تبليغاتX
ماورای بهشت


ماورای بهشت

تا کجا می برد این نقش به دیوار مرا

هر جمعه بدان که دل خراب است

چون تشنه به انتظار آب است

...

حرف دلم اینه

نوکر گر رخ ارباب نبیند

سخت است

شب گر رخ مهتاب نبیند

سخت است

لب تشنه اگر آب نبیند

....

نوشته شده در 87/11/30ساعت 17 توسط مهدی| |

در شبی بعد از دهه اول محرمی که با نوروز یک مسیر شده بود ... بسیار خسته بودم

قول داده بودم بعد محرم نمازهایم قضا نشود ...

شبش تا چند نیمه شب بیدار بودم ...چشمهایم شنگین شد و خوابم برد...

از شدت خستگی انگار لحظه ها از نیمه ی وقت نماز صبح گزشت و من در رخت خواب...

چشمهایم را بازکردم و یاد قول محرم افتادم که نماز صبحم قضا نشود ...

ولی چشمانم بی رحمانه بسته میشد ...خواب و بیدار بودم که دختری خردسال دستش را به سمت دست من دراز کرد و مثل پرکاه از شانه ها بلند شدم زمین نشستم و از خواب بیدار شدم ...

نماز خواندم .

 

...

 

خواهرزاده ام سه سالش بیشتر نبود ... رفته بودیم لب ساحل عکس بندازیم ...

با پدر مادرش رفتند بالای سنگ که عکس بگیرند ...من مسئول دوربین بودم ...عکس گرفتن

خواستند که برگردند پای پدر لیز خورد در حالی که بچه بقلش بود ...با سر به سخره ها فرود آمدند ...

یک لحظه دوربین از دستم رها شد و اولین چیزی که گفتم یا ابوالفضل ... نسیم وزید و آن را بر صورتم حس کردم ...ترسیدیم و من با نام او

بعد از کمی معاینه روی بچه به لطف و کرمش سالم سالم بود و در آغوش وارثان خدا ...

 

...

 

بچه که بودم آنفلونزای شدید و سینوزیت آزارم میداد ... هر جا میرفتیم کلی آمپول و عکس و بعدشم دوباره آغاز سرفه ...

مادرم یک روز رفت داخل امامزاده نورالدین محله..چراغ نداشت ....

دونبال جای نذورات میگشت تا چیزی نذرم کند ...

در تاریکی خانومی دستش را به طرفش برد گفت : بده تا من پول شمارا داخل بیندازم...مادرم پذیرفت و آن زن پول را واریز کرد ...

از امامزاده 7 متری که بیرون آمد ..قضیه را برای بقیه تعریف کرد ...رفتند داخل را گشتند کسی نبود

برگشتیم تهران پیش متخصص و با یک نسخه چند آمپول تا 2 سال سرما نخوردم

نوشته شده در 87/11/28ساعت 2 توسط مهدی| |

به نام خدا

 

باد شدید شده بود . عاشق این هوا بودم  ولی حیف ...حالا وقت موندن نیست

ساعت الان 12 شب 10 فروزدین سال 1385 هجری شمسیه ...

آمار دقیق این شهر و بهت بگم ....راستش نمیدونم ولی فک کنم حالا وسط کرمانشاهیم....وسط کرمانشاه دیگه گیر نده ...

باد یه دفعه نیروشو جمع میکنه و میزنه تو سر کله ما ... موهامو بالا پایین میبره .. یه ذره سرد میشه ولی وحشتناک حال میده .... جای تو هم خالی !

مثل این فیلم ترسناکا که دوربین دونبال یه نفر میره ..احساس میکردم یکی تو این باد دونبال منه...میاد یه ضربه میزنه و در میره ..... نه جون داداش توهم نزدم ...این جا قضیه واقعیه... خیلی خفن تر از اینا دیدم ..تعریف کنم میخندی و بقیه داستان و نمیخونی ...

 

بچه ها همه گرم صحبت کردن با هم و سر کله زدن با قوطی کنسروای مائده که تاریخ انقضاش 5 روز دیگه است ....بچه بسیجی بودن داداش ...اتخاره باهاشون جایی رفتن ..ندیدیشون که ...بسیجی رو فقط کلکسیون ریش ستاری میبینی.......با رفیقات تا حالا همه نرفتین بسیج که....بی خیال نمیفهمی داداشم رفاقت پاک چیه شایدم میفغهمی مارو گرفتی.....شایدم باور نمیکنی....شایدم من زیادی حرف میزنم...ا فحش نده دیگه .... حالا خلاصه

بچه ها کنار مسئولاشون نشستن دارن از کرمونشاه میگن ... از اینکه اینجا چه خبره ....شایدم از اینکه الان دیگه باید برگردن خونه....

 دستاشون  بین پاهوشون قلابه و گرمی صحبت مثل بخاری گرمشون میکنه ...

من مثل همیشه تک و تنها دونبال سوژه امشب این سفرم ....

سفر...آره داداش یه سفر که خیلی بهم حال داده ....فهمیدی کجارو میگم دیگه ...ایوالله ...اینجا منطقه جنگیه ...

دوکوهه ؟ نه بابا ... میگم کرمونشاه .....نه خود خود کرمونشاه ....شهرای مرزیش ...

پاوه ...نودشه ....نوسود ...گیلانغرب و ...........اوه

من بهشون میگم شهرای برفی....باور کن انگار برف همونجوری رو کوها ده ساله مونده ....بجون تو !

بگزریم.... من از منطقه جنگی باستون صحبت کنم که خوابتون میگیره ....تازه بعضیاتون جنوب هم نرفتید ...من بگم غرب کجاست که باور نمیکنید ...بگم چه اتفاقایی افتاده میزنین گوگل سرچ ماهواره سفیر امید!

 

بی خیال .....فقط جون داداش اینو نمیتونم نگم ...اصلا برو یه سایت دیگه ...نخون ادامشو

اونجا که بودیم....یه مادر 3 تا پسرش شهید شده بود ... تو پاوه .....پاوه شهری بود که خیلی مدت تو محاسره بود ....ستم بود خلاصه ...

تو این حول و حال عراقیا یا منافقین یا آنچه دوست داری ...پسر کوچک این مادر رو میگیرن ...( ببخشید اینم بگم وقتی داشت شوهر این خانوم با ما حرف میزد یه بنده خدا داشت اینارو ترجمه میکرد...پدر شهید هم گریه میکرد و میگفت ...البته آخراش)  ...و اونو بعد شکنجه شهید میکنن ...اون نامردا سر این پسر رو میبرن و تحویل مادرش میدن تا دیگه نیرو نفرسته تو دل دشمن ....

مادر با خونسردی سر و میگیره و میبوسه و پس میاره به سمت همونا و میگه ...من بچه ای که در راه خدا دادم تا شهید بشه رو پس نمیگیرم......!! (تو دلت بزار یه چی وول بزنه و غیرتت بجوش بیاد) .....خیلی با اون مادر حال کردم ....تازه شیعه هم نبود ...(البته از خود مادر پرسیدیم گفت من ولایت علی رو قبول دارم)

این و گفتم بگم من تو کدوم شهر بودم....چهار روز شده بودم علامت تعجب....خیلی وقته هم گزشته ها ...نگی یه وقت جو گیر شده داره خالی میبنده یا .....نه ...واقعا شهر یه چیزایی عجیبی داشت که میشد گفت ماورایی...

...حالا نامردیه به حضرت عباس ...

من دارم برمیگردم ...منی که ...

باور کن میخواستم تو شهرش بمونم....

ولم میکردن اونجا میموندم...

جایی نداشت مثل دوکوهه و خاک شلمچه بشینی و زار بزنی....همش کوه...ولی قبلش....

تو همون کوههایی که نمیتونستم راه برم و شیبش مثل شیب ترن هوایی لونا 2 بود عملیات اجرا میکردن و ...

خون از بین رفته بود ...جسدا ..و همه چی ...ولی باور کن یه چیزایی رو حس میکردم....

اون صدای تو خالی و تعقیب چند روزه پشت سرم کنار اتوبوس چشام و تار کرده ....

علی رضا میاد و میگه مهدی دونبال چی میگردی ...؟ چی شده ....جوابشم نمیدم...رد میشه ...و میره

حالا

خودم میمونم و این سکوت شب که بهم غرور میده ...بد رقم ...

خیلی چاکرتونم ....به مولا قسم ....چی کار کنم بفهمونم منم دل دارم ....وجدانی دستام داره میسوزه از بی مسئولیتی .....تو رو قرآن بعدا تیکه نندازید شماها جنگ بلد نیستید بکنید... بگید من چی کار کنم ...همه عوض شدن ....هیچکی نمیفهمه شماها چیکار کرده بودید ...انقلاب بوده .....جنگ بوده ...همه بهم فحش میدن ....چیکار کنم ..؟؟؟

به من بگید ....دبگه ...

...بهم بگید .....

چیزی نیست علی....اشک نیست ...اینا اشک نیست ...مناجات نیست ...بی خیال شو....

تورو جون مادرت نگو التماس دعا ....دستام رو قلبمه ...سلام نمیدم...قلبم تند میزنه....

قلبم و گرفتم از جا درنیاد....آخه دارم برمیگردم....

نوشته شده در 87/11/24ساعت 17 توسط مهدی| |

اگه تو خونه میموندم و فوتبال نگا میکردم یا با کنترل کانالارو اینور و اونور میکردم تا چیزی گیرم بیاد تا شب دق میکردم ... هوای بیرون خیلی سرد نبود ولی انصافا من تو خونه بغل بخاری یخ زده بودم ...

بیشتر پاهام یخ زده بود...  ریشامو 3 روز پیش تراشیده بودم ... کلاه که گزاشتم سرم دیدم شبیه این قاتلای فیلمای فرانسوی شدم ... تو آینه انگار خودمو نمیدیدم فقط همین و میدونستم که سردمه ... خیلی سرد ..

رفتم جورابامم پا کردم ..یکی مشکی یکی دیگه قهوه ای...گرم میکنند ؟ نه ....تلوزیون و خاموش کردم و اومدم بیرون ...

با یه تیپ سرمه ای ...یه کتونی گرون ... اصلا کتونیه بازار تیپ داغون مارو بهم زده ...

پله ها رو که از دور نگا کردم ذوق هنریم گل کرد ...

اواسط پاییزه ...درختا زرد شدن .... منم زرد شده ام بخدا ...یادم نمیاد درخت انار خونه انار داشت یا نه ...اگرم داشت حوصله چیدنشو نداشتم... فراخ فراخ !!

حیاط خیسه خیسه یه جوری که از حیاط خونه هم بدم اومده ...

رفتم از تو کشو با حسرت دوربین عکاسی برداشتم .

میدونم باطریش زود تموم میشه...مث حوصله خودم از پاییز...

حرکت کردم طرف کوچه ...چیزی برای عکس گرفتن نداره ...آسفات خیس همیشه تو چشممه ....چقدر بارون اومده که زمین هم آب و داخلش جا نمیده ....یه موقع این همه بارون یه موقع اصلا دریغ از یه قطره ...

در و که بستم ...با خودم گفتم . الان چی کم دارم ..؟ ..نه ..منظورم اینه که برا چی زدی از خونه بیرون ...تو این هوا ... پنجشنبه 5 بعدالظهر....

شاید اگه خونه میموندم حالم بد میشد . قلبم واقعا میگرفت ... تا شب کابوس میدیدم.

...سلام آقا ....جواب سلامم هم نمیدن ....مردم بدی شدن .. شاید بخاطر کلای سرمه .... تو آینه خونه روبه رویی یه مرد خیلی خسته واستاده ....واقعا حق داره کسی نشناسه من و...چه کلاه عجیبیه ... ابروهامم پوشونده ....

فقط نیم کره جنوبی و میتونم ببینم ....

سلام از ماست ....این کی بود ؟ ... هرکی بود شناختمون...

صورتم خیلی سیاه شده ، خدا کنه کسی نشناسه من و....

باید برم سمت قبرستون ... همون امامزاده ...چه فرقی میکنه ... یادم نمیاد یه بارم زیارتش رفته باشم..

چون از اول زندگیم اونجا بوده...

اینجا شهر امامزاده هاست ...

پراز امامزاده ..یکی از یکی خلوت تر...بجز پنجشنبه ها...

مسیر امامزاده خیلی بده ...از جلو دبیرستان دخترونه رد میشه ... ای تف تو روحت اونطرف که یه راه دیگه هست ....حوصله این کارا رو ندارم...من و چه به نگا کردن به اینا....

حرف میخوان در بیارن مردم.....به درک ....ما که کلا سرمونه...

نگاه کردن به زمین چقدر خوبه ...اصلا نگاهای مردمو نمیبینی....نگاه مردمو گفتم ....! ازت طلب کارن...

یه روز اگه نخندی میگن این و چه خودشو گرفته ...

یواش یواش در رفتم از همه کسایی که میخواستن یواشکی نگام کنن که اینجا چیکار دارم .

صدام گرفته بود .. چون صحبت نمیتونستم بکنم و حالشو نداشتم...

در امامزاده مثل در یکی از فیلمای قدیمی زنگ زده و خراب...رفتم داخل و زمین و خوب نگاه کردم....آخر نگام یه زن چادری بود که بالا سر یه قبر واستاده بود و داشت یه چیزی میخوند.... چهره اش آروم و صورتش لاغر بود ...زیاد نگاش نکردم ....بی خودی..!

رفتم کنار قبر بابابزگ...نگاش انداختمو برعکس همیشه براش فاتحه نفرستادم ...رد شدم و اما گفتم شب پنجشنبس نکنه اون ته مها بلرزه ...ولی از یه طرفم گفتم این یه تیکه زمین باس ما نزاشته ..بی خیال.....خودتی !

یادم اومد که دوربین دارم ...آروم از تو پوستش درآوردم و روشنش کردم...با اون جسم کوچیکش زود روشن میشه ...نه مثل من ....چاق هم خودتی !

از کنده های چوب که مثل یه دسته مرده ی بدبخت بیکس بی کفن رو هم افتاده بودن چند تا عکس گرفتم...

یه دختری دیگه اونطرف بدون چادر و این جور لوازم بالا سر یه قبر داشت گریه میکرد ... اینو که اصلا نگاه نکردم..ولی چشای قرمزی داشت ...

حال و حوصله واستادن تو اونجارو نداشتم ....

ولی حالیم شد هرکی که مثل من داره منفجر میشه میاد امامزاده حتی اگه بارون سردی بیاد...

نگفته بودم داشت بارون میومد....چون خودم خوب حالیم نشده بود ...سرم کلاه بود !

اینجا قبری نبود که باهاش درد و دل کنم...مثل این دخترا....

پایین تر که اومدم داخل امامزاده رو خوب نگاه کردم ...بازار زائرین تو بارون گرم  گرم ...... به نظر میومد دلشون شکسته ولی با نگاه خوش خنده ی یه دختر خانوم 17 یا 18 ساله همه چی رو سرم خراب شد...

عصبانی شدم ..نمیدونم چرا....شاید کلاه سرم بود و .....

اینجا تو این محل بزرگ ... یه عالمه قبر شهیده ....بجز فامیلاشون کسی باهاشون کاری نداره...

چند بار دست به دامن شدم ...نخند بابا...مگه ما چه مونه....حالا که این طور شد بعضی از شبا میرفتم واسه درد و دل....مرض........نیشتم ببند...

وقتی جوابتو کامل نگیری..دیگه کاریت ندارن...یعنی تو کاریشون نداری...

یه تیکه سنگن اگه اعتقاد نداشته باشی...آره منم اعتقاد نداشتم ...به ما میگن خونخوار شهدا....این بخاطر کلاهم نیستا...اینا بخاطر خودمه...خود خودم........مگرنه کلا که ....

تو این وسط مسطا...یه قبر شهیده ...شهید گمنام....یعنی نامش گمشده....مثل بقیه شهدا...

اگه دست من بود لقب شهید رو از کشته های جنگ بر میداشتم بجاش اسمای خودشون و میگفتن...

خوب میشدا.......نه؟ اینجوری حس میکنم نزدیک به من نیستید چه برسه ..گردن و این حرفا

شهید گمنام.....انقدر که همه باهات حال میکنن من نمیتونم بت نزدیک بشم....بزار ازت یه عکس بگیرم...

همونجوری که خیلی ساله خوابیدی بخواب...نه....صورتتو بده طرف من....ای بابا....

حالا من گریه ام نمیاد چیکار کنم...باید گریه کنم نگام کنی.....؟ میخوای دردمو بگم بهت...نمیگم...صدام امروز بدجور گرفته...

اصلا اگه بگم ریاست....خوب نیست پیش شما......برنمیگردی؟.....نزار....

اه...........اصلا

نگام نکن ...

ولش کن همونجوری بخواب....بزار بزارم رو تایمر...خودمم بیام کنارت دوتایی یه عکس یه نفره توپ بندازیم......یه عکس از من و کلاهم.....

دستمال داری؟.....

چه نور ضعیفی داری دوربین

یک ...دو ....سه ....

خدافظ

 

نوشته شده در 87/11/17ساعت 17 توسط مهدی| |

با کت قهوه ای که وقتی نور به اون میخورد روشن تر به نظر میرسید از سر کار بیرون اومدم...

پیراهنم از شلوار جین من با یه ذره جنب و جوش بیرون میزد ... مجبور بودم هر از چندگاهی دستم رو روی پیرهنم بزارم و با نرمی داخل شلوارم کنم ... خسته کننده بود ...

تصمیم گرفتم دکمه های کتم و برای اولین بار ببندم تا دیگه مجبور نباشم اون کارو بکنم ...

دکمه ها رو بستم ... خودم و تو یه نیم نگاه تو شیشه ی یه پیکان سفید که رو به سمت محل کارم پارک شده بود نگاه کردم ....تو اون بد به نظر نمیرسیدم ... اولین چیزی که تو آیینه نظرمو جلب میکنه صورت خودمه که هیچ وقت تکراری نمیشه ...

با اون ریشای نیمه پر و موهای بلند و مشکی خرمایی که کم کم داری از وسط خالی میشه . حتی اون ابروهای کشیده که تهش زیر موهام گم میشه ....

موهای چرب شدم رو دست کشیدم تا دستم به موج عقب سرم رسید ...کاریش نمیشه کرد ...یه روز میخواستم برا موهام اتو مو بخرم ولی دیدم بدرد نمیخوره ...بدتر موهامو میریزونه .

از کنار ورزشگاه رد شدم ...نمیدونم چرا احساس میکردم زمین انقدر خیسه که من رطوبتش رو حس میکنم .

بارون نباریده ولی هوا ابریه و سرد ...

به یه ماشین دیگه رسیدم . یه پراید مشکی با خطایی که رو سمت چپش از راست به چپ کشیده شده ...خودمو اینبار بیشتر نگاه کردم ... چه تیپ قشنگی ...چه نگاهی.. با خودم میگم من میتونم هر دختری رو خوشبخت کنم . چون روحیه خوبی دارم . جون یه شاعرم و احساسات رو میفهمم .

از حالا به بعد هرکسی رو که از کنارم رد میشه رو به دقت نگاه میکنم ... دختری هست که زیبا باشه ...

کم کم میرم تو فکر اینکه قبلا من از دخترا خوشم میومده ...یا نه؟

آره از بچگی ... دوست داشتم با دخترا بازی کنم ... روحیه شون لطیفه و دوست داشتنی ... وقتی بهشون میخندی آروم و با خجالتی که از عقب کشیدن سرشون و غنچه کردن لباشون وقت جمع کردن خندشون معلوم میشه ...

من تو بچگی دخترای زیادی رو دوست داشتم...تو نوجوونی...اما حالا چی ؟

الان ..نه....اصلا

...الان نخواستم که اینکارو بکنم...یعنی دختری رو دوست داشته باشم ... این کار گناهه و من اینکارو نمیکنم....ولی

یواش یواش با خودم رو راست میشم و میگم ...بعضی وقتا خواستم ....یعنی خیلی وقتا خواستم ...ولی ...نتونستم .....ولی خوب خیلی وقتا هم نخواستم....

ابروهام سمت بالا میره و چهره ام سنگین تر میشه ... از دست زدن به دیوار سیمانی یا گچی وقت راه رفتن لذت میبرم ....اما دیگه دیوار تموم شد و رسیدم به نرده های که نیم دایره اند و دارن از من دور میشن...

تو فکر اینم که دخترا و پسرای خیابون و نگاه کنم ...ولی نه ... اینکار خوب نیس

این فکر جاشو میگیره که کجا باید با یکی دوست بشم ...برای چی دوست بشم ....تو ذهنم آخر هر دوستی رو با هر کسی میبینم که چه افتضاحی پیش میاد ...دست به دست و صورت به صورت ...

این کارو هیچکس دوست نداره ....اما سرگرمی خوبیه ...

اغلب هر کسی رو که فکر میکنم به اینجا ختم میشه ولی رو چند نفر نمیتونم اینطور فکر کنم ... .

اصلا فکر کردن عذاب آوره ،

په پسر جوون 23 یا شایدم 25 از کنارم با یه ساک ورزش رد میشه ... نگاش تو چشام میفته و از همه فکرا میام بیرون ... واقعا یادم رفته بود داشتم درباره چی فکر میکردم..... وقتی که رفت یه نگاه به کتم انداختم که تلفن زنگ خورد ... جدیدا خوشحال میشم وقتی تلفنم زنگ میخوره . دیگه کسی به من زنگ نمیزنه . دوستی که ندارم به اون صورت با هم صمیمی باشیم  و حرف بزنیم ...مگه یکی دوتا که اونا هم به هر دلیلی باسه خودشون نمیخوان زنگ بزنند ...یه رفیق مجازی هم داشتم که فراتر از یه رفیق و عضو خانواده و این حرفا شده بود .. یه جوری خودم بود ....اونم خیلی وقته که به خاطر مشکلات دیگه اس ام اس یا ای میل نداده ....

گوشی و برداشتم و با شنیدن صداش که آروم و بدون خش بود یه ذره از خودم بیرون اومدم و محکم مثل همیشه سلام کردم ... سعید بود .
به خاطر من زنگ نزده ...دلیلی هم نداره که زنگ بزنه . حس خوبی ندارم که با آدما ارتباط نزدیک داشته باشم . ولی خوشحال شدم وقتی که زنگ زده بود ... نزدیکای جاده رسیده بودم که داشت از انجام کاراش میگفت و اینکه چیکارم داره ...همینطور که داشتم صحبت میکردم دو تا دختر رو دیدم که اونور خیابون داشتن صحبت میکردن از دور جالب اومدن ، فکری تو سرم نبود بجز اینکه چطور برم با یکیشون آشنا بشم ...تلفن کم کمک با حرفای بی اعتنای من و جذاب اون تموم شد .

نزدیک طلا فروشی بودم ... یه زن 40 ساله با یه بچه کوچیک که تنش از اون کاپشانای آبی حاشیه سفید که کم کم کدر شده بود از کنارم رد شد ... صدای آدامس جویدنش فکرای مختلفی تو ذهنم اورد ... ولی انقدر اینطور تو.شهر دیده بودم که این فکر عادی و راحت از سرم گذشت ...دوباره حواسم به دختری که کاپشن مشکی تنش بود و بهش میخورد دانشجو باشه جلب شد ... دختر کناریش با موبایل صحبت میکرد و میخندید ...میدونستم اون داره با یه پسر صحبت میکنه ..چون گاها دوستش تو این خنده شریکش میشد ...

ماشینا میومدن و میرفتن ...تو یه لحظه رفتم اونور خیابون ...دیدم که اون که موبایل داشت از اون یکی خدافظی کرد ....میدونستم الان اون هم میره ..مگه اینکه منتظر کسی باشه تا تو پارک پشت سرش که هفته پیش اونجا یه شعر طوفانی گفتم روی یه نیمکت روبه روی مردم بشینه ...

از خط عابر که مثل هیچوقت دیگه سفید و کامل نیست رد شدم .... راننده زنی تو آخرین لاین خیلی سریع میومد .. با دستام ..خیلی کمیک و خنده وار بهش فهموندم اینجا خط عابره...باید این رو بدونه که یواشتر بیاد ...فک کنم زنه خندید ...

سعی میکنم تو این وقتا که عصبی میشم اولش کمیک ولی جدی باشم .... ریش روی صورتم بهم خیلی کمک میکنه ...

اتفاقا وقتی تو سر کلاس پیش بچه ها که دارن مثلا از من تئاتر یاد میگیرن مشغول کار میشم معمولا همیشه اینجوریم ...تو حالت جدی کاری میکنم از حرفام یا حرکتم خنده شون بگیره ولی بفهمن جدیه ....یادم میاد هفته قبل انقدر از این مطلب استفاده کردم که مربی پرورشی مدرسه از فرط خنده اشک میریخت ...خیلی مخندید ..تا من نگاش میکردم ..چادرش و جمع میکرد و سعی میکرد خنده اش رو کنترل کنه ... بالاخره اون متاهل بود نباید میخندید .

از اونور جاده که رد شدم یه پراید که توش یه خانوم مسن با یه پسر بچه نشسته بودن خیلی سری از جلوم رد شد ...نمیدونستم کجا میخوان برن ولی اگه کسی جلوش میومد حتما کشته میشد و اون انگار میدونست ...

رسیدم لب پارک و دیدم اون دختر روی نیمکت نشسته ... از دکه روزنامه فروشی برای یه نقشه کوتاه یه روزنامه ورزشی و یه بسته بادوم زمینی خریدم ... بادوم زمینی سرکه ای بود ... نمیتونستم بخورم ...ولی چون همونو داشت و صاحب دکه یه پیرمرد بود مجبور شدم بخرم ....

سررسیدم که همیشه همراهمه و توش شعرام نوشته شده رو برداشتم و لای روزنامه گزاشتم و بادوم زمینی رو داخل کتم ...به کفشام نگاه کردم که واقعا تمیز و شیک بودن و همچنین به شلوار جدیدم ...

 

اروم آروم نزدیک نیمکت کناری اون دختر شدم و نشستم و روزنامه رو بازکردم و حالا وقتش بود که سرم و برگردونم و اون دختر رو ببینم ....اتفاقا اونم قصد کرده بود که منو ببینه

اما اصلا شبیه اون چیزی نبود که فکر میکردم .. یه دختر 18 ساله با قد نسبتا بلند و مقنعه مشکی که یه کم از موهاش بیرون زده بود ... یه چهره معمولی با نگاه بی صبرانه منتظر سلام و چشمای معمولی و خمار و ابروهای درهم ولی کامل .... تو همون نگاه فهمیدم بدردم نمیخوره و اصلا برایی چی من اینجام ...

مشغول خوندن خبرها شدم ...عکس علی کریمی و اخراج اون شدیدا تو چشم بود ولی اصلا توجه به عکس نکردم .... دوباره برگشتم و دختر رو نگاه کردم فهمیدم به شدت داره نگام میکنه ولی معلوم نیست چرا ...من مطمئن بودم چشاش دوستی میخواد و محبت ....فهمیدم داره یه بسته آلوچه بهداشتی رو میخوره و با دندوناش بسته رو تو دهنش فشار میده ... نشستن اونجا غیر عادی بود و این کارش هم یه جور خودنمایی ...من اینطور فکر میکردم ... تو یه لحظه به شدت همدیگه رو نگاه کردیم تا اینکه آب دهنی قورت داد و مشغول مکیدن آلوچه شد ....خیلی سریع سرشو پایین انداخت

میدونستم این فکر خوبی نمیتونه باشه که من از این دختر تقاضای دوستی کنم ...جدا از اعتقادات دلم هم خیلی راضی نبود... یه بار دیگه روزنامه رو دیدم ...

انگار هوا واقعا سرد شده بود احساس نم سردی رو پشتم حس کردم ...دیدم تکه های بارون روی صندلی مثل یه ظرف روغنی باقی مونده ...حالا فهمیدم که بارون اومده بوده ....اینو تو کلاس هم حدس زده بودم وقتی شیشه های دلگرفته ی سالن آمفی تئاتر رو کوتاه نگاه کردم ...

اینا همش مشکل ساز بود... ومن دیگه علاقه برای جذب دختر نداشتم ..باید بلند میشدم و میرفتم ...امام قبلش برام سوال پیش اومده بود ...

یه مسئله که از چند وقت پیش اذیتم میکرد ...و اون چیزی نبود که فک میکردم چهره ام پیر شده و دیگه نمیتونم محبت رو تو صورتم حس کنم ....

تو همین پارک یه شعر عجیب و طوفانی برای قلب خودم برا همین مسئله نوشته بودم ...

چند وقت بود واقعا گرفته بودم

باسه همین از کیفم کارت خودم رو در آوردم ... انگار خوب داشت تماشام میکردم و کارت رو هم دید ....

احساس میکرد شاید یه دست و پا چلفتی ام که نمیتونم صحبت رو شروع کنم ...یا شایدم یه پسر خاص....

روزنامه رو جمع کردم و کیف و داخل جیب شلوارم گزاشتم ... به موهام دست نزدم ....روزنامه رو دوباره جای سررسیدم کردم و میخواستم طرف اون دختر برم تا به خودم بفهمونم میتونم با هر کسی که دوس دارم دوستی برقرار کنم و هنوزم جونم و شعر پیرشدنم رو کنار بزارم ....مطمئن بودم این دختر به من نه نمیگه ....

به پشتم دست زدم خیسی زیاد مشخص نیود ...خیلی کم ..در حد چند قطره ....

طرفش رفتم ..آروم صورتش رو برگردوند و جمع کرد زیر چشمی تو حالتی که فک کنم خیلی ترسیده بود ولی من یقین داشتم که از خجالته من و نگاه کرد تا بالای سرش رسیدم ....

یه خنده ی کوتاه و مختصر مثل همیشه کردم و چون حرف زدن بلد نبودم سلام کردم منتظر جواب شدم ...

احساس میکردم میخواست یه حسی رو از من قایم کنه ...همش فکر میکردم از خجالته ... سلام کوتاهی کرد ...تو صورتش دقت کردم و دیدم بینی قشنگی از رو به رو نداره ....با این حال ادامه دادم و گفتم ..منتظر کسی هستید ؟

چشاش از تو چشام افتاد و گفت بله ........پوست آلوچه رو زمین انداخته بود ...که قبلش حالیم نشده بود ....

فکر میکردم همه چی داره خوب پیش میره که گفتم ... منظر دختر یا پسر هستید ؟

با این حرفم رنگش پرید و بلند شد و آروم گفت

ببخشید آقا الان میرم ....

حرفش روی خنده من مثل تی ان تی بود که داشت یواش یواش منفجر میشد ....

حالیم نشد کی رفت و من چی گفتم ...مثل همیشه که نمیدونستم چیکار کنم ...تند تند راهمو ادامه دادم ...احساس کردم چند تا پسر انور دارن به من میخندن ..بعد متوجه شدم که نه اینجوری نیست ...بادم زمینی رو باز کردم و دونه دونه خوردم ..لبام به شدت میسوخت ولی چاره نداشتم ...میخوردم ...

اولش یاد این افتادم که اگه برا دوستام تعریف کنم چقدر میخندن ....

انگار چهره ام ذاتا یه بچه مذهبیه که وقتی داره صحبت میکنه انگار از چیزی طلبکاره ....

تازه فهمیدم نگاه های پر آشوب دختر از این بوده که نکنه من مامور باشم و فک کنم اون دختر هرزه است و شاید دستگیر بشه .....

و شاید هم اصلا بود ....و یا شایدم منتظر کسی بود که اگه من و اونجا باهاش میدید براش بد میشد .....

شعر هفته قبل کم کم یادم اومد ....

آره

جدی جدی پیر شدم

 

من پیر مرد شده ام . لطفا به دادم برسید                                    از عشق سرد شده ام . لطفا به دادم برسید

با یک کت خاکستر یبهوده  را میروم                                      از شوق طرد شده ام . لطفا به دادم برسید

در پارک های شهر من با مرگ حرف میزنم                            تندیس درد شده ام ام لطفا به دادم برسید

با پسته ها سر میکنم . گفته اند سیگار بد است                           منهای فرد شده ام . لطفا به دادم برسید

به هر چه افتاده زمین بسیار دقت کنم                                       چون برگ زرد شده ام . لطفا به دادم برسید

در خواب حرف میزنم با نوجوانی خودم                                   یک پیرمرد شده ام . لطفا به دادم برسید

نوشته شده در 87/11/14ساعت 18 توسط مهدی| |

بی قرار توام ودر دل تنگم گله هاست
آه بی تاب شدن عادت کم حوصله هاست
مثل عکس رخ مهتاب که افتاده در آب
در دلم هستی وبین من وتو فاصله هاست
آسمان با قفس تنگ چه فرقی دارد
بال وقتی قفس پر زدن چلچله هاست
بی هر لحضه مرا بیم فرو ریختن است
مثل شهری که به روی گسل زلزله هاست
باز می پرسمت از مسئله دوری وعشق
وسکوت تو جواب همه مسئله هاست
 فاضل نظری

نوشته شده در 87/11/11ساعت 14 توسط مهدی| |

و خبرهایی که به گوش میرسد و قبول میکنیم ؟

 

" فلسطینی ها پشت امام علی ع فحش می دهند و شیعیان را نجس میدانند"

"پس از رسیدن کمک های انسان دوستانه مردم ایران از جمله خون ... مردم فلسطین با نجس خواندن آنها از قبول آنها سر باز زدند "

"شیعیان فلسطینی ها را گوشت قربانی برای رهایی از چنگال سنی ها قلمداد میکنند"

و ....شیعه و سنی ضد هم میگویند تا چه شود ؟؟؟؟؟؟

باید شیعیان بفهمند این قضیه را که تمام اخبار که با عقل جور درنمیاید و در این شرایط حساس یکجا بال در میآورد  شایعه است از طرف اسراییل ....

دشمنمان

 

فلسطینی ها گفته اند خون شیعه ها نجس است ؟ ما آن را نمیخواهیم ؟؟

۱ - خودتان دیدید که کشتی ایران در کجا متقر شده بود .....و کجا قرار داشت ...اصلا اجازه ورود به بندر غزه را نداشت ....کی خون به غزه رسیده بود ؟؟؟

۲ -عاقلانه است در شرایط بحرانی بیماران کودک و ... غزه جمعیت شافعی فلسطینی همچین حرفی بزنند !

۳ - جناب هنیه یا حنیه ...(اسماعیل حنیه) ...خود بتازگی شیعه شدند و کم کمک در شرف شیعه شدن حماس هستیم ...

 

دشمنمان کیست ؟؟؟

نوشته شده در 87/11/04ساعت 0 توسط مهدی| |

 

اشکاتو پاک کن عزیزم

چشات خودش یه صاعقه است

بلند شو اذان بگو

حالا وقت مبارزه است

 

نوشته شده در 87/11/01ساعت 11 توسط مهدی| |


Design By : Night Skin