تبليغاتX
ماورای بهشت


ماورای بهشت

تا کجا می برد این نقش به دیوار مرا

نشستم ...یه گوشه هی نگا کردم

دستمو گرفت کشید تو گفت : چته ...!؟

گفتم هیچی ....خندیدم ..........گفتم چه قد اینجا تغییر کرده ...

سلام خاله....

این همون راهرو است .....

همون راهرو ....

اولین بار بود که ....

گفتم سبزی قرمه میخوام....

نگام کرد.....نگاش کردم ....

صبر کن .........میوه ها رو خودم میزارم....

چیزی نیست ...خوبم ....

خوب خوب...

فقط یاد قدیما کردم ....

اونجا یه استخر بود

من بودم و ....

نوشته شده در 88/01/05ساعت 22 توسط مهدی| |

سلام ...خوبی ....

سال نوت مبارک ....چیکارا میکنی ؟...مارونمیبینی خوشی ....

حلوا میخوری ..........؟....نه کسی نمرده ...همینجوری باسه خودم درست کردم

امسالم گزشتا ....زمستون تموم شد ....ماه من تموم شد .....

 

تو که همه چی و از من گرفتی ...

همه چی رو ....ولی اون چیزایی که دوست داشتم و گرفتی

زمستونمم گرفتی .....زمستونی نبود اصلا ......بهار بود

یه برف نیومد..........دلم درد گرفته نمیدونم چرا ........یه نموره هم سرما خوردم

الان من نه دوکوهه ام ....نه مهرانم .....نه نوسودم...نه پاوه .........نه شلمچه ....نه چذابه .....

خونمم.........

تو زندون  ............بی خودی میگم ...چرا زندون..........جا به این خوبی ....کجا بهتر از اینجا .........

راستی کلی اتفاق از فاطمیه به بعد افتاد ......یه عالمه اتفاق .............

جای شما هم خالی ..........

الان که حسش نیست .....برات بعدا تعریف میکنم.......مث هر شب ..........

بازم تبریک

سال نوت مبارک.

ایشالله سال خوبی برات باشه........ایشالله یه روز پیدا بشی ببینمت..........

ایشالله از پشت ابرا دربیای.................

نیستی با من ........نیستی

....چی بگم بجز اینکه حلالمون کن ................این تریبون خوبیه ..

حلال کن ......................

سلام ۸۸

سلام شماره ی نحس ۱۹ !

یا علی

نوشته شده در 87/12/30ساعت 12 توسط مهدی| |

گفتند گلدان را به زیر بارش باران بیار

حتی قسم دادند که ای آسمان باران ببار

در جو و احساسند ، چون آنها نمی فهمند که

گلدان مصنوعی ، آخر آب میخواهد چه کار ؟

پر ادعایان هستند و غیرتی اما بدان

جشن زمستانی میگیرند در جای بهار

در گوش ما آزاده ها ،  یکریز نجوا میکنند

دم از صداقت میزنند آن خوک ها دور حصار

توهین و فحشا میکنند که راهشان را بسته ایم

چون ذهنشان آشفته است ، این بچه های تازه کار

...

شعر برای همه ی رسانه ها و منافقین جوون و پا به سن گزاشته بی (...) که هنوز کوچکتر از این حرفان...

بدونن ما ۲ تا مون ...یه ارتش آمریکا رو حریفه .......همون که واسش خودتو میکشی.....همون آمریکن پای !! فحش هم نده ....بده به خودت که بیچاره ای ...

زنده باد آریایی ...

زنده باد ایرانی....

زنده باد رهبری....

زنده باد اسلام...

عشق منی وطنم

 

کور بشه کسی نتونه تورو ببینه .....آره با تو هم که نوچ نوچ میکنی .....اونم خودتی ...

اینه .....بابا ...... علی علی

 

نوشته شده در 87/12/04ساعت 18 توسط مهدی| |

نمیدونم اسمش بغضه یا یه خواهش....

ولی من و باید ببخشن....

کسایی که میتونن ببخشن...

اشتباه آسونه ...

باید بخشش هم آسون باشه...

اون که خداست خیلی خیلی راحت تر از اینا میبخشه

چرا کسی مثل خدا نیست ؟؟

چرا کسی شبیه خدا نیست ...؟

چرا منو نمیبخشید ؟؟؟

چرا رحم نمیکنید ...

خدا رو خوش نمیاد !

.

.

خدا بیامرزه پدرتو حافظ...

 

شمه ای از نفحات نفس یار بیار ...

نوشته شده در 87/10/03ساعت 21 توسط مهدی| |

سالها میگزره از روزهایی که خیلی ساده میگزشتند...

خیلی ساده شروع میشدند ، ساده تموم میشدند

 

یادش بخیر بچگیا...

وقتی میرفتم خونه ی مامانبزرگم رو لب ایوون میشستم و غروب و تو حوض خونش میدیدم

چند تا گلدون اینور و انورمون بود...چه صفایی...بیکار بیکار ...گفتم که

ساده تموم میشد

حالا چی ؟

به قول خارجیه ...وات ناو ؟

 

حالا باید اونقدر سرتو خلوت کنی تا یه ربع بری خونه ی مامانبزرگت ...

تازه مال بعضیا هم که فوت شدند .. خدا رحمتشون کنه

بعد بیای تا به خودت بجنبی بری لب ایوون ...تلفنت زنگ میخوره...بله کیه ؟.....

یا زیدیه است یا یه مزاحم....یا شایدم یه کار...

بعدشم اصلا قاطی میکنی باسه چی اومدی خونه ی مامانبزرگت....یه زره وراجی میکنی و ...

یه نگاه به یاد قدیما میندازی لب ایوون و خاطراتتو میزاری لب ایوون

مادربزرگ...و بای بای

 

عجب بد روزگاری شده ...

کی و این وسط باید نفرین کرد....خودمون یا ......

ولش کن.....

یا علی

نوشته شده در 87/09/04ساعت 22 توسط مهدی| |

بسادگي از چيزهايي دورم ميكنند كه سالها برايشان زحمت كشيده ام...

آري اينجا جهنم من است كه كسي نيست بفهمد درون سازي معنيش چيست ...

حتما بايد درونت تجلي كند به ماده تا بيايند و براي ماده ات نقشه بكشند ...

اينجا سرزميني نيست كه حتي يك ذره شبيه به صداقت باشد

دنيا پست تر از ظاهر ما نيست ..

كاش نامهايمان را عوض كنيم به جاي انسان بگويم ./.....

...

سود جويي چيزي كه در روانمان بجاي باطن سازي پرورشش ميدهيم ...

و دروغ همان كه به جاي عمل ...عمل مكنيم

نه اينجا سرزمين ما نيست...

سرزمين من نيست...

اينجا دنياي غرب است

و آتش زبانها و افكار حكم جهنم را دارد

پس بهشتي هم نيست كه بخاطرش مثل قبل زبان فرو بگيرم ...

لطفا واضح تر بشنويد !

نوشته شده در 87/08/26ساعت 10 توسط مهدی| |

عاشق چیزهایی میشوم که نیستند

تو هم ....

عاشق چیزهایی شو که

 نمیبینی

نوشته شده در 87/08/06ساعت 20 توسط مهدی| |

با چشمان بهت زده محمد را نگاه کردم و گفتم چی؟؟ مگه میشه؟! ولی مثل اینکه قضیه جدی بود.پاشو کرده بود تو یه کفش که من این خانوم رو دوست دارم! و میخوام باهاش ازدواج کنم! برا دوتا بچه ی ۴.۵ سالشم پدری میکنم.گفتم محمد تو فقط ۱۸ سالته اصلا میفهمی چی میگی؟

من و محمد تو یه دبیرستان درس میخوندیم.پدرش وقتی هنوز دنیا نیومده بود شهید شد و حالا اون بود و یه پدربزرگ و مادربزرگ پیر و یه خواهر دلسوز که ۲سال ازش بزرگتر بود.مادرشم بعد از شهادت پدرش ازدواج کرده و بعد از یه مدتی طلاق گرفته بود...

خیلی رفاقتم باهاش صمیمی شده بود ولی فوق العاده یه دنده بود.از سال دوم دبیرستان تو درسا کمکش میکردم...همیشه عجز و لابه میکرد که پدربزرگ و مادربزرگم درکم نمیکنند.تا از اون خونه نیام بیرون نه میتونم درس بخونم نه دانشگاه قبول شم.با مادربزرگش تلفنی زیاد صحبت میکردم پیرزنی بود ساده و دلسوز و در عین حال مذهبی و فوق العاده شکاک! چند بار محمد رو به بهونه ی اینکه لباساش بوی سیگار میده از هونه انداخته بود بیرون! ولی من محمد رو میشناختم.اهل این حرفا نبود...

مادرش تو یه خونه ی محقر اجاره ای در حواشی شهر با خواهرش زندگی میکرد.محمد هم خیلی اوقات به بهونه های مختلف از خونه میزد بیرون و میرفت پیش مادرش.مادرش زنی بود مهربان و دلسوز که نتونسته بود حس محبت مادری رو به فرزندش اهدا کنه و درجهت رسیدن به این موضوع هم دوست داشت تلاش کنه.

در یکی از همین روزها صبح که رفتم مدرسه خوشحالی فزاینده ای رو در چهره ی محمد دیدم.سراسیمه اومد جلو و گفت کارم درست شده! گفتم چی شده داش محمد؟ گفت دیروز رفته بودم بنیاد شهید گفتم میخوام برم پیش مادرم زندگی کنم اونا هم گفتن چون به سن قانونی رسیدی میتونی خودت تصمیم بگیری کجا زندگی کنی.همون روز محمد وسایلشو جمع کرد و بدون اینکه به مادربزرگش بگه رفت خونه ی مادرش.همون شب مادربزرگ و عموهاش اومده بودن خونه ی مادرش و یه قشقرق حسابی به پا کرده بودن و محله رو ریخته بودن به هم...

با این وجود منم گوشم بدهکار نبود از این تغییر خوشحال بودم چون محمد خوشحال بود.دیگه مثل قدیم سر و وضعش نامناسب نبود عوض ۱۰۰۰تومن پول توجیبی ماهیانه که باعث میشد بعضی روزا مسیر ۵کیلومتری مدرسه تا خونه رو پیاده بره روزی ۵۰۰تومن پول توجیبی میگرفت.دوچرخه خرید.باشگاه بدنسازی اسم نوشت و گردش و تفریحشم به جای خود...یه روز تو مدرسه رو کردم بهش و گفتم داش محمد خدا رو شکر که وضع و اوضاعت خیلی خوب شده یواش یواش ردیف کن بشینیم درس بخونیم.خیلی عقبیا! سرشو مثل همیشه که میخواست صحبت کنه انداخت پایین و گفت:ای بابا! تو از مادربزرگم بدتریا! نمیتونی ببینی یه چند وقت داره بهمون خوش میگذره؟ وقتی این حرفو زد یه ذره احساس شرمندگی کردم و بهش یه جورایی حق دادم.هرچند خودمم نمیدونستم کدوم درسته؟

داش محمد ما که تا ۱۸سالگی توی خونه ی مادربزرگش بزرگ شده بود که ۱۰شب ساعت خاموشی زدن بود و تلویزیون هم به خاطر پول به سختی روشن میشد حالا تا ۲و ۳ شب پای ماهواره مینشست و هرروز با دوستای جدیدش که هیچ کدومشون رو نمیشناختم پی گشت و گذار و الافی بود.چند باری به مادرش گفتم : حاج خانوم منم خوشحالم از اینکه محمد پیش شماست ولی فکر نمیکنید زیادی آزادش گذاشتید؟ ولی اونم حرف محمد رو میزد: محمد نیاز داره به یه کم تفریح!!

منم خداییش هیچی نمیتونستم بگم سال پیش دانشگاهی بودم و اوج درس خوندن.با این حال روزی یکی دو ساعت تلفنی یه رو در رو باهم صحبت میکردیم.هرچند دیگه حرفای منم شده بود باد هوا! بعضی وقتا واقعا کم می آوردم و میگفتم اصلا به من چه؟ من دلم برا محمد بسوزه کی دلش برا من بسوزه که از درسم عقب میوفتم و کنکور قبول نمیشم؟! هنوز فکرم تموم نشده جواب خودمو میدادم و میگفتم اگه محمد هم مثل من بابا داشت دیگه قرار نبود بره پیش مادربزرگش که بعد بخواد بره پیش مادرش که بعد این همه مشکلات و... اصلا باباش رفته شهید شده واسه من که بتونم درس بخونم.حالا یه ذره کمک از دستم برنمیاد؟ تا به اینجا میرسیدم دوباره عزمم قوی میشد که هواشو داشته باشم.یکی از همین روزا رفتم خونه شون.دیدم تو فکره.گفتم محمد چیزی شده؟ گفت: شوهر زن همسایمون چند وقت پیش خودکشی کرده الان این زن با دوتا دختر بچه تو یه خونه تنها زندگی میکنن میخوام باهاش ازدواج کنم!! با اون شناختی که از محمد داشتم میدونستم این فقط یه حرف ساده نیست...

محمد شد دوباره همون آدم افسرده و پریشون! یه بار ۵۰ تا قرص خورد...یه بار شیر گاز رو تو یه اتاق دربسته رو خودش باز کرد که اگه مامانش اینا زود به دادش نرسیده بودن...

اون سال من دانشگاه تهران قبول شدم.رشته ی حقوق! ولی محمد با وجود داشتن داشتن سهمیه دانشگاه آزادم قبول نشد!! دیگه درگیر درس و دانشگاه و ثبت نام شدم کم کم از محمد دورتر و دورتر...تا یه روز اتفاقی تو خیابون دیدمش.خیلی عوض شده بود...انگار دو سه سال شکسته تر شده بود.زود رفتم جلو و با صدای بلند گفتم سلام داش محمد! مثل قدیم سرش پایین بود.به سختی سرشو آورد بالا و منو برانداز کرد.چشماش نیمه باز بود و مثل معتادا شده بود.بعد از چند ثانیه شناخت.پریدم بغلش کردم.به سختی صحبت میکرد.جویای احوالش شدم.اولش از حرف زدن ابا میکرد.احساس کردم یه ذره هم از دست من ناراحته که بی معرفتی کردم در حقش.خلاصه گفت و گفت...ولی این بار موقع حرف زدن سرشو بلند کرده بود و زمین رو نگاه نمیکرد...اشک تو چشمام حلقه زده بود.میخواستم بلند داد بزنم و های های گریه کنم.به خاطر اون ماجراها برده بودنش پیش روانپزشک.دکترای ازخدا بی خبر هم بدون اینکه بدونن مشکل محمد چیه و دنبال ریشه اش بگردن صورت مساله رو پاک کردن و توی بیمارستان روانیا بستریش کرده بودن و ۶بار بهش شوک قوی وارد کرده بودن که این فکر و خیالات از ذهنش پاک بشه ولی محمد هنوزم تو فکر اون زن...

الان سال سوم ورودم به دانشگاهه ولی محمد هنوز نتونسته دانشگاه قبول شه حتی دانشگاه آزاد!

 محمد تنها یکی از بچه های ۱۸۰۰۰۰ شهید هشت سال جنگ تحمیلیه...محمد تنها یکی از اون همه بچه هاییه که مشکلات لاینحل دارن...الان میفهمم که جنگ هنوز تموم نشده...بعضی وقتا خیلی خودمو سرزنش میکنم که چرا نتونستم محمد رو کمک کنم...حتما میشد ولی... 

نوشته شده در 87/03/03ساعت 11 توسط | |

و اما نمایشگاه کتاب...

هنوز نرفتم اما امیدوارم امسال ناشرین با ارزش فعالتر وارد شده باشن به نظرم یه خورده؟! زشته کتابهای آشپزی و سحر و جادو ...پرفروشترین کتابهای سرزمینمون باشن...رمانهای مستهجن هم بماند...

از روایت فتح چه خبر؟

میدونستی یه ناشر خصوصیه؟(گرونی کتابهاشم برای همینه) یه چیز بگم آتیش بگیری؟

نیمه ی پنهان ماه...به مجنون گفتم زنده بمان...یادگاران...روزگاران...و...مجموعه هایی بودن که باسبک جدید مطابق با نیاز و روحیه ی نسل امروز نوشته بودن.میدونی بودجه ی اینا از کجا تامین شد؟

خانواده ی شهدا کمک کرده بودن(کجان سازمانهای فرهنگی تا گوشاشونو باز کنن؟...بنیاد شهید هم اگه صلاح دید اندکی! خجالت بکشه...)

اونطوری که مسئولش می گفت برای صفحه آرایی و حتی نگارش این کتابها کلی فکر شده بود.اما بعد از یه مدتی دیگه تجدید چاپ نشد(نیازی نیست بگم به خاطره بودجه ...هست؟!) ان شاءالله شاهد فروش این مجموعه و آثار جدید باشیم.

عده ی زیادی درمورد شهدا کار میکنن.اما نتیجش چی میشه؟ کپی رو کپی..کافیه زندگی نامه ی یه شهید رو بخوای...۱۰ تا کتاب اگه درموردش پیدا کنی هر ده تاشون عین همه.درسته که این شهید زندگیش یه موضوع ثابت بوده اما احیانا نویسندگان بهتر نیست کمی خلاقیت خرج کنند؟!

شهید...در فلان روز چشم به جهان گشود.در خانواده ای مذهبی رشد یافت...از همان کودکی مقید به اسلام بود(منظورش اینه که از نوزادی نماز شبش ترک نمیشد!)و...

این بیان ۲تا ایراد داره(دست کم):

۱- اولا این نوع نگارش خیلی خسته کننده است و هیچ جذابیتی نداره.

۲- یه جوری مینویسن که معجزه ی امام(ره) نادیده گرفته میشه...بابا به خدا این انقلاب بود که جوونا رو متحول کرد...دانشگاه جنگ پلکان شهدا شد...میخوای اسم ببرم؟ شهید آوینی...شهیدی که خیلی پیش از این باید کتاب نیمه ی پنهان ماه(به روایت همسر) بیرون میومد.اما گذشته ی این بزرگوار تاحالا مجالی برای انتشار این کتاب نداده...کاش بگن تا همه بدونن میشه عوض شد...پاک شد...تا حدی که تو مرز آسمون ...فکه...خدا رو ملاقات کرد...کاش بگن...

و یه گله ی دیگه:

دقت کردی تو این همه کتاب اکثرا از خاطرات جنگ گفته میشه؟!(البته به جز آثاری در روایت فتح) من...تو ...نیاز داریم شهید رو تو لحظه لحظه ی زندگیمون حس کنیم...یعنی از زندگیش...کارش...تحصیلش...بدونیم...اینه که ما رو کمک میکنه تا بتونیم زندگیمونو تو این شهر آلوده آبی نگه داریم.

راستی اگه شهید موحد دانش امروز جای من و تو بود چه میکرد؟

پی نوشت: فکر میکنم(اگه اشتباه میکنم بگو)امروز مصادف است با سالگرد شهید علیرضا موحد دانش.من متاسفانه چیز زیادی ازشون نمیدونم جز اینکه پزشکی رو رها میکنن و میرن به میدون جنگ...قبل از شهادت هم از ناحیه ی دست جانباز میشن.اگه هرکسی اطلاعاتی از این عزیز داره لطفا بگه...این کوتاهیه منه که خیلی چیزا رو نمیدونم...

شهید موحد دانش

شهدا شرمنده ایم 

نوشته شده در 87/02/15ساعت 15 توسط | |

سه شنبه بود و از آنجا که ما دانشجویانی ساعی  هستیم ،در کتابخانه ی پردیس مشغول مطالعه بود که متوجه شدیم عده ای همراه با دوربین ییهو وارد شدند.اندکی! فضولیمان گل کرد تا ببینیم چه خبره...ریاست دانشگاه همراه با رئیس پردیس و معاونتها آمده بودند.احتمالا دکتر رهبر(رئیس دانشگاه) داشت اندرفضایل پردیسمان کلی سخن میشنید.کاش این بادیگاردهای معلوم الحال(همون رئیس پردیس و معاونتها)نبودند تا ما کمی از واقعیتها صحبت میکردیم.

 

به ایشان میگفتیم امروز سه شنبه است و برای دانشجویان غیرازدانشگاه تهران رزرو شده واین جمعیت را که می بینید مربوط به پردیس ما نیستند.در روزهای عادی پشه هم اینجا پر نمیزنه...کتابها هم متعلق به زمان ناصر الدین شاه هستند...اما حیف که...

 

بعد از کتاب خانه در سایت مشغول بودیم که اتفاق صبح تکرار شد.اما اینبار غافلگیر نشدیم و میدانستیم این همه کلاس گذاشتنهای روسا برای چیست.احتمالا آقای...(رئیس پردیسمان) داشت از امکانات رایانه ای برای این بنده خدا می گفت...اما دکتر رهبر شما خبر ندارید اینجا چه میگذرد...کاش میتوانستیم بگوییم "بخشی" از استفاده ها مربوط به امور علمی است.شما نمی دانید پسری پشت این رایانه میشینه وعکسهای مستهجن جستجو میکنه... با ولع به ... خیره میشه...  دختری کنار این پسر نشسته واز بی حیاییه این جوانک کارش رو رها میکنه و میره...نمیدانید از دختری که با کمک سرعت بالای سیستم قسمتهای سانسورشده ی امپراطور دریا(اون قدیما یانگوم تجویز میشد) رو دانلود میکنه...نمیدانید که...

 

از اساتید برایتان تعریفها کرده اند.نه؟

حتما در خبرها شنیده بودید که دراین پردیس استادی به خانمی محجبه توهین کرد... بعد از این بی حرمتی با ریاست پردیس جلسه ای ترتیب دادیم و از بی کفایتی علمی و اخلاقی یه سری استاد نما صحبت کردیم.اساتیدی که عضو هیات علمی هستند اما حضورشون ذره ای به قابلیت علمی دانشجویان اضافه نمی کنه...او از ترس آبرویش قولهایی داد اما حالا که یک سال از آن ماجرا گذشته و آبها از آسیاب افتاده همه ی قولهارو فراموش کرد...

 

جناب دکتر رهبر به شما گفته اند از نبوغ اساتید...ما هم نمونه ای از شاهکارهای آنان را برایتان می گوییم...مطمئنم نشنیده اید...استادنمایی(بروزن تماشاگرنما) که برای نمره دادن به خانمها می گه باید از چهره ی ساده خارج بشید و یه کم رنگ و لعاب پیدا کنید... آقایون رو همون ابتدا مجبور میکنه برای انجام کارهای علمی تو گروه هایی شرکت کنند که عضو خانم داشته باشه...تا از ابتدای ترم اول قبح ارتباط با نامحرم شکسته بشه...

 

جناب دکتر به شما نگفته اند...و نگذاشتند بگوییم:

پردیس ما به یه خونه تکونی اساسی نیاز داره...عموما نه آموزنده ی علم و اصولی داره و نه جوینده ی دانش و معرفتی(البته اساتید و دانشجویان سخت کوش هم در این قافله هستند اما شما دنبالشان نگردید که در این آشفته بازار به سختی پیدایشان میکنید)

 

پی نوشت۱ :این موضوع مشتی نمونه ی خروار بود.دانشکده های دیگر هم کم و بیش این گونه هستند ما که سرمون به کار خودمونه  از این اتفاقات خبر داریم چه برسه به سایرین

 

پی نوشت۲:این مطلب رو یه بار از اول تا آخر نوشتم اما ذخیره نکرده بودم.سیستم ما هم طبق معمول یهو ری استارت کرد و مجبور شدم از ابتدا بنویسم.احتمالا رئیس پردیس و شرکا آه کشیده بودند

نوشته شده در 87/01/29ساعت 12 توسط | |

خواستم این مطلب و بزنم برای اینکه از شما خواهش کنم برای شفای ۳ نفر از عزیزان دستگاه اهل بیت همین الان دست به دعا شید و خواستار شفای ایشان بشید .

یکیشون که حتما مطلع هستید عالم بزرگ مکتب شیعه حاج آقا مجتهدی هستند که مثل اینکه بدجوری حالشون بده . خواستار شفای عاجل ایشون از خداوند متعال هستیم.

دو نفر بعدی هم دو مداح عزیز کشورمون هستند که هر دو بعلت بیماری حنجره هنوز رنج میبرند ، برای شفای مداحان اهل بیت آقایان عبدالرضا هلالی و مجتبی رمضانی عزیز و همچنین همه مرضای اسلام یک صلوات ختم کنید .

یک مطلب دیگه هم اینکه تو نظرات خصوصی وبلاگ بود که باید به اطلاع برسونم

بعضی از دوستداران آقای رمضانی خیلی وقته که تو نظرات حرفای تندی رو نسبت به حرفای قبلی ما زدند و گاه با فحاشی این عمل رو تاکید کردند .

خدمت همگیشون عرض کنم که بعد از مطلبی که علیه آقای رمضانی طی سوء تفاهمی تو وبلاگ نوشته شده بود ، من با خود ایشون صحبت کردم و از قضیه مطلع شدم .

در ضمن من با ایشون هیچ خصومتی ندارم و برعکس بسیار با هم رابطه خوبی داریم . اینکه بخواید میون من و ایشون و خراب کنید اصلا حادثه خوشایندی نیست .

و خبر دیگه از همین مداح عزیز اینکه باز دو کلیپ بسیار زیبا از ایشون آماده است به نام علمدار قریب و موجی عشق که بسیار زیباست .

http://aza.ir

 و طی صحبتی که با هم داشتیم حتما بعد از سلامتی حنجرشون مدحی رو از شاعر عاشق بسیجی ابوالفضل سپهر خواهد خوند .

باز هم برای شفای همه مریضان شیعه صلواتی رو بفرستید .

نوشته شده در 86/10/18ساعت 22 توسط مهدی| |

 

خوش بحالتون حاجی ها که خوب حاجی شدین

ما هم دلمون میخواست بیایم اما خدا شما رو بیشت دوست داره

اگه قلبمون به شما راه داره نوشته های این صفحه رو ، رو مانیتور قلبتون بگیرید و خداییش دعا کنید سال بعد ما هم اونجا باشیم

اصلا یه روز با آقامون اونجا رو گیریم و همیشه اونجا باشیم.

بهتره مگه نه .................

شب جمعه تون دعا کنید آقا بیاد .......

کاش این عید بیاد

رهبری دلسوز و عاشق

میگه که :

یه عنایتی که خراب دلم ..

عید قربان هم مبارک 

و به قول سهیل

و السلام

نوشته شده در 86/09/29ساعت 19 توسط مهدی| |

 

این تحولات ماورای بهشت برای چیست ؟

مهاجر و عبدالرحمن و منتظر کیستند ؟

چرا به ماورای بهشت آمده اند ؟

هدف وبلاگ ما از حالا چیست ؟

این وبلاگ تنها مسیر ما برای ارتباط با همه ی مردم است

ارتباطی که من دوست دارم برای هدف مقدسی باشد و آن هدف خداست ...

اما درجه ی اولش ایمان به خداست . و میخواهیم ثابت کنیم .

همه چیز را ثابت کنیم .

میخواهیم " بشری "باشیم تا جوابی برای سوالات آینده داشته باشیم.

دلیل اینکه عبدالرحمن به لیست نویسندگان اضافه شد برای هرچه دقیقتر پیدا کردن مطالب مختلف وبلاگ و بالا رفتن سطح دینی و البته فلسفی وبلاگ است . چون تخصص اوست .

وجود مهاجر برای ماورای بهشت حکم جوهر است در مقابل قلم عشق . او از شهدا میداند و میخواند و یاد آنها را وظیفه خود میداند .

و منتظر هم از پله های آسمان و شناخت مراحلش مینویسد و نمیگزارد موضوعی از قلم جا بیفتد .

...

همه ی این توصیفات برای این است که همه مان آمده ایم با قلم هایمان از بدی ها نهی کنیم و به خوبی ها یادآور شویم . و به طرف او برویم .

جای خالی خود را در صفحات وبلاگ پیدا کنیم.

و اگر پیمانی بستیم خود ماوراییان مراقب ما هستند و

مطمئنم و مطمئنم و مطمئنم

نمیگزارند زمین بخوریم.

 

نوشته شده در 86/08/25ساعت 13 توسط مهدی| |

شهادت حضرت علی (ع) شب قدر- حاج محمود کریمی . رمضان ۸۶

مداحي قسمت 1

مداحي قسمت 2

مداحي قسمت 3

مداحي قسمت 4

مداحي قسمت 5

مداحي قسمت 6

 

...

من که تو رو رد نمی کنم .

لا تقنطوا من رحمه الله

الهی العفو

بک یا الله

سبحانک یا لا اله الا انت

انت دلیل و انا متحیر ...

چقدر این جمله ها آشناست . خیلی خوشگل اند . یاد آور روزای سلامتی .

شب 21 هم گزشت ... به من خیلی خوشگزشت . انگار خدا گناهام و بخشیده . همش رو... حتی اونایی که به سنگینیه یه کوهه. همه رو بخشید . آخه خودش قول داده بود .

اونم تو چه شبی !!! شب شهادت مولا امیرالمومنین . امام اول و محبوب درجه ی 1 خدا . حتما بخشید. به دل شکسته علی ...علیه السلام

فقط مونده یه شب.

شب بیست سوم ، همگی باید دونبال امضای آقامون باشیم .

راستی لیست امسالتون رو نوشتید ؟ نوشتید امسال از خدا چی میخواین .؟ وقتی قرآن سرگرفتید به خدا گفتید.؟

بابا زود باشید دیگه . المومنون کیض . یعنی مومن زرنگه.

از خدای خوبمون هرچه میخوایم بگیریم . اون چیزایی رو که تا حالا بدست نیووردیم.

یادتون باشه هاااااا... اون دعاهاتون و باید تو شب به خدا بگید . روز قیول نیست.

انا انزالناه فی لیله القدر.

اگه گفتید چرا شب ؟؟؟؟ مگه روز چشه ؟

خب اگه میدونید به ماهم بگید . یادتون نره ها.

اگه حالی دست داد من رو هم دعا کنید ، به علاوه ی منتظر ... خیلی محتاجیم ما هم شما رو دعا میکنیم پیش خدا که بهترین آرزو رو برامون برآورده کنه.

راستی شب قدر ؟؟ چرا شب؟

یا علی مدد

نوشته شده در 86/07/11ساعت 2 توسط مهدی| |

صدای اسلحه بود ....یکی داشت گلنگدن کلاشنیکف را میکشید.

همه در رفتند . مرا نشانه گرفت و شلیک کرد ...

تیر به قوزک پای چپم خورد . خون از پایم جاری نشد ...

خندیدم و به او گفتم : این تیرها دردی نیست رفیق !!!

ناگهان دوباره مسیر آتش را به سمت قلب من گرفت و شلیک کرد و ...

سینه ام شکافته شد ........ درد داشت ولی چیزی نفهمیدم

نه مرگی و نه بیهوشی ....خودم را نگاه کردم و به او گفتم :

من بیشتر از اینها جان دارم

چهره اش را عوض کرد حرس در صورت کوچک زردش موج میزد

فکر کردم میخواهد باز مرا نشانه بگیرد .....چشمانم را بستم .صدای اسلحه اش آمد گفتم اینبار شاید بمیرم ...قلبم تند تند زد ، با خودم میگم چرا میترسی .....صدای تیر آمد . اینبار به کجایم زد .

...

چشمانم را باز کردم .....به من تیر نزده اما خون از فلبم به شدت میریزد و نفسم بند آمده.........

 .......................نفس نفس زنان و در حالی که سینه ام دارد خس خس میکند و جریانی از خون از آن پایین میآید

چشمانم سیاهی میرود ... آن ابلیس را میبینم که دارد میخندد و به نقطه ای نگاه میکند .

آری او طناب آسمانم را پاره کرد

 

 

 

نوشته شده در 86/05/29ساعت 17 توسط مهدی| |

یه کم دیره ولی چیکار میشه کرد ، ما دیر فهمیدیم...

تبریک و تهنیت فراوون خدمت برادر ، استاد ، مسئول و..... خودم جناب آقای محمدرضا س.ع بخاطر انجام سنت نبوی و مراسم عقدشون..........

ایشالله ه ه ه ه ه.......... زندگی جدید و خوشگلی رو آغاز کنید و در کنار همسر عالی قدر پله های معرفت الهی و ترقی اجتماعی رو یکی یکی پشت سر بگزارید. و به قله کمال عاطفی برسید .

و منم شریک بدونید در این شادی...

علی علی......

ایشالله قسمت همتون بشه صلوات بفرست

نوشته شده در 86/05/17ساعت 15 توسط مهدی| |

سلام......سلامی به برکت یک لیوان عاشقی

امیدوارم حالتون خوب باشه ، خوب فردا سحر من موتکف خواهم شد ، مثل سال پیش

 

چقدر زود گزشت ، میگن ثواب اعتکاف از حج واجب به یک اندازه است. خیلی دلم میخواست همتون شرکت کنید ... یعنی آرزوی قلبیم بود.

 

اما خوب یکی نتونست امسال شرکت کنه ...حالا عشقشم به همین مراسماست...و این بزرگترین مراسم بود

فقط بگم

هرکی بخواد از ته دل با خدا خلوت کنه. خود خدا باهاش خلوت میکنه ...مطمئنا

امیدوارم حلالمون کرده باشید ،

یه مطلب دیگه اینکه دوچشم...یا همون ماورای بهشت سه روز دیگه یکساله میشه

امیدوارم باشم تا تولد قشنگی رو از یه بعد قشنگتر در کنار رفقای قدیمی بگیریم.

بازم

علی علی

نوشته شده در 86/05/05ساعت 15 توسط مهدی| |

سلام.... اولا ولادت امام محمد باقر( ع ) رو تهنیت و شاد باش عرض میکنم.

دوما : تشکر از دوستانی که فوج فوج نظر دادن و میل زدن و شعری که میخواستم رو برام فرستادن و انقدر این اشعار زیاد بود که من هیچکدومش رو وقت نکردم ببینم.

سوما:  خواستم یه نقدی درباره برنامه کوله پشتی کنم اما نمیدونم کجا براشون از اینترنت بفرستم... قائدتا امسال برنامه میشه گفت بی خودی رو ارائه دادن با یک مجری تکراری و سرکاری و همچنین سخنانی که مشخصا از دل نیست.

تازه سالای پیش تیتراژ آخر و ابتداشون فوق العاده بود مخصوصا صدای رضا صادقی که الان اصلا نمیشه دربارش نظر داد.... بعد یه چیز دیگه اینکه گرافیک برنامه به شدت پایین اومده و لوگوشون بسیار قدیمی و ........خیلی اردای دیگه که میشه ازش گرفت.

چهارما :  فیلم سنتوری داره میاد رو پرده ولی محسن چاووشی هنوز مجوز نگرفته و اینم باید رو اشتباهات عمده وزارت ارشاد قرار بگیره که داره یه کار وحشتناک میکنه....یعنی از یه طرف با محسن چاووشی  لج کرده و مجوز نمیده از اون طرف مگه میشه و میتونه کهداریوش مهرجویی چیزی بگه....

پنجما : پرنس پرشیا رو از این به بعد بهرام رادان بخوانید ، چون واقعا همچین حسی رو داره . نمیدونم سایتشو دیدی یا نه همین الان یه سر بزنید مطمئنا خوشتون میاد و به جمله من پی میبرید.www.bahramradan.com

ششما که ......هیچی دیگه مارو دعا کنید و فراموشمون نکنید. ....یا علی

نوشته شده در 86/04/24ساعت 23 توسط مهدی| |

گفت چرا دعاهام مستجاب نمیشه.

چرا هرچی میگم خدا گوش نمیده....چرا هرچی از خودش میگم اون هیچی نمیگه

گفتم حتما حکمت اینه که چیزی بهت نرسه.

گفت نه.............میدونم حکمت نیست...

یه دفعه یه دوست از اونجا رد شد خندید رو کرد به من گفت :

راست میگه حکمت نیست.

گفتم : خوب پس چیه؟ این بنده خدا شبای پرستاره وقتی که نور مهتاب رو زمین میتابه با خدا اینهمه حرف میزنه ...گله میکنه... قربون صدقش میره اما خدا بهش اون چیزی رو که میخواد نمیده. اصلا فک کنم خدا به حرفاش گوش نمیده

یه خنده کرد و گفت....نه..............

اتفاقا خوب گوش میده میدونه چی میخواد تازه دوست داره که بده ولی.........از یه چیزی میترسه

دوتایی با هیجان پرسیدیم : میترسه؟ از چی؟؟؟؟!!!!!!!!!!!

گفت میگم ولی قول بده همیشه یادت بمونه :

 از اینکه یه وقت حاجتت برآورده بشه و دیگه نیای باهاش رازو نیاز بکنی.

دیگه شبای بهاری نیمه های شب پا نشی باهاش حرف بزنی......دیگه بهش سر نزنی

آخه از صدای تو خوشش میاد دوست داره باهاش حرف بزنی...

باهاش درد و دل کنی...به خودش قسم میشنوه.

میشنوه  . . .

نوشته شده در 86/04/17ساعت 0 توسط مهدی| |

خنده ام گرفته که چرا جنگ نمیشه؟

...اون بابا تو کاخ سفید برمیگرده به نخست وزیر اسرائیل میگه : من هراس دارم از اینکه اون یارو تو تهران(منظورش داش محموده) داره اورانیوم غنی میکنه. و شما رو هم میخواد نابود کنه ... پس دست بکار بشید.

از این طرف خاور میانه مشکل داره . اوضاع در هم بر همیه.....

التماس دعا

نوشته شده در 86/04/02ساعت 7 توسط مهدی| |

عیسی (ع) از خدا خواست تا مائده ای برایشان از آسمان نازل کند تا دلهایشان آرامش یابد و اطمینان بر قلوبشان بنشیند . خدا این خواسته را پزیرفت و برایشان مائده ای فرستاد. اما جمله ای فرمود و آیه ای نازل کرد که هر وقت از خدا مائده ای یا معجزه ای میخواهیم تا ماهم مانند حواریون قلوبمان اطمینان یابد ترس از این آیه وجودمان را فرا میگیرد. البته ترس از شرمندگی .

چون خداوند رحمان در جواب عیسی (ع) اینگونه فرمود :

من مائده را برای تو میفرستم اما بعد از آن اگر کسی از شما کافر شد آن را عذابی خواهم کرد که هیچ یک بندگانم را اینگونه عذاب نکرده باشم.

آیا بعد از فرستاده شدن مائده ما تا آخر عمر به خدا ثابت میمانیم؟... یا اینکه بعد از نهایتا چند روز آن مائده را فراموش خواهیم کرد

اصلا تا به حال چندین مائده فرستاده شده و ما یک به یک آن ها را فراموش کرده ایم؟

از امروز یک به یک آنها را بشمریم و یاد داشت کنیم

شاید ثابت باشیم...

نوشته شده در 86/03/15ساعت 15 توسط مهدی| |

گمنام

قبرستون محل ما هم واقعا جای با صفاییه.  مخصوصا با نیمکتایی که تازه گزاشتند .

آدما بعضی وقتا دلشون میگیره. البته آدما... ولی نمیدونن باید چیکار کنند.

نمی دونن باید یاد چی باشن. یاد اونایی که از دست دادن. یاد اوانایی که دارن میرن و یا ... یاد اونایی که هستند ولی خیلی وقته مردن.

یک نیمکت هیچ وقت نباید یه نفره باشه. مگرنه اسمش دیگه نیمکت نیست. میشه صندلی... هیچ وقت روی یک نیمکت نشینید مگر اینکه ....

مگر اینگه کسی رو با خودتون آورده باشید . اگه کسی رو نداشتید . حداقل منتظر بشینید تا یکی بیاد و احوالی ازتون بگیره. اگرم کسی احوالی ازتون نگرفت....

دیگه برگردید....هیچکس با شما نیست.جز خدا...شایدم......

یا علی..التماس دعا

نوشته شده در 86/03/13ساعت 8 توسط مهدی| |

و باید دانست که به چه علت بر این خاک فرود آمدیم. که انسان زندگی کنیم یادمان نرود باید انسان زندگی کنیم.

از خدا عشق را بیاموزیم و عاشقی را. نه از فیلم و ترانه.

حکم را اجرا کنیم هرچند بر ضررمان بود و زیر سوال رفتیم. مسلمون باشیم و شیعه. نه حرف و نه قصه.

مراقب باشیم در تاریکی جاده به مانعی بر خورد نکنیم و در چاه نیفتیم . چون واقعا بیرون آمدن از چاه دشوار و سنگین....

یاد همه کسانی باشیم که اجازه دادن . ایران ایران بماند. و اسلام اسلام. و یاد کسانی که عشق را به آموختند و رفتن. و سوختن ولی فهماندن.

و همیشه به ذکر امام غریبمان وضو بگیریم. و مرد باشیم و او را به اندازه یک لیوان آب در هنگام عطش دوست داشته باشیم... تا شاید بیاید.

من حدود یک ماه یا کمتر یا بیشتر در خدممتون نیستم.(یه پست به مناسبت فاطمیه اگه قسمت بود میزنم) اگه بعدش نبودیم حلال کنیم. اگرم بودیم بازم حلال کنید و همچنین دعا برای رهایی.

یا علی گفتیم و عشق آغاز شد.

علی علی.

نوشته شده در 86/02/29ساعت 14 توسط مهدی| |

خدا : آیینه یه انسان شسته شده

شیطان : خدا نکنه شخصا وارد عمل بشه

مرگ : به علت دلایلی هم اکنون کاملا بیهوده (دلیل)

عشق : عامل پرواز ...

عشق دنیوی : تجربه ی لازم طعم عشق هرچند بیهوده.

محمد (ص) : معملی که گمش کرده ایم.

موسیقی : نگزاریم همیشه عواطفمان را در دست بگیرد

شعر : اصل اول احساس یک انسان

کتاب : کاشکی برای یک بار هم شده با آن دوست شویم.

مسلمون : در حال افزایش نزولی و صعودی.(معلوم نیست)

شیعه : نظام شکوهمند اسلام.راه میونبر

اینترنت : دوستی عجیبتر از کتاب .

دوست : بهترینش هم تنهایت میگزارد. همین

منتظر : به تعداد انگشتان دست سمت راست من هم نمیرسد.

شهید : میتواند ... اما دلش از امثال من خیلی پره.

شب بارونی : شب دعا برای بارش اشک ، راحت از دست ندهیم.

آرامش : قرآن ، قرآن ، قرآن

امام زمان : ...

این جمعه هم نیامد.

نوشته شده در 86/02/21ساعت 11 توسط مهدی| |

۲ تا عنکبوت بودند که تصمیم گرفتند یه خونه قشنگ با هم بسازند...

عنکبوت اول شروع کرد که سقف خونه رو درست کنه....عنکبوت دوم هم چهارچوب خونه رو درست کرد ... خیلی طول کشید تا خونشون یواش یواش درست شد.....

اما عنکبوت ها بزرگ شده بودند و دیگه نمی تونستند ۲ تایی تو اون خونه کوچیک اما قشنگ زندگی کنند....عنکبوت اول که خجالتی تر بود از خونه رفت بیرون تا عنکبوت دومی راحت تر زندگی کنه ...لحظه خدافظی بهش گفت که یه روزی تو یه خونه بزرگتر میبینمت و بعدش خدافظی کرد....عنکبوت رفت

 اما دلش می خواست برگرده و تو خونه ای که خودش درست کرده زندگی کنه.....بعد از یه مدت عنکبوت خجالتی دلش واسه خونه قدیمی تنگ شد ... دلش طاقت نیورد و برگشت خونه....اونقدر سریع دوید که که سر راش هرچی گلای ریز قشنگ بو د و له کرد و بدون معذرت خواهی از بالا سرشون رد میشد....

رسید به خونه قدیمی ، دلش می خواست در و باز کنه از خوشحالی بال در بیاره......در و باز کرد اما...

 یه دفعه منحنی دهنش که از خوشحالی داشت تبدیل به دایره میشد کم کم جای خودش و به سکوت تند و تیزی داد که هرچی گل سرخ اطراف خونه بود خشک شد و پژمرد ...

خونه سرجاش بود اما .... عنکبوت دومی نبود.

عنکبوت رفتسریع از خونه دوید بیرون و از پروانه ای که اونطرف خونه رو یکی از گلای رز خشک شده گریه می کرد از عنکبوت دومی پرسید ... اونم گفت:

بعد از رفتن تو اون یه تار بزرگ بست......یه تار بزرگ و طویل که از اینجا به یه ستاره وصل بشه ... تار رو دوخت و دوخت تا اینکه انقدر طولانی شد که به بزرگی یه آسمون رسید ... اما از تارش بالا نرفت .

ولی گزاشت یه گوشه ای و گفت یه روزی یه کسی باید از این تار بالا بره ...اونقدر بالا تا اینکه برسه به آسمون....خودش هم راهی یه جای دیگه شد، یه باغ دیگه ، یه جنگل دیگه ، یه شهر دیگه ، یه زندگی دیگه ......

 تار رو سالم نگه داشت تا تو از اون بالا بری، بالا بری و به آسمونا برسی.

عنکبوت خجالتی از تار عنکبوت دومی بالا رفت .... اونقدر بالا که یه نقطه شد...یه نقطه ریز ریز...

.: صداهای خاموش :.

نوشته شده در 86/01/06ساعت 16 توسط مهدی| |

اتوبوس سر یه سه راهی نگه داشت ، پرید پایین کنار تابلوی به سمت عشق وایستاد ، یه کم جلوتر رفت ، منتظر بود یکی از پشت یه عکس ازش بندازه ، بعدش هم یه ماشین بگیره و بره به سمت عشقش .

اما ... وقتی دست کرد تو جیبش فهمید هیچ پولی تو جیبش نیست چون همه رو خرج کرده

تازه هیچ ماشینی هم نیست که اونو ببره ، جاده خالی خالیه

یه لبخند میزنه و به پاهای ورم کرده اش نگاه می کنه ،چون توان پیاده رفتن رو هم نداره

هنوز عطری که میاد اونو مست و عاشق نگه داشته ،

دوست داره بره ، اما ...

عکاس از پشت یه عکس ازش میگیره، نه بخاطر داشتن یادگاری رفتنش ، ازش عکس گرفت چون همونجوری که می خندید داشت گریه میکرد .

 

نوشته شده در 86/01/01ساعت 14 توسط مهدی| |

سلام....

آخرین پست امسال یعنی سال ۱۳۸۵ رو مشاهده می کنید...

بهترین مطلب وبلاگ رو به نظر خودم در سال ۸۵ انتخاب کردم امیدوارم خوشتون بیاد

تاریخ این مطلب  ۲۹/۹/۸۵ :

هنوز در حال دویدن بود . ساعت از ۳ شب گزشته ... دوستش از دور فریاد میزنه محمد برگرد دنبال چی می گردی ؟ محمد ایندفعه برگشت و با فریاد و عصبانیت گفت :

برید تو خونه هاتون . برید . با من چی کار دارین ؟؟؟ تورو خدا برید

همه خسته شده بودن دوستش رضا دست هاش رو روی زانوهاش گزاشته بود و به همه میگفت :

فایده نداره این کل شغه . بیاد بریم هر کاری کنید برنمیگرده .

محمد آروم تر شده بود به طرف جلو مستقیم و حرکت میکرد . از همه چی مینالید . کم کم دادوفریادهاش با اشک همراه شد .

خیابون های مدینه اینقدر پر نور بودند که مجالی به نور گریه های محمد نمیدادند . مقصدش رو گم کرده بود ... از چند سال پیش آرزو داشت بیاد بقیع رو ببینه ... وقتی اسمش میومد به گریه می افتاد . توی عملیات اگه یا زهرا نمی گفت بچه ها آماده نمیشدند . دیگه از راه رفتن خسته شد . نشست رو زمین . یه مشت خاک برداشت و کوبید زمین و بلند بلند گفت خدایا اینجا کجاست ؟ یعنی این همه نور تو این شهر چرا نباید یه دونش فقط یه دونش تو مزار مادرم باشه ... آی مردم خیلی بی معرفتید . به خدا خیلی بی معرفتید.

دوباره شروع کرد به گریه کردن ... بازم شعر همیشگی رو زمزمه می کرد ... وقتی میگفت مادر برات بمیرم جونش به لب میومد انگار میخواد واقعا با شعرش بمیره . از زمین بلند شده بود و تمام شب رو تو خیابون ها و گاها توی کوچه ها گریه کنان زمزمه میکرد . وای که چقدر راز و نیازاش قشنگ بود .

صبح که همه رفته بودند بقیع محمد از پشت  همه مردم صف شکنی کردو رسید به خاک بقیع ... تا نشست زمین یه مشت خاک پاچید به بدنش تا فرم لباس خاکیش رو از دست نده . وای که چقدر قشنگ گریه میکنه ... اگه خوب گوش تیز کنی می فهمی داره چی میگه   ...

سلام ... منم .... خیلی وقته بار و بندیلم رو جمع کردم ... هنوز نوبتم نشده ؟؟؟

...........

محمد ۱ سال بعد شهادت مادرش به خونه خودش برگشت

.........................................................................................................

کربلا

فردا من عازم کربلای ایران هستم البته با کلی رفیق دیگه

یه کربلای غریب ....کرمانشاه

خیلی محتاج دعا هستم....از همتون التماس دعا دارم.

حلال کنید اگه حرفی زدیم مناسب نبود کلا حلالمون کنید.

یا علی

کربلا کربلا الهم الرزقنا(مجید بنی فاطمه)

نوشته شده در 85/12/24ساعت 13 توسط مهدی| |

بعد از اینکه ناموس او را در صفحات کوچک موبایل دید زدند و نامردانه خواستند او را مورد تحمت قرار دهدند باز هم مردم در محرم با حضور در مجالس عبدالرضا هلالی نشان دادند که تحت تاثیر موج منافقینی همچون فرشاد ابراهیمی قرار نمی گیرند و حتی با اینکه صدا و سیما تقریبا ممنوع التصویرش کرد باز هم در نظر سنجی ها چهره ی اول بچه هیئتی ها و مردم شد و حالا.....

حالا زمان انتقام دیگر ،  از آن نامردانی است که خواستند عبدالرضا را به پای داری ببرند که طنابش را از پنبه ای نازک درست کردند و بارها با شایعات گوناگون می خواستند دستگاه اهل بیت را زیر سوال ببرند.

هم اکنون بشتابید.

شخصیت سال 1385 که در شبکه سوم سیما با sms شروع شده است و تا حالا و با همکاری بچه های هئیتی حاج عبدالرضا هلالی اول است

پس هر که حاج عبدالرضا هلالی را بخاطر حضرت زهرا دوست دارد

یک اس ام اس بزند به شماره 10002200 و بنویسد هلالی یا helali

نوشته شده در 85/12/21ساعت 16 توسط مهدی| |

تاریخ برگزاری این نظر سنجی ۱۷/۵/۸۵ بود که امروز ۲۱/۱۲/۸۵ هست که داریم جوب و اعام می کنیم.

 
کدام خواننده در حد یک شخصیت ایرانی می خواند ؟
محمد اصفهانی ( 330رای، 50%)
علیرضا افتخاری ( 287رای، 43%)
رضا صادقی ( 28رای، 4%)
عصار ( 1رای، 0%)
محسن چاووشی ( 2رای، 0%)
همه خواننده ها خوبند ( 2رای، 0%)

هیچ کدوم ( 3رای، 0%)

پس محمد اصفهانی در حد یک شخصیت ایرانی می خونه.

نوشته شده در 85/12/20ساعت 12 توسط مهدی| |

عقل گفت : اکنون زمان مبارزه و جنگ و جهاد است و در چنین عرصه ای سخن از عشق و محبت گفتن خطاست.

عشق پرسید : چیست که تورا از دیار مالوف و خانه امن بیرون کشانده و در کوه بیابان در زیر تازیانه سرما و گرما تو را در دامن رنج و خطر افکنده است.

درنگ نکردم و برخواستم و در هیاهوی نبرد و در میان غرش سلاح ها به دامن عشق در آویختم و فرشتگان که تاب تماشای نور عشق نداشتند در پس حجاب ابر پنهان شدند.

به گفتار زیبای شهید آوینی .

نوشته شده در 85/12/16ساعت 14 توسط مهدی| |

سلام.....اصلا قصد نداشتم که دوباره مسائل موسیقی و خواننده های داخل ایران رو پیش بکشم ، همه شما هم می دونید بارها درباره خوانندگی تو ایران مطلب زدم،اما این دفعه فرق میکنه.

این بار می خوام یه موضوعی رو خیلی کوتاه راجع به یکی از محبوب ترین خوانندگان ایران بگم :

 محسن چاوشی

قضیه حاج محسن از بعد قضیه فیلم <<سنتوری>> به کارگردانی مهر جویی و آهنگ جدیدش که به نام (ورژن جدید نفس بریده) معروف شده هر روز داره جنجالی تر میشه و طرفدارای محسن چاووشی دیگه خونشون بجوش اومده و میشه گفت که تقریبا حق دارند.

من بحث رو به محسن اختصاص نمیدم و کلی حرف می زنم.

محسن ۴ ساله داره تو ایران آلبوم میده و اونجوری که روزنامه نگارا گفتن و خبرنگارا اطلاع دادند وضع مالی چندان خوبی نداره و اونجوری که ما می بینیم و اطلاعاتی که داریم یه بچه مثبت و تو قیافه و تریپش هیچ گونه تهاجم فرهنگی نمیبینیم.  اما اینکه چرا مجوز نداره و در عین حال آهنگاش عین نقل و نبات پخش میشه؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟×۱۰۰

من بحث و تخصصی نمی کنم ولی یه سری سوال عامیانه که تو ذهن تک تک ما نقش بسته باید جواب داده بشه .

۱-چرا ایشون مجوز نداره؟

۲-اگر نداره چرا تو فیلمی که برگزیده جشنواره شده و همه جای فیلم ترانه هاش هست؟

۳-چه جوری میشه همون بازیگری که لب می زنه بشه برنده جایزه بهترین نقش اول مرد؟

۴-چرا از استعداد این خواننده که تو خونه خودش آهنگش رو میسازه و میخونه استقبال نمیشه؟

۵-چرا تو فیلم صداش هست اما اسمی ازش نبردند؟

۶-(خیلی مهمه)اگه ایشون شعراش مشکل داره چرا جلوی خواننده های دیگه رو نمیگرند؟

و هزارن چرا دیگر.....................

اما من این مطلب رو به خاطر این زدم که از محسن چاوشی یه نکته عالی دیگه دیدم و اون هم این بود که وقتی دید آهنگ نفس بریده ای که با محسن یگانه خونده شعری داره که امکان داره روحیه بدی رو برا خیلیا فراهم کنه رو در آلبومش قرار نداد ولی شعر رو عوض کرد و با فرزاد فرزین یک نفس بریده دیگه  خوند.....

ولی باز در کل آهنگ کلاغ رو سیاه چاوشی آهنگیه که هممون حفظیم و بارها زمزمه می کنیم و منتظر این هستیم ببینیم این سوالای مارو کی جواب میده!!!

نوشته شده در 85/12/11ساعت 1 توسط مهدی| |

یه عده آمدند گفتند که اشتباه کردی که این مطلب ولنتاین رو زدی یه عده هم تشکر کردند.

قصد من نه توهین به مسیحیت بود،نه توهین به اسلام بود،نه توهین به عاشقا

حرف من این بود،چرا فرهنگ غرب باید همیشه از مراسم خوب ما جلو بزنه و با واژه ولنتاین که حتما قضیه اش را می دونید مخ میلیون ها جوون آریایی و همچنین شیعه جمهوری اسلامی ایران رو به کار بگیره؟؟؟؟؟؟!!!

اگه بحث مراسم باشه ما صدها هزار مراسم پارسی داریم که یکی اش جشن سپندار مذگان که همون روز عشاق هست ولی خودمون داریم فرهنگمون رو میریزیم دور و به سمت واژه دنیا پسند ولنتاین میریم. (البته زمانش ۲۹ بهمنه)

اما یه مطلب دیگه..... بعضی افراد خب از ما ناراحت شدند و حرف هایی رو هم زدند و گاهی اوقات با فحش همراه می شد و ما هم ساکت ننشستیم و اختیار خودمون رو از دست دادیم....

 من هم از همه اون افراد معذرت می خوام و امیدوارم حلالم کنند....

shld , lk

یه روز من به یه بنده خدایی گفتم : فلانی شما که یه بسیجی هستید نباید بعضی از اعمال از شما سر بزنه شما باید پاسدار خون شهدا باشید و مثل شهدا رفتار کنید.

برگشت و به من گفت : شهدا مثل ما نبودند اینکه مسلمه....مگه نه؟

من دیگه هیچی نگفتم و ساکت شدم.

 

 

 

 

 

 

 

...

نوشته شده در 85/11/26ساعت 16 توسط مهدی| |

به مناسبت فرارسیدن شب ولنتاین متوجه شدیم بعضی از جوانان عزیز و مسلمان ایرانی شناخت کمی از احکام این شب خجسته دارند به همین منظور احکام این شب خجسته را به شرح زیر برای این عزیزان دل به نگارش در آورده ایم.

امید است با رعایت این احکام شب بسیار خجسته ای داشته باشید و زمینه ی ارتباط به خدا را نیز فراهم کرده باشید. ( آمین)

مقدمات

دعوت کردن شخص مورد توافق از طرف معمولا پسر عاشق به مکان مربوط .

(توجه داشته باشید که  این انتخاب به شرط توافق  نفس اماره می باشد و هر گونه توافقی با قوه عقلیه شرعا حرام است )

توضیحات : (در روایات قدیم آمده است که پارک ملت و یا از این قبیل پارک ها مکان مناسبی برای انجام تکالیف این شب خجسته می باشد) 

اعمال شب ولنتاین :

واجبات

۱- تقدیم گل (معمولا رزقرمز بهتر است )

۲- تقدیم شکلات ( مارک سکه برای تجمل بیشتر)

۳-هدیه ای که معمولا و طبق روایات عدید عروسک کوچک مدنظر بوده است.

۴-اهدای نامه قربانت برم .( البته بصورت حضوری هم جایز است ولی تاثیر نامه طبق ثنوات گزشته بیشتر است)

۵-(مختص فقط خانم ها ) داشتن دستمال کوچک و انداختن آن به زمین جلوی معشوق خود.

(توضیحات : شرط احتیاط حکم می کند اگر هوا بارانی یا همراه با باد شدید است از این کار خودداری کنید و یا با دستمال برزنتی این کار را انجام دهید)

۶-( کشیدن قلب به روی درختی که معشوق مورد نظر از کنار آن رد میشود

(استریوس کشیش نقل می کند : روزی کشیش فرانچیچ را دیدم که قلبی مشرف به دیوار خانه معشوقه اش کشید و از میان آن پیکانی فرو نهاد ، دلیل را پرسیدم و ایشان فرمود : بعدا)

...................توجه داشته باشید حتما باید اعمال واجب رعایت گردد،تا ولنتاین شما طبق دستورات مسیحیت اجرا شود،در غیر این صورت شما هتک حرمت به این روز مقدس کرده اید ......................

مستحبات

۱- خوردن بستنی در هوای سرد

۲- نشستن در کافی شاپ و صحبت کردن درباره زندگی (حدالامکان گفتن چرت و پرت هایی  که اصلا ربطی به این شب ندارد )

۳-روشن نمودن شمع

۴-خرج کردن پول تا فیها خالدون جیب و آنچه پس انداز دارید

( کشیش فرانچیچ می فرماید : جایز است حتی تا چندین شب شام و طعام نخورید تا بتوانید مقدمات این شب را فراهم کنید ، شاید بیندیشید)

امیدوارم شب بسیار دل انگیزی را در کنار همدیگر داشته باشید

شب ولنتاینه  همه ی کسایی که ولنتاین سال پیش بودن ولی امسال نیستند رو در یاد داشته باشید

کپی از این مطلب با ذکر منبع www.docheshm.blogfa.com موردی ندارد.

نوشته شده در 85/11/24ساعت 10 توسط مهدی| |

سلام. بعد از یه مدت دارم خودم مستقیم باهاتون صحبت می کنم *

امروز ۲۲ بهمن ۱۳۸۵ شاید همه ی کسایی که اومدن و از نزدیک حماسه میلیونی مردم همیشه عاشق ایران رو از نزدیک دیدن .حتما متوجه این قضیه  شدند که ایرانی هنوز قدرت تشخیص بین ارزش و بی غیرتی رو داره .

 با اینکه ۲۸ سال از این پیروزی انقلاب گزشته چه طور به یاد اون همه جانفشانی ها و ایثار مردم هستند و از یاد نخواهند برد که چه جوری این آزادی به دست اومده.

آی اونایی که هنوز چشماتون رو بستید و انگشتاتون رو داخل گوشتون بردید تا چیزی و نبینه و نشنوه

حتما حتما یه سر به موزه عبرت جایی که زندانی های سیاسی ، مرد و زن در اون مکان وحشتناک به سر می بردند بزنید.

ولی یه تشکر حساب از تمومی اون بچه کوچولو ها و اون پیرمردهایی که امروز با یه حس مشتی پا به میدون گزاشتن دارم.

بچه ها متشکریم.

نوشته شده در 85/11/22ساعت 21 توسط مهدی| |

دنیا قراره تا به کی اینجور باشه

تا کی قراره حرف حرق زور باشه

با این همه ظلم و ستم انگار دنیا

چیزی نداره تا به اون مقرور باشه

آخ ای خدا چی میشه یک روزی دوباره

از خاک من دستای دشمن دور باشه

تلخ و غم انگیزه که سهم کودک من

پیش دو چشمام تاریکی های کور باشه

آخ ای فلسطین شهر در ظلمت نشسته

می بینم اون شبها تو که پر نور باشه

آی آدما با دستای بی ریاتون می خوام که چشم دشمناتون کور باشه

نوشته شده در 85/11/19ساعت 9 توسط مهدی| |

جماعت یه دنیا فرقه

بین دیدن و شنیدن

برید از اونا بپرسید

که شنیده هارو دیدن

 

نوشته شده در 85/11/17ساعت 14 توسط مهدی| |

تو که تنها نمی مونی من تنها رو دعا کن

خاطراتم و نگهدار اما دستام و رها کن

 

 

نوشته شده در 85/11/16ساعت 15 توسط مهدی| |

از کجا معلوم سال بعد محرم باشی! اما یه وقت خدای نکرده این ته مونده محرم از دست ندیا ...

من دوست دارم محرم سال بعد باشم .

تو چطور ؟

اصلا دوست داری سال بعد زنده باشی ؟

جواب بده!

فکر کن ببین چی گفتم

از این موضوع فرار نکن

دلبستگیت واسه زنده موندن چیه ؟

کی می خوای به خدا برسی

زود باش تصمیم بگیر داره دیر میشه

نوشته شده در 85/11/13ساعت 22 توسط مهدی| |

خدایا همه ی مریضان اسلام را شفا عنایت بفرما

خدایا مارا در راه اسلام بمیران

خدایا شهادت را  برای عاشقانت قرار بده

خدایا برگشتن من را بپزیر

 خدایالبیک ...

 خدایا امید هیچکس را نامید مکن

خدایا عشق تو افضل از هرچیزی برای ماست

خدایا دیوانگان درگاهت را عاقل مگردان

خدایا اشک را از چشمان ما عاشقان مگیر

خدایا ظهور منجیت را نزدیک تر کن......

خدایا مرگ را بر ما سبک تر از زندگی قرار بده

خدایا سلام من را بپزیر

خدایا قلب ما را آزاد کن

خدایا دستانمان را رها کن

....

می گن یارو عطار ۷ تا کشور شایدم بیشتر و گشت ماهنوز در خم یه کوچه ایم

شاد باشیم...

نوشته شده در 85/11/13ساعت 14 توسط مهدی| |

راز آفرینش ...

سلام ... خدارو شکر یه چند ماهی است که تو ایران دوباره کتابخوانی راه افتاده . نمیدونم درست گفتم یا نه ولی اطرافیان من که چند وقتی هست کتابخون شدند.

اما چرا همه از کتابخوندن خوششون نمیاد .؟ شاید واسه اینکه فکر می کنن وقتشون رو میگیره

باسه همین یه کتاب بهتون معرفی می کنم که اگه تا الان نخوندی بپر یه دونه بخر ...

راز آفرینش محمد

درباره حضرت محمد و کلی چیزهای عجیب و قشنگه . حتما بخرید و بخونید ...

حیف که لینکشو واسه دانلود ندارم ....

نوشته شده در 85/10/05ساعت 18 توسط مهدی| |

سلا خسته نباشید

از وقتی یه جایی پیدا شد که بچه پولدارها برن توش و چهره خودشون رو به نمایش بزارن و معروف بشن بدبختی های موسیقی ایران هم کام تازه ای به خودش گرفت ...

آخه واقعا باید حق داد که هیچ کدومشون تا حالا ۲ تا ۳ سال هم موسیقی حرفه ای کار نکردند و معمولا هم همشون صدای الکتریکی دارند .

درست کردن آهنگ هم که کاری نداره ... یا با fl stedio یا با dance ejay یا با ....

کلا با ارنج و نمیدونم همه چی در میاد ۵۰ هزار تومن ناقابل ... شایدم کم تر ...

مثلا اون اوایل هامد هاکان هفته ای یک آلبوم میداد بیرون و از اینترنت پخش می شد. یا بقیه درپیت هایی که فقط یه تصویری می خوندند تا معروف شوند  .

یه سری عکس های این خواننده های بدون مجوز و بدون کار مذهبی رو براتون میزارم ( در ضمن اگه مجوز هم داشته باشند باید در وزارت ارشاد رو گل گرفت )

....

لیماک :

علیرضا حمید رضا :

حامد حاکان :

فرزاد فرزین :

مهدی مقدم :

علیرضا فرد پارسا چیلیک و اصحابی :

شهرام معصومیان ( معلوم نیست از کدوم دهاته ) :

 

نوشته شده در 85/09/21ساعت 7 توسط مهدی| |

سلام ...

واقعا توی این دنیا چه خبره . یه روز ما حاج مهدی هستیم و یه روز هم کافر !!!
مطلب اینکه من کافر شدم رو می تونین تو وبلاگ یکی از رفقای با مرام ما یعنی حاج محسن بخونید ...

http://www.ambtfd.mihanblog.com/

خوب شاید کافر شدن ما واقعیت داره که داره ...

ولی یه چیزی تو دلم مونده که دوست دارم بگم .

من محمد مهدی ن.ق بطور رسمی اعلام میکنم که از هر انسانی که توی این کره خاکی آبرویی رفته باشه حمایت می کنم . هیچ مشکلی هم ندارم اگه بعضی وقت ها میشم حاج مهدی بعضی وقت ها هم میشم کافر .

ولی دلی که ندارم و یا شاید از سنگه خیلی شکست و بدجوری حالم گرفته شد .

تا زنده ام رزمنده ام

علی یارتون

نوشته شده در 85/09/12ساعت 14 توسط مهدی| |


Design By : Night Skin