزه پشت سرم کنار اتوبوس چشام و تار کرده .... علی رضا میاد و میگه مهدی دونبال چی میگردی ...؟ چی شده ....جوابشم نمیدم...رد میشه ...و میره حالا خودم میمونم و این سکوت شب که بهم غرور میده ...بد رقم ... خیلی چاکرتونم ....به مولا قسم ....چی کار کنم بفهمونم منم دل دارم ....وجدانی دستام داره میسوزه از بی مسئولیتی .....تو رو قرآن بعدا تیکه نندازید شماها جنگ بلد نیستید بکنید... بگید من چی کار کنم ...همه عوض شدن ....هیچکی نمیفهمه شماها چیکار کرده بودید ...انقلاب بوده .....جنگ بوده ...همه بهم فحش میدن ....چیکار کنم ..؟؟؟ به من بگید ....دبگه ... ...بهم بگید ..... چیزی نیست علی....اشک نیست ...اینا اشک نیست ...مناجات نیست ...بی خیال شو.... تورو جون مادرت نگو التماس دعا ....دستام رو قلبمه ...سلام نمیدم...قلبم تند میزنه.... قلبم و گرفتم از جا درنیاد....آخه دارم برمیگردم.... آخه چند هفته پیش به یکی از اونا که نقشش شیطان بود گفتم .... این دیالوگ رو بگو : من شیطانم من از آتیشم و شما ای آدما از خاکید .... من از شما برترم ... بعد یکی شون گفت آقا : خوب خاک آتیش و خاموش میکنه ... گفتم چه ربطی داره .... یکی دیگه گفت ...آقا شیطون از ما که قوی تر نیست ....ما خودمون آتیش میسازیم .... و خلاصه ... حالا مارا کلا گرفتند و به غلط کردن افتادم.... روز اختتامیه مسابقات قرآن سما : بعد از اینکه کلی از وقتم گرفته شد ، شروع کردن به اعلام نتایج ... قبلش فک میکردم احتمالا دوم شدم ، البته نه من ... تقریبا همه ی اهالی خوابگاه پسرها ... اون بنده خدایی هم که فک میکردن اول میشه هم میگفت من اول نمیشم تو اولی !!!! خلاصه دلهره داشتم ... میدونستم که نفر اول میره مکه و دوم هم کربلا و سوم هم مشهد... چون که بخشنامه ها رو از اول دونبال کرده بودم میدونستم که حتما این جوایز هست ... از دلهره داشتم میمردم.... ناگهان قبل از اعلام نتایج نماینده داوران به شکل تعجب آوری زد زیر همه چیز... برای جوایز صدر امتیاز تعیین کرد .... ولی نگفت چه صدری !!!!!!!!!!!؟؟؟ نفرات برتر رشته ها رو اعلام کردند تا رسید به صوت و لحن ، ابتدا نفر دوم رو اعلام کردند...قلبم داشت میترکید ..... نفر دوم سید مرتضی بود ... همون که همه میگفتن اول میشه ... با ناراحتی بلند شد و به من نگاه گرفته ای کرد و با انگشت اشاره کرد که حتما تو اول شدی !!! سید مرتضی سفر به عتبات عالیات رو برنده شد ... نفر سوم رو اعلام کردند ....خیلی ناراحت شدم ... چون که اون شخص دوست من نبود....واقعا ناراحت شدم..... اصلا در حد اون جایزه نبود...باورش نمیشد ...رفت و جایزه رو گرفت... ابتدا همه فک کردند جایزه اول رو به من میدن و تا لحظاتی دیگه اسمم و میخونن اما خودم دلم کاملا با این حرف مخالف بود.... هیئت داوران اعلام کرد که کسی به حد نصاب نفر اولی نرسیده و اینجا بود که همه .... و من با حالتی بق کرده معاون سما رو دید میزدم...اولش میخواستم خفش کنم که ...: سید مرتضی اومد و دست گزاشت پشتم و گفت نمیدونم چرا اینجوری شده...بعد یه حرف بد روونه ی هیئت داوری کرد و صورت در هم من و بوسید و ناراحت رفت ... دو دقیقه بعد نفر سوم اومد کنارم و من بی اختیار بلند شدم.... اومد منو بوسید و گفت : میدونم این حق شماست ...نمیدونم چی شد....ولی حلال کن..... خودمم نفهمیدم چی کار داشتم میکردم ...بوسیدمش و گفتم این حرفا چیه ...!! معذرت خواهی کرد و رفت .... بچه های تهران که تا دو دقیقه پیش داشتیم با هم میخندیدیم همگی برا دلداری اومدن بالا سرم .. من همچنان بق کرده از جام بلند شدم و رفتم جلوتر ...که یکی از رقبای کرمانشاهی من اومد نزدیکم و دستم و محکم گرفت و نگام کرد و با لهجه قشنگش گفت : برادر مهدی بهت تبریک میگم ....!!! من که یه لحظه جا خوردم ... تعجب کردم و گفتم : تبریک باسه چی خالد ؟؟؟ خوشحالی؟؟؟ مگه ندیدی ..... گفت : خوندن قرآن با صوت برای خدا...تبریک نداره ؟؟؟!! .. با این جملش همه چی تو سرم خراب شد.... از همه چی دور شدم....و به جمله خالد فکر کردم.... درجا بوسیدمش و گفتم....چرا خالد....تبریک داره... خدا من و ببخشه........ من و بگو که با خودم میگفتم قصدم جایزه نیست.... بدجور امتحان سختی خدا برام گزاشت و من نزدیک بود تجدید بشم.... سریع خندیدم و با افتخار برگشنم... با بدترین نوع آمادگی شرکت کرده بودم....۱ ماهم نمیشد که دستگاه های جدید رو کار کرده بودم... فقط یه روز برا تمرین وقت گزاشته بودم... اصلا مقام حق من نبود....و اصلا هدف قرآن خوندن مقام نبود.... چقدر شیرین بود که تو اون ناداوری ها من خندیدم....و تازه به بقیه روحیه دادم... خدا رو شکر وقتی فرستاده شد ...دقیقا ۱۰ روز بعد بهم زنگ زدند که برم اونجا برای صحبت درباره ی طرح . خلاصه طرح ما مورد تایید قرار گرفت و برای دفاعیه دعوت شدیم . زنگ زدند گفتند چهارشنبه ساعت ۳ ... من ساعت ۳ و ۵۰ دقیقه رسیدم اونجا ، یادم نمیاد چرا دیر شد ! وارد اتاق که شدم دیدم ۲ تا مرد نشستن پشت میز و دارن طرح ها رو بررسی میکنن ، بهشون گفتم سلام ! من مهدی نور هستم برای دفاعییه اومدم . وقتی این جمله رو گفتم یارو انگار که خوابش میومد بهم گفت : تموم شد ، خیلی دیر اومدی ! گفتم : همین ! این همه زحمت چی میشه ! الزه میخواستم ادامه بدم ... گفت : همین ... خدانگهدار. ازشون خواستم که طرحم و پس بدن گفتند باشه فلان روز بیا ، اما خبری از طرح بازنویسی شده من نشد . دیگه از اون وقت به بعد تو دوران تحصیل ، به خودم اجازه ندادم که طرحی رو ارائه بدم ، با این که پر از ایده بودم ... چون کارمو و زحمتم و که بحث قرآنی بود سهل گرفتند . حالا به بچه ها که میخوان طرح بدم میگم بی خیال این موضوعا شید ، خوارزمی کشکه ..!!! پی نوشت ۱: این را یادم رفت بگم ، بعدا ما را دعوت کردن در یک مراسم به ما لوح تقدیر دادند با ساندیس ... پی نوشت ۲ : جوونا دلزده نشن از اختراع ...کار کنن ، من مرتد شدم شما برید . براي زدن تبليغات رفته بوديم جنت آباد برگشتني ، فلكه دوم شهران بوديم ، با موتور ( خوشبختانه نگرفتنمون ) من درحين برگشتن مسير و عوض كردم مهدي كه تركم نشسته بود برگشت و گفت : - كجا ميري .... برو "كن" هزارتا كار داريم گفتم ميخوام برم اين مزار شهداي گمنام كه پنجشنبه ميارن و ببينم ، ببينم اين تپه لاله ها كجاست؟ خلاصه با موتور از بالاي شهران رفتيم كوهسار ، يه كم كه رفتيم جلو به مهدي گفتم : تو نقشه رو دربيار ببين دقيقا اين تپه لاله ها كجاست . اونم گفت : من اصلا نقشه ندارم . خلاصه تو اين فكرا بوديم ، شب هم بود خيلي سخت ميتونستي جايي رو پيدا كني . مهدي گفت كه اينجاها كه از مسئولينش كسي نيست چشم هم چشم و نميبينه بريم "كن" گفتم باشه ... افتاديم تو يه نيمه سربالايي ، ما هم 2 تا سنگين ( من كه 98 كيلويي هستم مهدي هم 85 ) انتداختم دنده 1 . يه ذره كه جلو رفتيم ديديم دارن آهن خالي ميكنند ، يه دفعه موتور به پت پت افتاد من يه دنده كم كردم مثل اينكه جا نميخورد ، خلاصم نميشد ... مهدي پياده شد و موتور يه جوني گرفت اما باز بالا نميرفت ... يه چند دقيقه طول كشيد دندش و درست كنيم و راهي شيم. بي خبر از همه جا . درستش كردم و سوار شديم و رفتيم ... رفتيم به ميدون اصلي رسيديم ... خواستيم بريم پايين كه چشمم به يك نگهبان كوهسار خورد ، رفتم پيشش و ازش پرسيدم : برادر اين تپه لاله ها كه ميخوان شهدا رو دفن كنند كجاست ؟ گفت كه : از سمت بالاي شهران كه داري مياي يه كم جلوتر ، گفتش كه الان دارن آهن خالي ميكنند ...!!! من و مهدي و ميگي... بدجوري جا خورديم ... برگشتم به مهدي و گفتم : حواست بود چرا اينقدر اونجا معطل شديم ! به نام خدا یه ماه پیش اومد کنارم نشست و یه جوری برا من گریه کرد که بند دلم پاره شد ، میگفتش که داش مهدی بدادم برس که بدجور عاشق شدم نمی تونم از نخش بیام بیرون ، حالا دیگه معنی عاشقی رو فهمیدم و ... منم خدایی تحت تاثیر کلام این بنده خدا قرار گرفتم و بی خبر از همه جا گفتم حالا شاید این بنده خدایی که میگی ، تو رو انقدر که براش گریه میکنی دوس نداشته باشه ، این بیچاره هم بهش برخورد و چپ چپ من و نگا کرد که من ترسیدم . خلاصه براش یه ذره از عاشقای دیگه گفتم . از تجربه ی بچه های دیگه گفتم که بابا از الان انقدر احساسی به موضوع بر خورد نکن تو اگه واقعا عاشق شده بودی الان اینجا نبودی ( که کاشکی این حرفو نزده بودم ! ) تا اینو گفتم دیگه سر کلاسا همش تو فکر بود اصلا رفته بود توی وادی دیگه که مثلا من واقعا عاشق شدم . ما که دیدیم اینجوریه گفتیم چیکار کنیم شاید واقعا عاشق شده ، نشستم براش یه ذره شعر خوندم با مضمون صبر و انتظار و ... یه ذره آروم شد . بعد رفتیم خونشون و گفت که میخوام عکسش و بهت نشون بدم ! گفتم باشه ... فقط ... (... نشون داد و الحمدالله مشکل بی حجابی نداشت ولی پوشش بد بود . من همونجا دستگیرم شد قضیه چیه .و.. بله! خیلی رک گفتم علی جون عاشق چی این بابا شدی ؟ گفت که اخلاقش ...واقعا مودبه و من و درک میکنه مثل دوست دخترای قبلیم نیست ! گفتم تو مگه دوست دختر بازم داری ؟ گفت آره اما میخوام بزارمشون کنار و فقط به این فک کنم گفتم ایشالله که بخیر بگزره .... گفت دعا کن برام .. خیلی ....دلم پره و ... من شک کردم که آخه این بنده خدا که دوست دختر داشته و دوباره عاشق یکی دیگه است واقعا عاشق شده یا نه ؟ اما با این همه لابه ی این بنده خدا با خودم گفتم لابد شده دیگه ... بزار کمکش کنم . اما بخاطر مشکلات چند هفته ای ندیدمش . وقتی از سفر برگشتم نگاش که کردم دیدم خیلی خوشحاله و داره کلیپ موبایل میبینه و شاد و شنگوله . بهش گفتم فلانی مثل اینکه کارت درست شده دیگه ، مبارکه ... حالا اون در موردت چی میگفت اونم تورو دوست داشت ؟ تا اینو گفتم یه ذره من و نگا کرد و فکر کرد و گفت ... مهدی ..بهم خورد ... بعد مثلا رفت تو فاز غم . بعدا هم دیدمش سر ایستگاه اتوبوس داره با یه دختره تیکه میندازه و میخنده و با رفیقاش مشغولن به ... تقدیم به "یوسف مدینه" به مناسبت تولدش: باز کن پنجره ها را که نسیم باز کن پنجره ها را ای دوست حالیا معجزه باران را باور کن مشیری تولد یعنی لبخند شکوفه ها بر بهار یعنی باور کردن عشق خدا یعنی یک فرصت برای به آغوش کشیدن خوبیها یعنی فراموش کردن برگ ریزان پاییز و امید به رویش دوباره امید به فردایی که ساختنش دست توست... دعایمان را بدرقه ی راهش قرار میدهیم باشد که بهترین نعمات و مائده های آسمانی پرودگار بر بندگان صالحش به مناسبت این روز زیبا به او عطا شود... پاورقی۱:طبق روایات معتبر فردا روز تولد ایشونه.اما چرا امروز؟خب رفتیم پیش واز دیگه.مگه عیبی داره؟ پاورقی۲:چه قدر این بالاییه چشمک میزنه! به نظر خوشمزه هم میرسه.منتظریم تا هرچه زودتر جناب یوسف مدینه تشریف بیارن و کیک و ببرن تا ما هم دلی از عزا دربیاریم! مرتضی روی خم زانوش نشست و بند پوتینشو محکم کرد.دوباره از گوشه ی چشم به مجید نگاه کرد.حرفی برای گفتن نداشت.میدونست دلتنگه.این رو از طرز نگاه کردنش به غروب خورشید فهمیده بود. رضوانی ساعتشو نگاه کرد و گفت:"حسن باقری باید تا الان میرسید."مجید نگاهشو از غروب خورشید برداشت.چشماش پراز غصه بود.با این حال لبخندزد و گفت:"حسن آِقا بد قول نیست.لابد کاری براش پیش اومده." با صدای شنیدن موتور ماشین نگاه ها به بیرون کشیده شد.مرتضی از جا بلند شد و گفت:"اومدن"مجید دوباره لبخند زد و به مرتضی نگاه کرد:دیدی گفتم حسن آقا بدقول نیست؟! با اومدن حسن باقری نقشه روی میز پهن شد.مجید هنوز دلش جای دیگه ای پرپر میزد.حسن باقری درحالیکه به نقشه زل زده بودناگهان سرشو بلند کرد: -حال و هوای دیگه ای داری دکتر؟ مجید به خودش اومد.مرتضی گفت:"من فکر میکنم چون دکتر نتونسته همراه بچه ها به دیدار امام (ره)بره ناراحته." برای لحظه ای نگاه مجید با چشمان عمیق و پرسشگر باقری گره خورد.یادش نمی اومد تحت تاثیر این نگاه قرار نگرفته باشه: -...شما که بهتر میدونید حسن آقا دوست داشتم با بچه ها برم.ولی خب... حسن باقری سرتکون داد و گفت:"گرچه میدونم این موضوع نیست اما مختاری که برای رفتن و نرفتنت تصمیم بگیری" مجید حال خودشو بهتر میدونست.حس و حالی داشت که نمی نونست به زبون بیاره: بگذریم!دل ما حالی به حالیه.بریم سراغ نقشه بهتره. سه ساعت بعد روی طرح و نقشه ی عملیات به نتیجه رسیدن.مجید گفت:"اگه قراره شناسایی دقیق انجام بگیره باید زودتر شروع کنیم." مرتضی دست مجید رو گرفت و تو دست حسن باقری گذاشت: -حسن آقا این شما و این دکتر بقایی.هروقت میگم بیا برو به مادر پدرت سربزن میگه تلفن کردم و لازم نیست.حالا شما یه چیزی بگید... مجید دست حسن رو فشار داد و خندید... -مگه دروغ گفتم حسن آقا؟ حسن باقری ادامه داد "به نظرم تا عملیات شروع نشده به بهبهان برو.بالاخره پدر مادرت هم از توسهمی دارن." مجید به فکر فرورفت.پیشنهاد بدی نبود. -حالا که اصرار می کنید باشه میرم.ایشالا فردا برمیگردم تا طبق برنامه به کارها برسیم." بعد سوار ماشین شدو راه افتاد.بیشتر از ۴۰ کیلومتر نرفته بود که یهو پاشو روی ترمز گذاشت.قرآن کوچیکی که همیشه تو جیبش داشت بیرون آوردودلش آروم و قرار نداشت.قرآن رو بوسید و به پیشونیش گذاشت.اشک تو چشماش حلقه زد.خاموش گفت:"باید برگردم" چندبار پدال گازوفشار داد .به آینه نگاه کرد و فرمونو تا اونجایی که جا داشت چرخوند. راه اومده رو دوباره برگشت.وقتی به قرارگاه رسید همه با تعجب نگاهش کردن.حسن باقری خیره بهش نگاه کرد.قلاوند جلو دوید و زیر بغل مجیدرو گرفت: -ببین دکتر اگه برگشتی بمونی باید بگم فعلا اینجا کسی منتظرت نیست. لبخند کمرنگی روی لبهای مجید بازی کرد.حسن باقری درحالی که دستشو روی شونه ی مجید گذاشته بود گفت:"هیچ وقت نباید به آقا مجید اصرار کرد.این مرد دلش پراز الهامه.خودش میدونه چی کار کنه." مرتضی جلو آمد و پیشونی مجید و بوسید: حالا بگو چرا برگشتی؟شما که قبول کرده بودی بری. مجید گفت:"احساس کردم به جای رفتن به بهبهان اگه کنار بسیجیها باشم بهتره." اشک تو چشم حسن باقری جوشید. درحالی که بغض با لبهاش بازی میکرد،لبخند زد: -پس از قرار معلوم فردا میشه برای شناسایی منطقه بریم... اون شب مجید احساس عجیبی داشت.خوابش نمی برد،دفترچه اش رو باز کرد...اشک تو چشماش حلقه زد.اسم 39 نقر از شهدا رو تو این دفترچه یادداشت کرده بود.همه از دوستاش بودن.هروقت دلتنگ میشد،به دفترچه اش نگاه میکردو با آنها حرف میزد.خودکارشو برداشت و ناخودآگاه شماره ی 40 رو تو دفترچه اش نوشت.با رسیدن صبح وضو گرفت و نمازشو خوند. هنوز آفتاب بهمن ماه رو تپه ماهورها نتابیده بود که شش فرمانده به راه افتادن. -مهم برای ما قسمت بالایی منطقه ی فکه است. دو ماشین جیپ با سرعت در پیچ و خم جاده می رفتن.مجید به بیابان چشم دوخته بود.قلاوند وقتی اونو غرق در افکارش دید،گفت:"بالاخره سوره ی والفجر رو از حفظ کردی یا نه؟" مجید چشم از بیابان برداشت: -بله فکر میکنم امروز کاملا میتونم سوره رو از حفظ بخونم. صدای غرش توپها از جایی دور به گوش میرسید.دو جیپ همچنان با شتاب میرفتن و طوفانی از خاک رو پشت سر میگذاشتن.خورشید رنگ پریده تر از روزهای گذشته در سینه ی آسمان دیده میشد.وقتی ماشینها از نفس افتادن،فرماندهان به طرف دیدگاه حرکت کردن.ثبت و شناسایی موقعیت دشمن ساعتی طول کشید.با شنیدن اذان ظهر مجید آستین بالا زد: -بریم سنگرهای عقب نمازمونو بخونیم. ناگهان صدای انفجار عمیقی شنیده شد.همه چیز در ابری از گردو غبار فرورفت.کسی فریاد میزد و همه رو به اسم میخوند. -برادرا همه سالمن؟ وقتی گردوغبار فروکش کرد،لبها به لبخند گشوده شد.همه سالم بودند.گلوله ی توپ درکمترین فاصله به آونها منفجر شده بود. -اینجا موندن خطرناکه بهتره بریم. حسن باقری رو به محمد کردوگفت:"به سنگر خمپاره ی ارتشیها برو و مختصات این تپه رو بگیرتا شناساییمون کامل شه." محمد به سرعت دوید.گلوله های توپ پی در پی در اطراف آنها منفجر میشد. -ابنجا بمونیم بهتره.نباید بلند شیم تا دشمن فکر کنه ما رفتیم. طولی نکشید که محمد مختصاتو گرفت و به طرف سنگر فرماندهان به راه افتاد.با صدای سوت کوتاه و ناگهانی گلوله ی توپ سرخم کرد.صدای انفجار زمینو لرزوند.دوباره همه جا در ابری بز دود و غبار فرو رفت.محمد دوید.صدای ناله و شهادتین از هر طرف بلند بود.مرتضی درحالی که خون سروصورتشو گرفته بود،ازجا بلند شد.مجید رو دید که به زمین افتاده لنگ لنگان به طرفش رفت.سرش رو بالا گرفت تا بهتر نفس بکشه.از دوپای قطع شده خون بیرون میزد.فریاد کشید:"بیسیم بزنید آمبولانس بفرستن." همه غرق در خون بودن... لبهای رنگ پریده ی مجید آروم تکون می خورد... ده دقیقه بعد،خون ردیف چهلم دفترچه رو قرمز کرده بود... اگه نگاش میکردی مطمئنا عاشقش میشدی. اوایل که اومده هیچکس نمیشناختش اونم کسی رو نمیشناخت . اما کم کم از نگاهای جستجوگر بعضیا ......فهمید....... یه چیزی از بقیه بیشتر داره. اولین بار جلو خونمون دیدمش ، یه لحظه چشام قفل چشماش شد . خندید . منم خندیدم اما حواسم نبود. یه چند لحظه که گزشت فهمیدم چی شده و چیکار کردم . دیگه از اون روز به بعد روزی نبود که من و ببینه و لبخند نزنه . منم همینطور. یه لحظه .... همه چی یادم میرفت... تا اینکه به خودم اومدم و دیدم که دلم هرز شده . یه دقیقه ای جمعش کردم. تصمیم گرفتم چشامو بدوزم به زمین ... و تونستم. انقدر به زمین نگاه کردم که طعم لبخند و دیدن بعضی چیزا از لبم پاک شد. فهمیدم اون هم از من نامید شد. اما یادم رفت که برای اونم دعا کنم که طعم لبخند از دهنش پاک شه. خودم و زدم به بیخیالی و نفهمیدم که اون حتما سراغ کس دیگه میره. و همین طور شد. بیچاره نمی دونست که تفاوتش با بقیه دچار بدبختیش میشه ، نه خوشحالی زودگذرش. نفهمید.....با چند نفر فراتر از لبخند درگیر شد و درجه اش رو بالا برد. طولی نکشید که همگی وقتی به چیز دلخواهشون رسیدن . ولش کردند. آخرش هم نفهمید چی شده ؟ و کجای کاره .... فقط ملتمس نگاه ها شد. و عقده ی یک لبخند کامل در وجودش آتیش کشید. و هنوز نمیدونه کجای دنیا واستاده و داره کجا میره ... هنوزم گمه. مقصر هم خودش نبود. مقصر منم . از زبان استاد قلمی حميد داودآبادي تدابير امنيتي شديدي که دشمن در اردوگاهها و اطراف آن به عمل آورده بود امکان فرار را به حداقل ميرساند و با آن تفتيشهاي فراوان و بازرسي کف آسايشگاهها و کنارههاي ديوار، براي آنکه مبادا در آنجا نقب و تونلي زده باشد ؛فرار را ناميسر ميکرد. با اين همه سختگيري تعدادي از برادران توانستند از آن قفسهاي خوفناک بگريزند. يکي از فرارها در اردوگاه موصل يک اتفاق افتاد. دو نفر از بچهها در سال 61 طرح فرار را ريختند و با همکاري يکي از سربازان عراقي که بلدچي آنها شده بود توانستند فرار کنند آنها موعد فرار را براي شب عيد نوروز گذاشتند. اولين روز عيد عراقيها صبح و ظهر آمار نميگرفتند. آزاده حسن خنجري – اردوگاه موصل يک چطوری؟ خيلی وقته ازما خبری نميگيری! خوب جای خوبی پيدا کردی و حالا حالا ها هم نميخوای بلند شی بری! خوب منم بودم نمی رفتم.جا از اينجا بهتر کجا پيدا کنم؟!همسايه دست چپ خدا دست راست رگ گردن.خوب جا خوش کردی ها! ببينم تو نوخوای دست از سر من ورداری؟! چی وخوای از جون من؟ آخ آخ شوخی کردم بابا چرا می زنی؟! يادته اولين بار کجا همديگرو ديديم؟آخه خوشمرام اين رسم اولين ديداره؟!صاف اومدی از پشت سر شتلق خوابوندی پس اين گردن از مو باريک تر ما.اما من اول متوجه نشدم يه کم احساس گرمی کردم روی گردنم و بعد صدای قاه قاه خنده مجيد رو شنيدم که می گفت: مرتضی مهمون داری مبارکه!!! تازه وقتی به گردنم دست کشيدم متوجه حضور تو شدم.مهمون ناخونده بودی ديگه! مهمون هم حبيب خداست.خوش اومدی... ولی خدا وکيلی کلی ازدستت شاکيم.آخه توی بيمارستان فهميدم که مهمون يکی دو روزم نيستی.مهمون هميشگی شدی.آره ديگه شاکيم از دستت حسابی.يه گردنبند بسته بودن دور گردنم شده بودم عين آدم آهنی.وقتی می خواستم سرم رو برگردونم تو صدات در ميومد که آهای مرتضی تکون نخور جام خراب می شه!چه مهمون پررويی! خيلی خنده دار شده بودم با اون گردنبند.همش تقصير تو بود.مجيد بهم می گفت بابابزرگ.شده بودم عين پيرمردا!اما تحملش نکردم.درش آوردم انداختمش دور. پدر صاب بچه ما رو در آوردی.نه ميذاشتی از دستت خلاص بشم نه می زدی ما رو از دستت راحت کنی!يادته شب عقدم آبرومو داشتی می بردی.عين مجيد اونقدر ورجه وورجه کردی و بالا پايين پريدی که از درد داشتم می مردم.واسه اين که فاطمه فکر نکنه ناراحتم و درد دارم کلی تحملت کردم.اگه دستم بهت برسه! از تحمل دردی که داشتم خيس عرق شده بودم.اين مجيد هم اون وسط هی تيکه مينداخت: حالا چرا اينقدر خجالت می کشی پسر؟!وای وای چه پسر خجالتی! اما خودمونيم عجب مهمون سمجی هستی!هر کار کرديم نتونستيم دکت کنيم.فاطمه هم که نمی دونست بنده خدا بالاخره فهميد.آبرومو بردی.طفلکی نمی دونست قبل از اون تو به عقد من دراومدی.تازه يه چيزی هم به خانم بدهکار شديم.کلی دعوامون کرد که چرا بهش نگفتيم.ميبينی چقدر اذيتم کردی؟! اما هيچی مثل اون دردی نشد که اون روز.... اون روز تولد يک سالگی محمد حسين بود.بغلش کرده بودم و توی حيات راه می رفتم.اونم که مثل باباش قلچماقه هی با مشت می کوبيد توی کله تو.اما حيف که نمی دونست داره باباش رو داغون می کنه.اگه مادرش به دادم نرسيده بود يه راست ما رو فرستاده بود اون دنيا. حالا چته؟!اين چند وقته خيلی چموش شدی!اين همه تحملت کردم بی معرفت داری ميذاری ميری؟! يه تشکر خشک و خالی هم نمی کنی؟! خدا بگم اون نالوطی که تو رو حواله کرد سمت ما چی کارش کنه؟!اين همه آدم بود پشت خاکريز ها.اد اومد سمت ما!اصلا خر ما از کرگی دم نداشت. ديروز شنيدم که دکتر به فاطمه می گفت: داری حرکت ميکنی سمت خدا!همسايه دست چپ خدايی ديگه!فقط بهت گفته باشم اگه بری منم با خودت می بری.چه بخوای چه نخوای! بذار بازم با همون اسم صدات کنم: ترکش نخودی!... آخ آخ اينقدر تکون نخور بچه... روز سوم عملیات طریقالقدس ساعت 2 و 30 دقیقه صبح بود که شهید باقرى به خط «سابله» رفت تا اوضاع را بررسى کند. در حالى که سه شبانهروز نخوابیده بود. آن شب خودش رانندگى مىکرد. بیسیمچى هم در کنارش بود. به خاطر بىخوابى چند روزه، موقع رانندگى خوابش برد و با یک آمبولانس که پشت خاکریز بود تصادف شدیدى کرد. در اثر تصادف پیشانیش شکاف برداشته بود و پزشکان مىگفتند ضربه مغزى شده است. ابتدا او را در بیمارستانى در سوسنگرد و سپس به اهواز بردند. ما در اهواز به ملاقاتش رفتیم. وضع بدى داشت و خون بالا مىآورد. دستش را گرفتم و با او صحبت کردم، یک چشمش کاملا بسته بود. تا فهمید که کى هستم، چشم سالمش را باز کرد و پرسید: «مساله پل سابله چه شد؟ تا کجا پیش رفتند چه کردند؟» من عصبانى شدم و گفتم: «تو با این حالت چه کار به این کارها دارى» اما او اصرار مىکرد، گفتم: «مشکل پل سابله حل شد» پیشرفت عملیات را براى او توضیح دادم تا حدىراضى شد و آرام گرفت. بعد گفت: «قرار است مرا به بیمارستان اصفهان ببرند. تلفن کنید و پیشرفت عملیات را خبر بدهید.» سپس از اصفهان به تهران منتقل شد. دکتر گفته بود که باید تا یک ماه استراحت مطلق بکند در غیر این صورت به سردردهاى مداوم مبتلا مىشود. او علىرغم این تذکر پس از یک هفته به اهواز بازگشت. به حدى حالش بد بود که نمىتوانست روى پایش بایستد. همان طور که دکتر گفته بود، سردردهاى عجیبى مىگرفت. با این همه حتى، در آن حالت دراز مىکشید و نامهها را مىخواند، یا مىنشست و کار مىکرد. به هر حال بىکار نمىماند. زنده ماندن او به معجزه شبیه بود. در حقیقت خدا او را نگه داشت تا شهید شود. همیشه مىگفت: «چون در مقابل شهدا مسئولیم، به هر طریقى بمیریم خدا گناهانمان را نمىبخشد.» بچه خیلی باحالی بود ، تقریبا همیشه با هم بودیم. ۳ یا ۴ ماه بود که با هم رفته بودیم خط مقدم...... یه روز گفت : پاشو بزن بریم شهر...خیلی دلم تنگ شده .... ما هم به حساب رفاقت قبول کردیم و صبح زود خودمون رسوندیم تهران. خلاصه بعد الظهر اومد دنبالم و گفت : پاشو آماده شو بریم یه چرخی تو شهر بزنیم و بعدشم برگردیم خط ..... بهش با تعجب گفتم بابا تو دیوونه شدی به قرآن ، تازه اومدیم بابا ...... خلاصه با کلی نق و نوق قبول کردم که باهاش برم. تا نزدیکیای غروب شهر و گشتیم. یه دفعه به من رو کرد و یه آب دهن قورت داد و گفت : مرتضی گشنت نیست؟ گفتم الان دوساعت ما رو می گردونی اونوقت می گی گشنت نیست. گفت : پس بیا بریم نماز بخونیم و بیایم تا مهمونت کنم. گفتم : چشم ، مخلصتم هستم خلاصه بعد از نماز ما رو برد به یه جیگرکی ، سفارش 20 سیخ جیگر و دل وقلوه داد .... با خودم گفتم چه دست و دلباز شده ... خلاصه 20 تا رو با هم خوردیم داشت لقمه آخر و میزد که به صاحب مغازه گفت آقا : 20 تا دیگه هم بیار.......من که دیگه باورم شده بو این خل شده بهش گفتم : حمید باور کن دیوونه شدی ... بابا زشته جلو مردم....... خلاصه اورد و با هم دیگه خوردیم ... لقمه آخر رو که زد دوباره به صاحب مغازه گفت : آقا قربون مرامت 10 تا دیگه بیاری کافیه .... من که دیگه خندم گرفته بود و داشتم فقط بهش می خندیدم....اصلا بچه با مزه ای بود. وقتی 10 تا سیخ جیگر رو رو میز گزاشت با یه حالت جدی رو به من کرد و گفت : مرتضی من فردا شب شهید میشم ،دیگه از امشب همدیگه رو نمی بینیم. من که یه دفعه بعد از اون همه خنده حول شده بودم و از کاراش شکه شده بودم بهش گفتم : بچه این حرفا رو نزن،چی میگی بابا. گفت : جدا من فردا شب شهید میشم. اونشب یه کم تو ماشین کنار هم صحبت کردیم ، خوابم برده بود تا اینکه رسیدیم کردستان... صبح از هم جدا شدیم... سرتون رو درد نمیارم تا شب ازش اطلاع نداشتم تا اینکه دم نماز صبح خیلی شکه شدم ، یاد شب قبلش که اون حرفا زد افتادم..... حمید شهید شده بود... ... يه بيابون ، يه دشت وسيع از همه جا صدا میاد ، انقدر صداهای مختلف میشنوی که سرت درد میگیره عصبانی میشی و به دور برت رو یه نگاه میندازی ، تازه میفهمی هیچکس دور و برت نیست . ولی کم کم به صداها عادت می کنی . دلت آماده گریه نشده ، هنوز تو این خاکا با پای پیاده مثل یه بچه ای که دستش از دستای مادرش جدا شده آروم آروم قدم بر میداری. خورشید از کنار یه نور زرد گرمی رو به صورتت هدایت می کنه ... به، یه گودی بزرگ میرسی . مثل دو سه نفری که اون طرف دایره ی خاکی نشستند ، زانوهات رو بقل می کنی و میزنی زیر گریه ، خودت هم نمی دونی واسه چی ، اما اونقدر دلت از هر موجودی که تصورش رو کنی گرفته که انگار گریه هات یه جور وسیله انتقام شده ... یه انتقام سخت از خیلی ها. وقتی بلند شدی می بینی خورشید داره کم کم نارنجی میشه ، هوا هم داره سرد میشه اما یه سرمای دوست داشتنی. بادی که دار می وزه یواش یواش رقص موهای تو رو رها می کنه و اجازه میده تو به مقصدی که خودت هم نمی دونی کجاست، برسی . رنگ خورشید حالا دیگه نارنجی یا شایدم قرمز شده ، از تفکرات خودت که بیرون میای میبینی به یه سه راهی رسیدی ، از اینجا به بعدش تو تصمیم نمیگیری که چی کار کنی ، دلت بهت دستور میده ، دستور میده که رو به سرزمین کرببلا وایستی و ذل به زنی به غروب خورشید... عشق یعنی ... در طلاییه غروب آفتاب دعای خیرتان باشد جاده ساز رفتنش و شاید زمینه ساز زندگی با امیدش. البته چون همه می دونند من از این روز خیلی خوشم میاد برام یه عالمه کارت تبریک فرستادند . جا داره از همشون تشکر کنم اشالله جبران می کنم . بین همه ی این تبریکات آقا سامان (مردان آسمان) یه پست بخصوص تو وبش زده که خیلی جالبه ، (عکس بچگیم). بنده خدا همش از من می پرسید؟ چه جوری می تونم از این وسوسه ها خلاص بشم؟ ....اصلا یه استخاره کن ببین چی میشه؟ یه بار ۴ ساعت مخ ما رو کار گرفته بود که آره من فقط عشق خدا رو می خوام و نمی دونم از دختر و دوست دختر این جور چیزا بدم میاد . اصلا فیلم و عکس رو گزاشتم کنار و فقط می خوام به خدا فکر کنم و از این حرفای احساسی... ما هم اولش خیلی واسه این بنده خدا وقت گزاشتیم هی براش صحبت می کردیم. ازخدا و پیغمبر واسش می گفتیم و...خلاصه رفته بودیم بالا منبر و براش یه ریزحرف می زدیم که این کار و بکن این کار و نکن ، خدا مهربونه بندش رو دوست داره و از این حرفا ..... به خیال خودم فکر کردم این بابا خیلی از فردا متحول میشه و به قول خودمون از قدر مطلق رد میشه !!! فردا صبح که دیدمش فهمیدم داره با یکی از رفقاش مشکوک صحبت می کنه یه ذره رفتم جلوتر تا ببینم به ایشون چی میگه ؟ چشمتون روز بد نبینه !!! حدس بزن چی میگفت؟ .....ببینم می تونی برا منم یه زید ردیف کنی؟ من که دیگه دو سه تا رنگ عوض کرده بودم تصمیم گرفتم که دیگه سراغ ارشاد نرم. این قضیه رو یکی از رفیقام نقل کرده بود خلاصه داستان، جالبیه تا آخر بخونید. بد بجوری حالم گرفته بود از صبح حالت بدی داشتم ، روز چهارشنبه بود شب قبلش نماز امام زمان و با چه لذتی خونده بودم اما حالا.... حالم گرفته بود ، می خواستم هر طوری شده با یه چیزی خودم و سر گرم کنم ، آدم هم تو جوونی خلاصه پرده رو زدم کنار ، دیدم یه گربه توسی بزرگ ذل زده تو چشای من ، یه جورایی با عصبانیت من و نگاه می کرد ، انگار می خواست یه چیزی و یادآوری کنه ، نمی دونم چی شد یاد نماز شب قبلش افتادم . تازه یادم اومد گربه برا چی داره به من نگاه می کنه . می خواست بگه فلانی تو که دیشب نماز برای ظهور آقات خوندی حالا این فکرای که دیدم هیچ گربه ای اون دور و ورا نیست.از خدا تشکر کردم و برگشتم تو اتاق و یه مداحی توپ گزاشتم و شروع کردم به درس خوندن و ادامه زندگی... اما یه نتیجه ای داشت که برا من خیلی مهم بود . اونم این بود که دیگه گربه ها رو با سنگ و این جور چیزا ناکار نکنم گناه دارن به خدا. ... امشب رفتم تئاتر خورشید کاروان . البته برام نوشته بودند وعظیم ترین قسمت زندگیم رو به من دادند. شانزدهمین سال پخش این تئاتر بود . و ندیدم کسی رو که تو این تئاتر با اشک چشماش رقیه خانم رو صدا نزده باشه....از همه سنین. اون خانوم بی حجابه و یا اون رئیس بسیج منطقه. یه حساب سر انگشتی با خودم کردم و دیدم در این ۱۶ سال که این تئاتر پخش شده ... ۲۶۰۰۰۰ نفر شایدم خیلی بیشتر با این تئاتر حال کردند. این معجزه هنره. ولی خود ما بچه هیئتی ها چی کار کردیم؟ بیاید بیشتر تلاش کنیم و سطح کارمون رو بالاتر ببریم. فقط همین. زنده باشید عشاق واقعی. ... دلم واسه یه نفر خیلی تنگ شده که خوب میشناسیدش می دونی اگه یه روز یه دوستم که خیلی دوسش دارم من و تنها بزاره چیکار میکنم؟ یکی از رفقا نور بالا میزنه . سید ٬ جون من تو دیگه من و تنها نزار رفقا صبر کنید بابا بزارید منم اسباب و اساسیه ام رو جمع کنم من منتظرم ... الهم .... چند وقت پیش ماجرای یه بنده خدارو از یکی از رفقا شنیدم : طرف از اون بچه هیاتیای تیر بوده....مشتی سینه می زده.....کلی تو حس بوده.....مدام پیش خودش فکر می کرده اگه من عاشورا کربلا بودم جونمو واسش فدا می کردم.....واسه آقا می مردم.... تا این که یه شب خواب می بینه.... ظهر عاشوراست....امام حسین و یارانشون دارن نماز می خونن.....اونم وایساده جلوی آقاش که مبادا تیری به سالار زینب (س) بخوره....تیرها مدام به سمت جماعت نمازگزار روونه میشه.... و اونم جلوی صف ایستاده...... اما هر تیری که میومده جاخالی می داده.... تیر ها از کنارش سمت ارباب میومدن.. و هیچ تیری بهش نمی خوره.....همه نصیب امام می شه........ حالا کی میتونه بگه فداییه حسینه..... بیایم این دفعه دیگه از خودمون یه نوکر بسازیم....یه حسینی واقعی به همین سادگی رفتی بی خداحافظ . عزیزم سهم تو شد روز تازه ... سهم من اشک که . بریزم به همین سادگی کم شد عمر گل بوته تو دستم التماس دعا از تو خودم اینو از تو خواستم بجون ستاره هایی تو عزیز تر از چشامی هر جا هستی خوب و خوش باش تا ابد بغض صدامی دارم از دوریت میمیرم تو پیش منی می دونم از دلم نمیری ای دوست تو نفس هامی می دونم تورو محض خیره هامون که نفس نفس خدا شد از همون لحظه که رفتی روحم از تنم جدا شد تو که تنها نمیمونی من تنها رو دعا کن خاطراتم و نگه دار همیشه من و صدا کن م.ن خدا کند مارا بخشیده باشد ... شاید بپرسید او کیست ؟ سید امیر حسین سادات مدیر وبلاگ سلمان کن < پایگاه > و استاد و بیشتر از همه دوست ما بود . نخواهد آمد مثل او دیگر کسی ... او که تاز ۲۳سال داشت و مدت ها در امر فرهنگ زحمت کشید دیشب در صانحه ای از پیش ما رفت .... عشق در صورتش موج می زد ... تازه به مفهوم این جمله می رسم. خوب ها گلچین می شوند ...


روز میلاد اقاقی ها را
جشن میگیرد
و بهار
روی هر شاخه کنار هر برگ
شمع روشن کرده است
همه چلچله ها برگشتند
و طراوت را فریاد زدند
کوچه یکپارچه آواز شده است
و درخت گیلاس
هدیه جشن اقاقی ها را
گل به دامن کرده ست
هیچ یادت هست
که زمین را عطشی وحشی سوخت
برگ ها پژمردند
تشنگی با جگر خاک چه کرد
هیچ یادت هست
توی تاریکی شب های بلند
سیلی سرما با تاک چه کرد
با سرو سینه گلهای سپید
نیمه شب باد غضبناک چه کرد
هیچ یادت هست
و سخاوت را در چشم چمنزار ببین
و محبت را در روح نسیم
که در این کوچه تنگ
با همین دست تهی
روز میلاد اقاقی ها را
جشن میگیرد
باز کن پنجره ها را
و بهاران را
باور کن 




«اعوذ و ابالله من الشيطان الرجيم... بسم الله الرحمن الرحيم... اذا وقعتالواقعه... ليس لوقعتها كاذبه...» مياندار چادر ما «ابوالفضل نقاد» بود. سوره راميخوانديم، تا ميرسيديم به:
«وحورالعين... كامثال اللولؤ المكنون...»
ابوالفضل شيطنت ميكرد و حورالعين را چند دقيقهاي كش ميداد و مدامبا زبان دور لبانش را خيس ميكرد و «بَه بَه» ميگفت. همان شد كه تصميمگرفتيم كاري كنيم تا اين عادت از سرش بپرد. علت فقط اين نبود. بعضي وقتهابحثهاي كشدار و طولاني ايدئولوژيك او، سر همه را درد ميآورد و تانيمههاي شب مزاحم خواب ديگران ميشد.
تصميم گرفتيم تا دهان ابوالفضل به صحبت باز ميشود، همه با همصلوات بفرستيم و اين كار را كرديم. ابوالفضل سلام ميكرد، صلواتميفرستاديم. خداحافظي ميكرد، صلوات ميفرستاديم. خلاصه تا لبانشميجنبيد كل جمع صلوات ميفرستادند. يك هفتهاي اين وضع ادامه داشتتا اينكه نقاد تسليم شد و گفت:
ـ باشه... باشه... ديگه حورالعين رو كش نميدم... چَشم... فهميدم... ديگهبحثهاي طولاني راه نمياندازم... باشد ديگه از ساعت 9 شب خاموشي بزنيدمنم ساكت ميشم... قبول؟
ابوالفضل يك سال بعد در ماووت عراق جاودانه شد و روحش بهآسمانها شتافت. راستي ابوالفضل نگفتي از حورالعين چه خبر؟ چيزي گيرتاومد؟

آنها شب لباس عربي پوشيدند و مخفيانه از طريق ميلههاي بالاي در آسايشگاه که شيشهاش را قبلاً شکسته بودند خارج شده و وارد حمام شدند. بين هردو اتاق يک حمام بود که پنجره کوچکي به سوي بيرون از اردوگاه داشت. آنها از طريق آن پنجره کوچک خارج شدند و همراه با يک سرباز عراقي فرار کردند. آنها 3 الي 4 روز در شهر موصل به سر بردند و بعد ا آن حدود 10 روز هم در راه بودند تا به ايران رسيدند.




ذهنش همه جا میره جز پیش خدا ، خلاصه یه لحظه حواسم از خط خارج شد و می خواستم یه ذره خارج از نوبت فکر کنم ، همین که یه ذره داشتم برا خودم تو ذهنم افکار ناجالبی می تراشیدم ، یه صدایی از پنجره اومد یعنی صدای تق یا سر و صدا نبود هر چی بود من و تا لب پنجره برد .
بیخودی چیه که باهاشون 2 ساعته که در گیری؟ یه جورایی از نگاه گربه خجالت کشیدم و یه حس غرور بهم دست داد که آقا هوام رو داره وفکرمن و به واسطه یه گربه به یاد خودش انداخت. خلاصه یه چند ثانیه ای تو این فکرا بودم که دوباره برگشتم ببینم گربه هنوز پشت پنجره است یا نه ؟
نمایشی از اسارت خاندان نبوی....از سربریده داخل صندوق .... از عشق یه راحب مسیحی ....از دیوانگی مردم و حس عاشقانه به اما حسین(ع) و از خیلی چیزهای دیگه....



| Design By : Night Skin |


