ماورای بهشت
تا کجا می برد این نقش به دیوار مرا
به جز هوای تو مرا در سر هوایی نیست ... آخرش قسمت شد که بیام .... اونجا جای منه .... و تو من و راه میدی ... من عاشق تو .......تو عاشق من جای فاطمه خالی ... امشب از همه دلهره ها بی خبریم مفقود از این اسم و شناس و اثریم امضا کردیم مثل کبوتر باشیم جز این سر آسمان به جایی نپریم امشب که به چشم، میزنیم آب حیات جز شراب چشم تو شرابی نخریم در محضر خورشید اگر زنده شدیم با سادگی از هر چه که شد میگزریم در کوچه ی عشقیم و به فرمان خودش با هر ملک عرش برین سر به سریم این شهر مسافر خدا می خواهد ما غرق گناهیم ولی در سفریم ... به دو زبان فارسی و عربی شعر میگفت و حدود ۱۱۰۰ بیت از ابیات شاهنامه فردوسی را به عربی ترجمه کرده بود و در ضمن رمانهای متعددی را هم به رشته تحریر درآورد که همگی به چاپ رسیدند. سیمین بهبهانی ابتدا با حسن بهبهانی ازدواج کرد و به نام خانوادگی همسر خود نامبردار شد ولی پس از وی با منوچهر کوشیار ازدواج نمود. او سالها در آموزش و پرورش با سمت دبیری کار کرد. شعر معروف او شعری وطن هست که شنیدید دیگه این زیر شعری زیبا از این خانوم رو خواهیم خوند (مطلبی که خودم بهش اعتقاد زیاد دارم اینه که به نظرم ایشون تنها زن شاعر حرفه ای و دارای سبک ایرانی است) چه گویمت؟ که تو خود با خبر ز حال منی چو جان، نهان شده در جسم پر ملال منی چنین که میگذری تلخ بر من، از سر قهر گمان برم که غمانگیز ماه وسال منی خموش و گوشه نشینم، مگر نگاه توام لطیف و دور گریزی، مگر خیال منی ز چند و چون شب دوریت چه میپرسم سیاهچشمی و خود پاسخ سؤال منی چو آرزو به دلم خفتهای همیشه و حیف که آرزوی فریبندهی محال منی هوای سرکشیای طبع من، مکن! که دگر اسیر عشقی و مرغ شکستهبال منی ازین غمی که چنین سینهسوز سیمین است چه گویمت؟ که تو خود باخبر ز حال منی بي حرمتي به ساحت خوبان قشنگ نيست باور كنيد كه پاسخ آيينه سنگ نيست سوگند مي خورم به مرام پرندگان در عرف ما، سزاي پريدن تفنگ نيست با برگ گل نوشته به ديوار باغ ما وقتي بيا كه حوصله غنچه تنگ نيست در كارگاه رنگرزان ديار ما رنگي براي پوشش آثار ننگ نيست از بردگي مقام بلالي گرفته اند در مكتبي كه عزت انسان به رنگ نيست دارد بهار مي گذرد با شتاب عمر فكري كنيد كه فرصت پلكي درنگ نيست وقتي که عاشقانه بنوشي پياله را فرقي ميان طعم شراب و شرنگ نيست تنها يكي به قله تاريخ مي رسد هر مرد پاشكسته كه تيمور لنگ نيست صاحب شعر بالا ....جناب آقای سلمانی شعرهایش از خودش بیشتر معروفه ....شاعر بزرگیه و من که نمیتونم چیزی بنویسم از ایشون. همون شعر بالا قشنگه اين كتاب مملو از جملات بسيار دقيق و جالب در مورد موضوعات هنري و غير هنري در مسئله ادبيات هستش كه واقعا اهالي شعر حيفه كه نخوننش كتاب ارزون و كم حجميه )۹۰۰تومنه) جملات همه از زبون خود سيد حسن و البته عقيده شخصيه ايشونه كه در جاهاي محدودي خارج از عادته ولي در كل قابل خوندن و خيلي قابل استفده است حتما بخونيد .... چند جمله از اين كتاب مردان بزرگ مثل خورشيدند هيچ گاه براي تابيدن از من و تو اجازه نميگيرند وجدان بعد از بازنشستگي حقوق بگير شيطان ميشود يك شاعر خلاق از خدا الهام ميگيرد و يك شاعر معمولي از يك شاعر خلاق عقل و منطق براي شعر مثل ريش و سبيل براي بچه هاست خب ديگه ...بريد بخريد... يا علي تخصصش تو رباعیه ..... فوق العاده جوان ...متولد ۱۳۶۷ برنده جشنواره جوان خوارزمی کشور تو سال ۸۵ گفتار ساده و عامیانه شعرهاش باعث عمومیتشه کتاب منتشر شده ار ایشون پاییز بهاریست که عاشق شده است قیافشم شیکسته تا حدودی بچه مذهبی و ..... همین شعرهاش به نظر من مایه عرفانی نداره ...البته خودش این نظر و فک نکنم داشته باشه و آخرین شعر وبلاگش با گردش بي امان ، زمان در پي کيست؟ اينگونه جهان،با هيجان در پي کيست؟ دنبال که اين چنين زمين مي گردد؟ با اين همه چشم، آسمان در پي کيست؟ ما با هم ملاقات کوتاهی داشتیم که خیلی مفید بود...در دانشکده امام صادق ع همین دیگه بغض دیروز تو امروز چه غوغایی شد خودم.... بی شک از نوآوران شعر سبک به قول خودمان هندی معاصر است ایشون در سه کتاب خودش واقعا تونسته ذوق شاعرانه و باریک اندیشی فکری یک مرد با دیدگاه عارفانه رو نشون بده ... ایشون بسیار مخالف داره بعضیا معتقدند فاضل شاعر نیست عارفه بعضیا میگن مشکلات وزنی شعری آشکار این شاعر رو زیر سوال برده بعضیا میگن ایشون حرفای غیر معقول و غیر منطقی زیادی را قاطی مضامین کرده .... البته نظر ما هیچ یک از بالایی ها نیست چون ما فاضل رو استاد و صاحب سبک خود فاضل میدونیم برخلاف گفته هایی که ایشون رو مافیای نشر چاپ میدونن ...معتقدم بشخصه که ۳ کتاب ایشون بسیار بسیار پرمحتواتر از هر کتابچه شعریه که گاها به عنوان شعر نو چاپ میشه تاثیرات خود بنده از ایشون زیاده ....با اینکه فرصت ملاقات مستقیم رو نداشتم ولی تاثیرات ایشون در کتابشون به من و خیلی از شعرای جوون بسیار بسیار مشخصه ... شعری معروف از استاد ما 
امشب غم و اندوه به رویا نبریم
امشب که به شهر آرزوها برسیم

![]()

کمترین مسئله ي تو چه معمایی شد
باید این آینه را بشکنی و خرد کنی
آینه باعث پیدایش تنهایی شد
بی جهت گریه نکن یوسفت از اینجا رفت
عشق یک بار فقط باعث بینایی شد
گفتم آرام بگير آب نشو حالا اين
دانه ي غصه ببين غنچه ي رعنايي شد
رو به خورشيد نياورد كسي تا يك شب
ماه تنها شد و اينگونه تماشايي شد

به خدا حافظی تلخ تو سوگند نشد
که تو رفتی ودلم ثانیه ای بند نشد
لب تو میوه ممنوع ولی لبهایم
هر چه از طعم لب سرخ تو دل کند نشد
با چراغی همه جا گشتم وگشتم در شهر
هیچ کس هیچ کس اینجا به تو مانند نشد
هر کسی در دل من جای خودش را دارد
جانشین تو در این سینه خداوند نشد
خواستند از تو بگویند شبی شاعرها
عاقبت با قلم شرم نوشتند:نشد!
| Design By : Night Skin |


