ماورای بهشت
تا کجا می برد این نقش به دیوار مرا
دکتر بیا .... براش شراب ریختن ... دست تکون داد دستش گیر کرد به پرده صداش زد م......صداش میزد نفس نفس میزد ...گفتم عطر کیه ... گفت صدای ویلونه اذان میگفتن ... الله اکبر... ببرش ........بلندش کن .......... الله اکبر مرد خونم ....رفت ... شراب ریخت .......... دستت چرا به اون خورد ... با چی وضو گرفتی مدق !! ... الله اکبر ... نفس نفس بزن ... ... نفس نفس میزنم او ميگفت: خدا حتماً يك جايي همين جاهاست. و دنبال تخت بزرگي ميگشت به نام عرش؛ كه كسي بر آن تكيه زده باشد. او همه آسمان را گشت اما نه تختي بود و نه كسي. نه رد پايي روي ماه بود و نه نشانهاي لاي ستارهها. از آسمان دست كشيد، از جستوجوي آن آبي بزرگ هم. عرفان نظر آهاری پی نوشت: دعا کنیم... دعا کنیم تا "یوسف مدینه" در این سفر سرشار از عشق باشد... دعا کنیم کوله باری از شادی برایمان سوغات بیاورد... شوقی بی کران به خاطر نعمت خدا...و نعمت همان حکمت است..همان رضایت محبوب... اگر بدانیم!...اگر باور کنیم!... نمیدانم آیا تا به حال یک جانباز شیمیایی که دچار عارضه ریوی باشد را از نزدیک دیدهاید یا نه؟ نمیدانم بگویم خوشا به سعادتتان که آن اسوههای صبر را دیدهاید و یا اینکه... دیدن رنج و مشقت یک انسان برای هرکسی سخت و منقلب کننده است، چه برسد به دیدن انسانی که حتی عادیترین نیاز حیاتیش، یعنی تنفس را با سختی انجام میدهد! مردانی که کم هم نیستند و اگر حال و حوصلهاش را داشته باشیم! و همت کنیم، میتوانیم در آسایشگاههای شهرمان به دیدارشان برویم. تا به حال چند بار به ملاقات این کوههای استقامت رفتهایم تا نمونههایی زنده! از پایمردی را ببینیم و از خواب شیرین روزمرگی خود بیدار شویم؟! آیا تا به حال صدای خسخس نفسهایشان راشنیدهایم؟ به خداوندی خدا قسم، خسخس نفسهایشان نجوایی عاشقانه با ملائک است. ولی شنیدنش گوش بصیرت میخواهد که ما نداریم! و شاید حتی وقتی چند لحظهای به آن گوش میسپاریم، خود احساس خفگی کنیم!! تا به حال دیده ایدشان؟ وقتی میبینی نفسش کم میآید؛ وقتی میبینی دانههای درشت عرق از پیشانیش سرازیر میشود؛ وقتی میبینی لبهایش کبود میشود؛ وقتی میبینی با اسپریهای کوچک و بزرگ خود، سعی میکند تا راه نفسش را باز کند؛ وقتی میبینی کوله پشتی خاکی رنگی را همیشه به دنبال خود میکشد و هراز گاهی از ماسک اکسیژن درونش استفاده میکند؛ وقتی میبینی مجبور است نفس کشیدن، که یک حرکت غیرارادی و در ظاهر راحت و بیدردسر است را با زحمت انجام دهد و به همین دلیل زود خسته شود و به قول یکی از همین عزیزان "گاهی یادمان میرود که باید نفس بکشیم...!!" به چه میاندیشی؟ آیا میتوان باور کرد که برای به دست آوردن مال و مقام دنیا خطر کردهاند و به آغوش گاز خردل، VX، تابون، سارین و انواع گازهای عامل خون و اعصاب رفتهاند؟ جواب به این سوال کاملاً مشخص است، ولی ما فراموش میکنیم که بر جوانان این سرزمین، آنهایی که هم سن و سال من و تو بودند و از همه چیز خود گذشتند چه گذشت. پس بیایید اگر مرهمی بر درد کهنه شان نیستیم، نمک زخمشان نباشیم. آمده بود پای صحبت یک آخوند...توی آخن آلمان. میگفت:"اومدیم آخوند ببینیم بخندیم.بالاخره خودش کلی تفریحه!" ساعت ۱۱شب گریه میکرد که بحث ادامه داشته باشه.تا ساعت ۲ با بهشتی حرف میزد.بعد شد پای ثابت سخنرانیهاش. . آمده بودند در خانه اش که یک مقام سیاسی خارجی میخواد شما رو ببینه. گفته بود:"قراره به فرزندم دیکته بگم! جمعه روز خانواده است." . از دیدار امام(ره) برگشت. توی فکر بود. امام(ره) خواب دیده بودن عباشون سوخته. به او گفته بودن مواظب خودتون باشید. میگفت:پرسیدم چرا؟ امام(ره) جواب دادن:"آقای بهشتی شما عبای من هستید" بهشتی عزیز دل مردم؟! صبح بود.یه اتوبوس آدم جلوی خونه ی بهشتی پیاده شدن. یه نگاه کردند و دوباره سوار شدند و رفتند. یکی گفته بود:"خونه ی بهشتی کاخه!" یکی دیگه گفته بود:"۸طبقه است!" راننده بهشتی رو میشناخت.همه رو آورده بود جلوی خونه. گفته بود:" حالا ببینید و قضاوت کنید..." پی نوشت ۱: رسم دنیا همینه...تا هستی هزار و یک جور حرف پشت سرته...بهشتی منافقه! بهشتی سرمایه داره! اما حالا هفتم تیر میشه گرامیداشت بهشتی و یارانش...! آیا نباید قدر گوهرهای ناب ایمان رو تا زنده اند دونست؟...حالا که دیگه رفته عزیز شده؟!... پی نوشت ۲: نفرین به مرده پرستی! پی نوشت ۳: یه نگاه کافیه! همین الان چند نفر اطرافت میبینی که در مذان اتهامن؟! شایعاتی که تمام شخصیت فرد رو بین مردم تخریب میکنه...باید از دستشون بدیم تا بفهمیم کی بودن؟... باز هم شهيد ميارن .. عجيبه اين بار رو بلندي آسمون شهر ما ... منطقه ي ما 5 تا شهيد گمنام ديگه ، فقط اينو ميدونم كه مادراي شهداي گمنام ، بازارپنجشنبه اول ماه رو بدجوري داغ ميكنند . اميدوارم بارون نگيره ، خودم از وقتي خبر رو شنيدم يه جورايي شوكه شدم ، يكي از رفقا سفر مشهدش رو كنسل كرد تا به اين مراسم برسه . شب عجيبي ميشه ، مطمئنم ... خلاصه اينارو گفتم تا بدونيد پنجشنبه 86/3/2 تشييع 5 شهيد گمنام و دفن اونها در ارتفاعات كوهسار. شب قبلش هم مراسمي تحت عنوان شب شهدا برگزار ميشه . خدا رو شكر كه ... قسمت همه بشه سرانجام كارآسمونيشون ... يا علي راستي : ميعاد : پنجشنبه به همون تاريخ بالا ، تشييع شهدا از مسجد قائم واقع در شهران به سمت كوهسار ساعت 15 مراسم شبي با شهدا هم چهارشنبه در مسجد قائم (عج) راس ساعت 20 برگزار ميشه . منتظريم . ساعت حوالی ده بود که رسیدیم.اگر شماره ی اتاق و نشانیهایی که داده بودند نبود هیچ کدام نمیفهمیدیم آن صورت ورم کرده ی کبود که جا به جا خونی بود مصطفی است.دست و پاهایش باندپیچی شده بود زخمها عفونت داشت.اتاق پر از بوی تعفن بود.مصطفی را که دیدم خدا را شکر کردم که میثم را راه نداده اند.اما نیم ساعتی که گذشت نگهبان بیمارستان دست میثم را گرفته بود و آوردش توی اتاق.چشمهایش پر از اشک بود.صورت میثم هم خیس بود.نگهبان گفت:"دیدم گریه میکند رفتم کنارش.گفت تو بابا داری؟گفتم بله.گفت دوستش داری؟گفتم بله خب.گفت من هم بابا دارم.خیلی هم دوستش دارم اما اگر بابایم اون بالا شهید شود و من نبینمش چه کار کنم؟منم آوردمش بالا." یک ماهی که از مرخص شدنش گذشت شورای پزشکی تشخیص داد در ایران قابل درمان نیست.بنا شد اعزامش کنند به آلمان.بنیاد جانبازان کمکی نکرد.به دوست و آشناها رو انداختم.به بنیاد شهید...ما که پول معالجه خارج از کشورش را نداشتیم.بالاخره نیمه های دوم سال شصت و شش رفت آلمان. بعد از برگشت از آلمان سرفه هایش شدیدتر شده بود.گاهی از گلویش خون می آمد.دستش درد میکرد و گاهی تمام بدنش.داروها اثر نداشت.نمیدانستم چه کار کنم.فقط بچه ها را ساکت میکردم.سرشان را با چیزی گرم میکردم یا می فرستادمشان توی محوطه بازی کنند.بهتر که میشد سراغشان را میگرفت.میلاد و محیا را دوتایی بغل میکرد.میگفتم نکن.میگفت:"تو چه میدانی مژگان؟..."میدانستم.هم سرفه هایش را میدیدم هم لکه های کم رنگ خون را.به رو نمی آوردم.باور نمیکردم.میگفتم:"وقتی پیر بشوی مصطفی آن وقت..."می خندید.خودش میدانست.بعدها شنیدم زمان جنگ یک باره حالش به هم میخورد.سرفه و خون ریزی شدید ریه.میگوید:"شیمیایی شده ام و همه را قسم میدهد که تا زنده است به کسی حرفی نزنند" خودش هم هیچ وقت حرفی نزد.حتی نمیگفت درد دارد.وقتی میگفت:"میثم جان پاهای بابا را می مالی؟" میفهمیدم دردش زیاد شده. برادرش روزنامه ای را به من نشان داد.کنارش خط مصطفی بود.تعریف کرد دیشب با اشاره میخواست چیزی بگوید.نمیفهمیدم.کاغذ دادم بنویسد.نوشته بود که لباس میخواهم.فکر کردم هذیان میگوید.اما نوشته بود خواب دیده با هیات حسین جان هیاتی که مصطفی خیلی دوستش داشت میخواهد برود زیارت.همه ی شهدا جمع بودند.یک خانم هم حضور داشته.یک نفر هم مداحی میکرده.گفت:"میخواهم وضو بگیرم" گفتم:"آب برای تاولها ضرر دارد.تیمم کن" گفت:"این آخرین نماز را می هواهم با وضو بخوانم." نمازش را که خواند بی هوش شد. دکتر گفته بود اصلا نباید بدن را نگه دارید.زیر پوست تمام رگهای بدن پاره شده بود.داخل بدن به خاطر لم مواد شیمیایی در حال از هم پاشیدن بود.بچه ها را صدا کردم پدرشان را ببینند.محیا برایش گل آورده بود.شاخه های بلند ارکیده.هنوز هم به ارکیده میگوید گل غسالخانه.میلاد چادرم را میکشید و میگفت:"تو گفتی بابا خوب شده بگو از جعبه بیاید بیرون برگردیم خانه.من خسته شدم."نشستم.بغلش کردم و گفتم:"بابا دیگر نمی آید خانه.نمی تواند بلند شود و با ما برگردد.باید همین جا خداحافظی کنیم"...جمعیت ایستاده بودند.مصطفی روی دست بود.بدن هرلحظه بیشتر ورم میکرد.اما مسئولان بهشت هاجر اجازه ی دفن نمیدادند.میگفتند:"برای ما مسئولیت دارد کسی را که از سرطان مرده کنار شهدا دفن کنیم." دلم آتش گرفته بود.شنیدم میثم با کسی دعوا کرده.یک نفر گفته بود حالا همه میروند سر خانه و زندگیشان و شما را فراموش میکنند میثم عصبانی شده بود و کار کشیده بود به دعوا... رئیس بنیاد شهید آمد.مصطفی را از قبل میشناخت.با اصرار او بالاخره مسئول بهشت هاجر اجازه داد مصطفی را کنار دوستانش دفن کنند.دور ایستاده بودم.مردها دور قبر را گرفته بودند.دیگر مصطفی را ندیدم.تشییع که تمام شد آمدیم خانه ی خودمان.مردم می آمدند و می رفتند.چهلم که گذشت خانه خلوت شد.کم کم همه سرشان به زندگی خودشان گرم شد.ما ماندیم... می گفتم: وای اینا همه اش آدم رو مسخره می کنن. می گفت: ما در قبال تمام کسانی که راه کج میرن مسئولیم.حق هم نداریم باهاشون تند برخورد کنیم.از کجا معلوم که توی این انحرافها تک تک ماها نقش نداشته باشیم؟ گفتم :تو کجایی اصلا که بخواهی نقش داشته باشی؟تو رو که من هم نمی بینم. گفت: چه فرقی می کنه؟من نوعی.برخورد نادرستم... سهل انگاریم ...کوتاهیم...همه ی اینها باعث میشه ... هیچ وقت نمیگذاشتم حرفش تموم شه که مثلا خودش رو مقصر بدونه. پاورقی۱:حتما واضحه که نظر حاجی درمورد اونایی که گمراه شدنه نه اونایی که معاندن و آگاهانه دیگران رو گمراه میکنن.چون در ارتباط با دشمن یه جمله ی معروف دارن که میگن:حاشا که بسیجی میدان را خالی کند. پاورقی۲:صبر کن.ایراد نگیر.میدونم سالگرد عملیات خیبر ۳اسفنده.اما هرچی سعی کردم نتونستم دلتنگیمو برات تا اون موقع نگه دارم.اینو بذار به حساب ... پاورقی۳:این مطلبو ۲۸بهمن نوشتم اما به دلایل نقص رایانه ای امروز قسمت شد تو ماورا قرار بگیره. جناب کاظم زاده یکی از بروبچه های بسیجی و جوون و دانای نسل دومی انقلاب هستند که تو یه جلسییه این گردان میثم و توضیح دادند اما به قول خودشون خیلی خیلی با سانسور و با تصرف تعریف کردن . البته موضوع فیلم اخراجی ها بود و ایشون در تایید این اثر و وقایع اتفاق افتاده تحت عنوان گردان میثم این حرفا رو زدن ... من از زبون ایشون می نویسم (با تصرف و تلخیص زیاد): من با یکی از این گردان میثمیا صحبت کردم ، حالا بماند که الان چیکار میکنه و کیه یه عده از لات و لوتای داغون لش و لت و پار پایین شهر قرار گزاشتن واسه رو کم کنی برن جبهه ، اینا تو هرچیزی به تهش رسیده بودن ُ حالا تو اخراجیا اون یارو معتاد بود یا اون یکی لات بود اینایی که تو فیلم دیدید انگشت کوچیکه اینا نمیشدند ، تریاک چیه ؟ قمه چیه ؟ ورق چیه.... اصلا یه چیزی !! آخرشم خیلیاشون پریدن خلاصه اینا رفتن خط مقدم اونجا به اصطلاح مسئولین و فرماندهان فهمیدن قضیه چیه خواستن اینا رو پخش کنند دیدن اگه پخش بشن جبهه رو داغون میکنند ، اصلا اینا تو یه باغ دیگه اند ، خلاصه چند نفر لات و لوت دیگه جمع کردن و یه گردان تشکیل دادن اسمشم گزاشتن گردان میثم کسی پا تو گردان اینا نمیزاشت ... اما رفیق اینا هر چی که بودند دل داشتن مث یه شیر از گردان میثمیا اصلا استفاده نمیشد مگر تو مواقعی که دیگه اوضاع قاراشمیش بود اون زمانی که دیگه همه از دفاع نا امید شده بودند فرمانده های چنگ میگفتند به گردان میثمیا خبر بدید ، شاید بتونن کاری بکنن ... (الله اکبر ...) تو یه عملیات عراقیا حمله کردن و نیروهای ایرانی نتونستن کاری کنند به گردان میثمیا گفتن برید یه کاریش بکنید اگه رد شن موقعیت خیلی خطرناک میشه گردان میثمیا خودشون و میرسونن به منطقه و میبینند که ، بله کلی تانک و نیرو دارن میان مستقیم طرف خاکریزشون . یکی از بچه های این گردان اسمش اصغر نعشه بود ، همیشه هم نعشه بوده ، بچه های گردان میگن : اصغر برو که کار خودته !!! اصغر نعشه میره ۲۰۰ متر اونورتر بالا خاکریز بدون صلاح وا میسته، عراقیا تعجب میکنن با خودشون میگن حتما اومده خودشو تسلیم کنه ... خلاصه بهش تیر نمیزنن اصغر نعشه به پشت برمیگرده و ( ببخشید ) شلوارش و میکشه پایین سریع میکشه بالا ....!!! عراقیا رو نگو ...واویلا ......بهشون بر میخوره مثل چی ...خلاصه دستور میدن خاکریز و زیر و رو کنند از خمپاره و تیربار و گلوله تانک و همه چی میریزنن رو خاکریز حدود ۲۰ دقیق داشتن تیر میزدن گردان میثمیا که همینو میخواستن از این فرصت استفاده میکنن و میرن خط و دور میزنن و میرسن پشت عراقیها ... از پشت تموم عراقیا رو درو میکنند اونا هم چاره ای جز ملاقاتن با ازرائیل نداشتن ... آره داداش همش اونجوری که فک میکنی نبود ... تموم (چرا جناب منتظر میل ما رو جواب نمیدن) حتی اون روز که هوا ، سرد بود و یه عالمه برف توی کوچه نشسته بود . ساعت نزدیکای ۷ شب بود ، یه باد سردی میومد که صورت آدم و میسوزوند. تقریبا هیچکس تو کوچه نبود ، حتی برف جای خالی کفشای مردم رو کاملا پوشونده بود . مصطفی مثل همیشه با یه فکر مشغول و با اون نگاهای دوراندیشش به سمت خونه حرکت میکرد. حواسش به همه جا بود ، : به مسئله ریاضی ، به درد و دل اون پیرمرد فقیر ، به بدبختی مردم ، به مشکلات خودش ............. به (خدای خوبش) و حتی دونه های برف زمستون . آروم آروم قدم میزد و داشت به سمت خونه میرفت . اما یه دفعه به یه جایی خیره شد ! ته کوچه انگار یه مشمای قهوه ای به کنج دیوار چسبیده ... خیلی عجیب بود . مشما همین جور با هر سوز باد زمستونی تند تند تکون میخورد . مصطفی قدم هاش رو تند تر کرد ، طوری که سریع خودشو به مشما برسونه . تو این مسیر حالت مشما خیلی خیلی تغییر کرد ، مصطفی بعضی جاها فکر میکرد که یه گونی بزرگ ته کوچه گیر کرده و شایدم یه ابای قهوه ای به کنج دیوار چسبیده . بازم جلو رفت ، تا اینکه یه دفع سر جاش ایستاد و به دقت به مشما نگاه کرد . یه باد سردی تو صورتش خورد و یه تیکه اشک از گوشه ی مخالف چشماش بیرون زد و باد اون و با خودش برد . انگار از دیدن این صحنه تمامی افکار از توی ذهنش پرید ... یه مرد ۳۰ یا ۴۰ ساله با چشای نیمه بسته و یه ابای قهوه ای که دور خودش محکم پیچیده و داره کم کم از شدت سرما میلرزه ، وقتی هم که باد میاد یهو کل بدنش یخ میزنه و تند تند مثل بید میلرزه . مصطفی به خودش میاد و دستاش و تا ته توی جیباش میکنه . هرچی سوراج تو لباساش بود و نگاه میکنه اما نمیتونه یه مقدار پول از تو اون لباسا پیدا کنه . تازه یادش میاد که باباش امروز بهش اون ۱ تومن پول نون و نداده . مصطفی یه بار دیگه با نگاهای بلندش ، کل کوچه رو برانداز میکنه . اما خبری از هیچ انسانی نیست. اینبار توی مسئله ی خیلی بزرگ گیر کرده که راه حلش تو هیچ کتاب ریاضی مدرسه نیست. اما همیشه مصطفی مسائل سخت و براحتی حل میکرد ، تمام ذهنش و درگیر سوال میکرد و آخرش هم به جواب میرسید . دستاش و از تو جیبش در آورده بود ، چشماش تک چراغ وسط کوچه رو نشونه گرفته بود. دونه های تند برف که فقط کنار نور چراغ برق دیده میشدند. سرشو پایین انداخت ، انگار جواب سوال رو پیدا کرد . اون که هیچ پولی نداشت تا به اون فقیر بده تا خودشو گرم کنه و هیچ جایی نداشت که به اون پناه بده و هیچ لباس گرمی نداشت که اون و بپوشونه و کسی رو هم نمیشناخت که به اون فقیر کمک کنه ، تصمیم گرفت که شب رو با لباسای نچندان گرمش کنار فقیر بگزرونه ... تا حداقال کاری رو که بلد بود انجام بده ، و اون شب رو با تموم سردی هوا و یخ زدن انگشتای پاش و لرزشای بدنش کنار مرد فقیر خوابید. مصطفی مسئله رو نتونست حل کنه اما ... یه ۲۰ خوشگل از مسئول این امتحان گرفت . یه ۲۰ تاریخی که سالها تو هیچ مدرسه ای نتونسته بود به این شیرینی بگیره . آره داداش ، ... مصطفی ... اینجوری ، مردونه بزرگ شد تا اینکه یه روز بشه ... فرمانده جنگ های نامنظم شهید مصطفی چمران . شب های فاطمیه.... چه دهه ی اول و چه دهه ی دوم همیشه شاهد مرگ و شهادت بسیاری از دوستان و آشنایان خود هستیم و معمولا کسانی از بین ما میروند که کمی با بقیه فرق دارند... این حرف را زفیقان و نزدیکان من خوب میفهمند. و دیروز هم خبر فوت مقام بزرگ و مرجع تقلید جهان تشیع آیت الله فاضل لنکرانی به گوش مردم ایران و جهان اسلام رسید که باز این رسم فاطمیه را بین ما زنده کرد. شادی روح حضرت آیت الله فاضل لنکرانی حمد و صلواتی ختم کنید. آیت الله بهجت... من در زمان امام زمان نیستم و در آن زمان مانند بسیاری دیگر در زیر خاک خوابیده ام. اما از بزرگان دین آن زمان حضور دارند که پرچم اسلام را به دستان متبرک آقا امام زمان می رسانند . راوي:صادقي- رمضانپور احمد آقا همیشه سر کوچه مینشست و یه دستمال سفید دستش میگرفت و تند و تند سرفه میکرد. تقریبا 37 سال داشت. ابروهاش همیشه یه جورایی مثل آدمای مظلوم رو به بالا بود. هر وقت باهاش حرف میزدی سرفش میگرفت ... یه سال بعد احمد آقا حالش خیلی بد شده بود . بردنش لندن برا مداوا . اما افاقه نکرد برگردوندنش ایران . بعد از چند ماه فوت کرد. یادمه تشعیع جنازش خیلی شلوغ بود و همه اومده بودن.... اون موقع خیلی کوچیک بودم . چند وقت پیش داشتم توی مزار شهدا قدم میزدم که چشمم به عکس جالبی خورد...چه قدر آشنا بود.. هنوز ابروهاش رو به بالاو چشماش مظلوم و افتاده ... رفتم اسم روی قبر رو خوندم . خیلی تعجب کردم. رو قبر نوشته بود شهید احمد مومنی... به مناسبت سالروز شهادت شهید مرتضی آوینی: اصغر بختیاری خود را به جمع رساند و وقتی گرد و غبار حاصل از انفجار فرو نشست، اولین عکسش را گرفت: متوجه نبودم دارم چه می کنم. حالا هم وقتی عکس های آن روز را نگاه می کنی، می بینی که وضوح لازم را ندارند. عکس می گرفتم و جلو می رفتم. در همین حین صدای حاجی را می شنیدم که به مرتضی می گفت: «شعبانی! فیلم بگیر.» بچه ها اغلب ترکش خورده بودند، اما وضع حاجی و یزدان پرست از همه بدتر بود. مین بین آنها منفجر شده بود و از زیر زانوها تا قفسه سینه شان به شدت مجروح شده بود. پای چپ حاجی هم از بین پاشنه و زانو قطع شده بود و به پوستی بند بود. جریان کامل رو در ادامه مطلب بخوانید.
احتمالا باز عملي دارد كه خطرناكه ...
من هرچه تماس گرفتم بهش كه بگم علي آقا كجايي تا شوم چاكرت يا بيايم بهت سر بزنم نشد...
دعا ميكنم برايش ...همه مان دعا ميكنيم كه سريعتر خوب شود برگردد سر زندگي....
چشمهايش سوي نور ميروند ولي ميدانم دلگير است....ستاره اش رو به هبوط است و شايد سو سو ميزند
نگرانم كه بي خداحافظي برود.....
دعا كنيد خودش بهم زنگ بزند و خبر سلامتي بدهد ....
.
.
.
پي نوشت :
سردار علي غلامي ....پستي در وبلاگ دارند اختصاصي كه بخوانيد بد نيست
ماه رمضان به سراشيبي رو ميكند با دنده ي سنگين برانيد
ما دلمان تنگ شده ....خبري نيست تورا...؟هزار نامه نا نوشته خواندني داريم...كجايي
از نظرات گوهربار دوستان نيز very very ممنون
آن وقت نگاهش به زمين زير پايش افتاد. زمين پهناور بود و عميق. پس جا داشت كه خدا را در خود پنهان كند.
زمين را كند، ذرهذره و لايهلايه و هر روز فروتر رفت و فروتر.
خاك سرد بود و تاريك و نهايت آن جز يك سياهي بزرگ چيز ديگري نبود.
نه پايين و نه بالا، نه زمين و نه آسمان. خدا را پيدا نكرد. اما هنوز كوهها مانده بود. درياها و دشتها هم. پس گشت و گشت و گشت. پشت كوهها و قعر دريا را، وجب به وجب دشت را. زير تكتك همه ريگها را. لاي همه قلوه سنگها و قطرهقطره آبها را. اما خبري نبود، از خدا خبري نبود.
نااميد شد از هر چه گشتن بود و هر چه جستوجو.
آن وقت نسيمي وزيدن گرفت. شايد نسيم فرشته بود كه ميگفت خسته نباش كه خستگي مرگ است. هنوز مانده است، وسيعترين و زيباترين و عجيبترين سرزمين هنوز مانده است. سرزمين گمشدهاي كه نشانياش روي هيچ نقشهاي نيست.
نسيم دور او گشت وگفت: اينجا مانده است، اينجا كه نامش تويي. و تازه او خودش را ديد، سرزمين گمشده را ديد. نسيم دريچه كوچكي را گشود، راه ورود تنها همين بود. و او پا بر دلش گذاشت و وارد شد. خدا آنجا بود. بر عرش تكيه زده بود و او تازه دانست عرشي كه در پي اش بود. همينجاست.
سالها بعد وقتي كه او به چشمهاي خود برگشت. خدا همه جا بود؛ هم در آسمان و هم در زمين. هم زير ريگهاي دشت و هم پشت قلوهسنگهاي كوه، هم لاي ستارهها و هم روي ماه.






نميبيني، اگر شهيد شدي مرا هم شفاعت كن.» با هر زحمتي بود از او قول شفاعت گرفتم، اما خودش چيزي نميگفت، پرسيد: «معلوم نيست امروز چه ميگويي؟! برو زمان ديگري بيا.» ولي آنقدر اصرار كه گفت: «اگر كاري از دستم برآمد، چشم!» او روزي ديگر با يكي از دوستان به بهشت زهرا رفته بود، در آنجا كنار مزار شهيد اقاربپرست ايستاد و چند دقيقهاي به قاب عكس و قبر او خيره شد و همانجا مبهوت ماند. آن موقع خيلي معنايش را نفهميدم تا روزي كه او را در همانجا به خاك سپردند.



ادامه مطلب
| Design By : Night Skin |

