ماورای بهشت
تا کجا می برد این نقش به دیوار مرا
سالها میگزره از روزهایی که خیلی ساده میگزشتند... خیلی ساده شروع میشدند ، ساده تموم میشدند یادش بخیر بچگیا... وقتی میرفتم خونه ی مامانبزرگم رو لب ایوون میشستم و غروب و تو حوض خونش میدیدم چند تا گلدون اینور و انورمون بود...چه صفایی...بیکار بیکار ...گفتم که ساده تموم میشد حالا چی ؟ به قول خارجیه ...وات ناو ؟ حالا باید اونقدر سرتو خلوت کنی تا یه ربع بری خونه ی مامانبزرگت ... تازه مال بعضیا هم که فوت شدند .. خدا رحمتشون کنه بعد بیای تا به خودت بجنبی بری لب ایوون ...تلفنت زنگ میخوره...بله کیه ؟..... یا زیدیه است یا یه مزاحم....یا شایدم یه کار... بعدشم اصلا قاطی میکنی باسه چی اومدی خونه ی مامانبزرگت....یه زره وراجی میکنی و ... یه نگاه به یاد قدیما میندازی لب ایوون و خاطراتتو میزاری لب ایوون مادربزرگ...و بای بای عجب بد روزگاری شده ... کی و این وسط باید نفرین کرد....خودمون یا ...... ولش کن..... یا علی
| Design By : Night Skin |


