ماورای بهشت
تا کجا می برد این نقش به دیوار مرا
در شبی بعد از دهه اول محرمی که با نوروز یک مسیر شده بود ... بسیار خسته بودم قول داده بودم بعد محرم نمازهایم قضا نشود ... شبش تا چند نیمه شب بیدار بودم ...چشمهایم شنگین شد و خوابم برد... از شدت خستگی انگار لحظه ها از نیمه ی وقت نماز صبح گزشت و من در رخت خواب... چشمهایم را بازکردم و یاد قول محرم افتادم که نماز صبحم قضا نشود ... ولی چشمانم بی رحمانه بسته میشد ...خواب و بیدار بودم که دختری خردسال دستش را به سمت دست من دراز کرد و مثل پرکاه از شانه ها بلند شدم زمین نشستم و از خواب بیدار شدم ... نماز خواندم . ... خواهرزاده ام سه سالش بیشتر نبود ... رفته بودیم لب ساحل عکس بندازیم ... با پدر مادرش رفتند بالای سنگ که عکس بگیرند ...من مسئول دوربین بودم ...عکس گرفتن خواستند که برگردند پای پدر لیز خورد در حالی که بچه بقلش بود ...با سر به سخره ها فرود آمدند ... یک لحظه دوربین از دستم رها شد و اولین چیزی که گفتم یا ابوالفضل ... نسیم وزید و آن را بر صورتم حس کردم ...ترسیدیم و من با نام او بعد از کمی معاینه روی بچه به لطف و کرمش سالم سالم بود و در آغوش وارثان خدا ... ... بچه که بودم آنفلونزای شدید و سینوزیت آزارم میداد ... هر جا میرفتیم کلی آمپول و عکس و بعدشم دوباره آغاز سرفه ... مادرم یک روز رفت داخل امامزاده نورالدین محله..چراغ نداشت .... دونبال جای نذورات میگشت تا چیزی نذرم کند ... در تاریکی خانومی دستش را به طرفش برد گفت : بده تا من پول شمارا داخل بیندازم...مادرم پذیرفت و آن زن پول را واریز کرد ... از امامزاده 7 متری که بیرون آمد ..قضیه را برای بقیه تعریف کرد ...رفتند داخل را گشتند کسی نبود برگشتیم تهران پیش متخصص و با یک نسخه چند آمپول تا 2 سال سرما نخوردم امام صادق (ع) در زمان کودکی اش مانند بسیاری از کودکان مشغول خاکبازی و حفاری خاک بوده است و بسیار دقیق به موجودات درون خاک دقت میکرد . در این حین ، کرم خاکی ای نظر او را جلب میکند و به او دقت میکند مادر امام صادق (ع) به او نگاه میکند و از امام آینده ی مسلمین اینگونه سوال میکند : پسرم ، به نظر تو این کرم چگونه تولید مثل میکند؟ تخم گزار است یا بچه اش را خود به دنیا میآورد ؟ امام صادق (ع) که کودکی ببش نیست ولی سرشار از علم الهی خاندان خویش است ، لبخندی میزند و رو به مادر خویش اینگونه با اطمینان میفرماید : هر حیوانی که در زمین گوش هایش مشخص و پدیدار باشد ، نوزاد خود را از شکم به دنیا میآورد . و هر حیوانی که گوش های آن نهان است تخم گزار میباشد . ... امین ، مثل همیشه مشغول شیطنت بود ، باباش هم که انقدر سعی کرده بود این بچه رو آروم کنه ، بدون توجه به شیطونیای اون داشت مجله میخوند . یه دفعه امین چشمش به صندلی کناریشون افتاد یه آقایی رو دید که سرش به سمت آسمونه و به صندلی تکیه داده ، کنارش هم یه پسری تقریبا هم سن و سال خودش ولی با چهره ی زرد و دست سرم زده نشسته . امین خوشجال شد که یه همبازی پیدا کرده . ولی هرچی پسر رو صدا میزد صدایی از اون نمیشنید. امین رو به او آقا کرد و گفت : این پسرتونه ؟؟ پس چرا حرف نمیزنه ، اسمش چیه .؟ ...... یه دفعه اون آقا هم از حال خودش بیرون اومد و امین رو با صورتی پر از سوال دید ... یه لبخند زد و گفت : علیک سلام ، این پسرم مریضه ، نمیتونه حرف بزنه ، ... امین : یعنی هیچ کاری نمیتون بکنه ؟؟ انگار بدن اون آقا از حرف امین سرد شد و سکوت کرد ... پدر امین متوجه موضوع شد و سریع برگشت و به امین گفت : بچه ، باز پررویی کردی ؟؟ چرا انقدر شیطونی تو ..... بعد رو به اون آقا کرد گفت : ببخشید تو رو خدا ، این بچه ناراحتتون کرد ؟؟؟ آقای ..... - نه ، نه .... اصلا ...........ماشالله بچه شیرینی دارین ، خداحفظش کنه . من مرادی هستم . بابای امین : این پسر شماست ، ؟؟ خدابد نده ، چه مشکلی داره ؟ مرادی : بله ... این پسر منه . متاسفانه مریضه ... البته خیلی وقته که مریضه ، بیماریش صعب العلاجه همه جای دنیا بردمش اما ..... هیچ فرقی نکرده .... دکترا دیگه ...........نمیدونم چکار کنم . امین : آقا ... اسمش چیه ؟ مرادی : سپهر .... بابای امین : اگه بیماریش صعب العلاجه و دکترا قطع امیدش کرده بودند ، شما باید میبردیش اون مریضخونه ای که همه بیمارای سرطانی و قطع امید میرن پیشش ... مرادی : نه آقا .... همه جا بردمش ...بهترین دکترا رو براش گرفتم.....خدارو شکر خدا اونقدر بهم داداه که دریغ از هیچ رو برای سپهر نکردم ... اما بابای امین : نه..... مطمئنم اونجا نبردیش ، باید این پسر رو میبردی ، جمکران همونجا که کسی دست خالی برنمیگرده ....آره آقای مرادی تو اونجا نبردیش .... مرادی یه مکثی کرد و سرش و رو به آسمون برد و گفت : خدایا یعنی میشه ..... یا صاحب الزمان من نذر میکنم اگه سپهر م خوب بشه یه بیمارستان درست کنم .... ... یا صاحب الزمان ... بابای امین : ایشالله که نذرتون ادا میشه ....به امید خدا ....یا صاحب الزمان ............ ......چند دقیقه بعد داخل هوا پیما : یکدفعه سپهر بهوش میاد و آروم آروم با صدای نحیفش باباش و صدا میزنه ... باباش که تعجب کرده بوده ، رو به سپهر میکنه و میگه : جانم بابا ، چی میخوای عزیزم سپهر : انار .......انار میخوام - حتما بابا .... اما اینجا که اناری نیست بزار برسیم تهرا حتما برات انار میخرم سپهر : نه باباجون ، یکی اینجا بود که انار دستش بود ، به منم یه انار داد و گفت که بلند شم . به من گفت که خوب شدی ........................... بابی سپهر که پلکاش اونقدر داغ شده بود که اشکای گرم از صورتش میچکید و لباش داشت بشدت میلرزید و بغض گلوش و گرفته بود داد میزنه و بلند طوری که عالم بفهمه میگه : یا صاحب الزمان .........................یا اباصالح ...................... خدایا شکرت ....................صورتش پر از اشک و صورت سپهر پر از مروارید . ........................... مرادی وقتی به تهران رسید سپهر رو پیش دکتر برد و دکتر هم با صورتی بهت زده فقط معجزه رو دلیل شفای سپهر دونست . آقای مرادی همون سال یعنی سال ۸۲ بیمارستان رو ساخت و نذرش و ادا کرد . (ضمن پوزش از خوانندگان بدلیل درج نشدن سند این موضوع ، در ادامه هفته آینده حتما سند این موضوع رو از جایی که این مطلب رو دیدم (فیلم کوتاه) خواهم زد )

| Design By : Night Skin |


