تبليغاتX
ماورای بهشت


ماورای بهشت

تا کجا می برد این نقش به دیوار مرا

ولادت با سعادت حضرت زهرا (س) بر همه مبارك باد

                                       

و همچنين روز مادر

آوازه ي مهرباني و تلاش تو براي همه ي انسان ها مشخص است و نامت براي همه ي ملتها مقدس ...

اگر همه خدايشان را نپرسند بي ترديد تورا يادشان نخواهد رفت .

يك قدم با من نبود اين روزگار اما تو بودي لحظه لحظه در كنارم مادرم

روزت مبارك .

 

پی نوشت : کاش امروز برنامه میزاشتیم برای دیدن مادر شهدای وطن و همه اونا که ...ولش کن

پی نوشت : مطلب زیری فک کنم از قشنگترین مطالبی بود که من و به فکر برد به منتظر تبریک میگم با این مطلب

نوشته شده در 87/03/28ساعت 11 توسط مهدی| |

آگهی استخدام داده بودند برای امور آبدارخانه ای.

وارد که شدم حس کردم این یکی با بقیه فرق داره!

چرا؟ نمیدونم!

-چند سالته؟

-خرداد ۴۲

-چند سال سابقه کار داری؟

-۷۴ به اینور

-یعنی تا سی و سه سالگی بی کار بودی؟

-همش نه!

-پس سابقه اش چی؟ بیمت نکردن؟

-از ۵۹ تا ۶۴ کار جنگ...از ۶۴ تا ۷۲ اردوگاه رومادیه...۷۳ تا ۷۴ استراحت.

-اهل جبهه ای پس؟

-اینطور!

جوابهایش کوتاه بود و برعکس.طوری حرف میزد که گویی دلش راضی به واگویه گذشته ها نیست.دلم گواهی میداد سرشار باشد این آدم از هرچیز خوب که بخواهی.

سوال کردم:جبهه چه خبر؟

-جنگیدیم!

...بچه ها باید درس میخواندند.مردم باید زندگی میکردند.اینها همه آرامش میخواست.ما هم برای این آرامش بود که رفتیم.ثبات - ثبات.و هم برای اعتقادمان.

-امام خیلی خوب بود.نه؟

-هنوز هم خیلی خوب است!

-چرا شغل دیگری نرفتی تو که میتوانستی؟

-سوم دبیرستان بود که رفتیم.بعد هم دیگه فرصت نشد.حالا هم سهم ما آبدارخانه است.به علت کمی تحصیلات!

قبول کردیم.

مهم این است که کار کنیم.

هرچه قدر سهم ما میشود.

چشم!

نوشته شده در 87/03/26ساعت 11 توسط | |

 

 برآنیم با عنایت خداوند متعال با اندکی از دریای بیکران کلام خدا آشنا شویم.

و چه شروعی بهتر از سوره ی مبارکه "حمد"

 

پس بسم الله...

 

رحمن

 به معنای  كثرت است  و فراگير براي همه موجودات مومن و كافر       

                                     

     رحیم

 به معنای بقاء و ثبات است وخاص مومنان و نيكوكاران

 

              رحـــم 

 اعطا و افاضه است براي رفع حاجت نيازمندان

 

                            رحـــمت

افاضه در مقابل نياز 

 

نظر آیت الله امجد در موردرحمن و رحیم       :

 رحمن: به نام خدا

                                      رحیم: برای خدا

 

برطرف شدن نیاز مومن در بعد طبیعی با اسم رحمن و در بعد معنوی و فطری با اسم رحیم صورت می گیرد.

 

برای بهره مندی از دو اسم مقدس رحمن و رحیم باید نيازها و اقتضائات خود را با مبداء غيبي همراه كنيم و برطرف شدن آن ها را از او طلب كنيم.

بدانیم خداوند راه های متعددی برای برطرف کردن نیازهای ما قرار داده و در هیچ حالتی احساس ناامیدی نکنیم ، همیشه دست نیاز خود را به سمت او دراز نمائیم.

 

امید به رحمت الهی منجر می شود انسان در عین تلاش و کوشش وافر و فراوان در مراحل رشد معنوي خود را با دیگران مقایسه نکند و روحیه یاس و ناامیدی را ار خود دور می نماید اگر بر پیشرفت دیگران نیز حسرت می خورد ، در او حس پیشرفت ایجاد می شود نه ایستایی.

 

همچنین امید به رحمت الهی، حسن ظن انسان به خداوند را منجر می شود که اگر در  مراحل رشد،  ناگهان دچار موت شد،  در برزخ با شفاعت شافعان الهی مراحل رشد و كمال خود را ادامه دهد.

در روایات رسیده از اهل بیت علیهم السلام ، به نمونه هایی از رحمت واسعه الهی برخورد می کنیم به عنوان نمونه می توان به روایت زیر اشاره کرد:

 

 

 قال الصادق (ع): مَن اَحسَن في مَا بَقي مِن عُمرِه لَم يُؤاخِذ بِما مَضي مِن عُمرِه

 

کسی که در مابقی عمر خود به نیکویی بپردازد، خداوند بر آنچه بر او گذشته  مواخذه و

بازخواست نمی کند

 

حمد

    ستايش در مقابل كار اختياري زيبا

 در شكر حتماً نعمتي بايد به شخص رسيده باشد            

در حمد لازم نيست حتماً نعمت به شخص برسد

براي درك كردن حمد ، مي توان با كشيدن يك نقاشي زيبا)به صورت اختياری( از آن لذت برد.

اين لذت و حظ که حاکی از ستایشی عمیق است همان حمـــد است.

هر جا بتوان به كسي آفرين گفت همان مصداق حمد است.

انسان ذاتاً نياز دارد كه محمود باشد. آنچه كه بسیار در این امر اثر می گذارد " نماز شب" است همچنین لازم است انسان در شبانه روز خود  كارهايي را انجام دهد که توسط پروردگار عالم ستوده شده است.

 

پی نوشت:

معارف سوره ی مبارکه ی حمد وسیع تر از آن است که در یک پست خلاصه شود.اگر عمری بود به ادامه ی مطالب میپردازیم. 

نوشته شده در 87/03/21ساعت 14 توسط | |

سال گزشته مطلب زدم تحت عنوان هپاتیت ب از زبان امام علی ع و تو موضوعات هست .

یه مطلب کامل تر علمی با این موضوع پیدا کردم که حرفای ما رو تایید میکنه .

مطلب سال پیش :

بعضی اوقات به قهقه ی بعضی دوستان در مورد احادیثی از امامان برمیخوریم که گاه از بس این خنده ادامه دارد کار به بیمارستان میکشد اما امیدوارم پس از این مطلب و ادای حدیث با دلیل علمی شاهد اینگونه مسخره کردن ها نباشیم...البته امیدواریم

..

حدیثی از امام علی (ع) در مورد زردی چشم

.

هرگاه دور سفیدی چشم چپ پرده زرد رنگ ( زردی ) دیده شده بهترین دوا این است که دست سمت راست را داخل ظزف آب ولرمی شسته و سپس آن آب را بنوشید.

 

...

احیانا بازم یه عده دارن میخندن . عیب نداره.  حالا خوب مطلب زیر رو بخونید

 

هپاتیت ب از خطرناکترین بیماری های روز دنیاست که بعد از مدتی دچار مرگ میشود.

از علائم مهم گرفتن این بیماری. زردی چشم سمت چپ در فاصله زمانی 10 روز است که فقط در این مدت فرد میتواند به معالجه بپردازد.

...

اما بهترین و جدیدترین آنتی تز کشف شده توسط دانشمندان:

بهترین دارو برای این بیماری در مخاط های مرده ی دست راست همان فرد مبتلا به بیماری است.

شاد باشید

یه عکس تو این صفحه از زردی چشم هست ببینید


هپاتيت "ب" و راههاي جلوگيري از آن ؛مراقب ويروس زرد باشيد

٭ دكتر پروانه اخوان
هپاتيت ب: يك بيماري ويروسي واگير است كه موجب تورم بافت كبد مي شود. حدود 5 درصد از كساني كه به اين بيماري مبتلا مي شوند، پس از طي دوره نقاهت و بهبود به ناقل مزمن سالم تبديل مي شوند؛ اين افراد گرچه به ظاهر سالم هستند، ولي ويروس در خون و ترشحات بدن



آنها وجود دارد و از راههايي كه گفته خواهد شد مي توانند عامل بيماري را به ديگران منتقل نمايند. ضمناً عواقب ناگواري مانند سرطان كبد و سيروز(از كار افتادن كبد) در درصد اندكي از ناقلين مزمن مي تواند پيدا شود. از طرفي بين 3 تا 4 درصد از جمعيت عادي كشور ما به اين ويروس آلوده هستند، بنابراين بايستي پيشگيري را جدي بگيريم.
علايم بيماري: پس از يك دوره نهفتگي 1 تا 6 ماهه كه از ورود ويروس به بدن گذشت، علايم بيماري پيدا مي شود.
الف) مرحله بدون زردي: شامل بي اشتهايي، تب خفيف، خستگي، سردرد تهوع و استفراغ و دردهاي شكمي است كه معمولاً چند روز طول مي كشد.
ب) مرحله زردي (يرقان): با پررنگ شدن ادرار و زردي چشم شروع مي شود، و علايم قبلي كاهش مي يابد. معمولاً زردي در عرض 4 هفته برطرف مي شود. در موارد نادري زردي سير مزمن و طولاني به خود مي گيرد. گاه به طور استثنايي به فرم حمله اي حاد و پيشرونده تبديل مي شود كه معمولاً كشنده است.
ج) مرحله نقاهت و بهبود: پس از طي مراحل، در اكثر موارد ويروس از بدن بيمار پاك شده و فرد نسبت به عامل بيماري ايمني دايم پيدا مي كند، ولي درصد كمي از بيماران ناقل مزمن مي شوند كه علاوه بر احتمال ابتلا به عوارض ناخواسته، خطر انتقال به سايرين را دارند.
راههاي انتقال: 1- خون و فرآورده هاي آن: با هر اقدامي كه سبب نفوذ خون آلوده به بدن ديگري شود، ممكن است انتقال بيماري صورت پذيرد. مثال هايي از آن عبارتند از: استفاده مشترك و مجدد از سرنگ يكبار مصرف (معتادين تزريقي) تيغ يا مسواك مشترك، خالكوبي، حجامت، ختنه، سوراخ كردن گوش، جراحي هاي كوچك و اقدامات دندانپزشكي كه به روش آلوده و غير بهداشتي انجام شود. عدم كنترل خون و فرآورده هاي آن قبل....

ادامه در ادامه مطلب


ادامه مطلب
نوشته شده در 87/03/19ساعت 20 توسط مهدی| |

                                             

برما نظر كن اين دل ما بي نصيب است

در حسرت ديدار تو گويي غريب است

امشب شكست و لحظه اي بي خود زخود شد

درد خماري سر نداد ، زيرا نجيب است

عطري ولي پيچيده امشب بر مشامم

عطر تو مي آيد ، بلي ... اين عطر سيب است

امشب نگارم ياد مارا كرده باشد ؟

اين آرزو با اين دل تيره ، عجيب است

اشكي كه ميريزم نشان بي قراري است

اين عاشقانه گريه در وصف حبيب است

او شهريار كوچه ي ما را صدا زد

لحن صدايش بحر چشمانم طبيب است

ماه دل ما عاشقان دور تو چرخيد

خورشيد اما در صف ما بي رقيب است

زخم تو از خم تا به اينجا سايه دارد

اين كاسه هاي شير هم نوعي فريب است

كوتاه باشد نامه ي ما چون حزين شد

شايد كه ديدار علي (ع) با ما قريب است ...

نوشته شده در 87/03/19ساعت 19 توسط مهدی| |

عزم پریدن کردی مادر عالمین ...

مادر حسین

نمیدانم که می دانی مادر یا نه ؟

این سفر برای قلب علی....پدر ما مضر است ...

 

اگر نتوانی ... اگر نگزارند شبها گریه کنی ...

آنوقت چشم گریان خداحافظی میکنی ؟

مادر عالمین ! من هنوز باورم نمیشود که تورا شبانه دفن کردند . و تو در این سن ...

شما ؟؟؟ بی حرم ؟

عجیبه ... باورم نمیشود

حالا که باید با این گفته ها زندگی کنیم میگویم ... دلم به شدت برای خودم میسوزد

شما را قدر ندانستم .

ولی

روی پرچم هیئتمان بزرگ نوشته بود .. بیرق ما چادر خاکی توست

آره والله ...

ما بدون محبت و شفاعت شما ...

شما خدای روی زمین بودی و شما را کشتند

یکی از القاب بزرگ خدا

شهید است

غریب

شهید ...

نوشته شده در 87/03/18ساعت 14 توسط مهدی| |

عجب شبیه امشب
یه دل داره پر از تب
مادری که با گریه
میخنده پیش زینب(س)

میخنده تا نسوزه
باقی مونده ی لونه اش
میخنده تا نریزه
اشکای مرد خونه اش

مادر قصه ی ما
وقتی قدم میذاره
با دست به دیوار زدن
اشکمو درمیاره

مادر با مهربونی

دستی کشید رو سرش

آروم میگفت به زینب(س)

وصیت آخرش

 

می گفت عزیزمادر

روزای سختی داری

اما میخوام حسین(ع) و

هیچوقت تنها نزاری

 

یه بقچه بر میداره

ببین که بی قراره

یه جور لباس کهنه

برا حسین(ع) میزاره

 

حسن(ع) با بی قراری

 امن یجیب میخونه

آخه تمام راز

مادرشو میدونه

 

خدای آسمونی ،

نحیف و قد کمونی

اما چرا شهید شد

تو اول جوونی

 

مادر بی مزارم

برا دلم سکینه است

مادر ما به والله

غریبه مدینه است

 

معشوقه ی علی(ع) و

نور چشمیه پدر

اگه سپهر بود میگفت

اتل متل یه مادر ...

نوشته شده در 87/03/13ساعت 15 توسط مهدی| |

                                  

"عاص بن وائل" يكي از بزرگاي مشركين ،با حضرت رسول (ص) بعد از خارج شدن ايشون از مسجد گفتگو كرد .

قسمتي از بزرگان قريش هم اون نزديكي اين صحنه رو ديدن و از ابن وائل بعد از رفتن حضرت پرسيدند :

ابن وائل ! با كي حرف ميزدي ؟ اونم خيلي بي احترام گفت : با اين مرد ابتر !

...( حالا ابتر يعني چي ؟

جوابش جالبه .. پيامبر همون موقع ها پسرش عبدالله رو از دست داده بود ، و تو زبون عربي به كسي كه ديگه پسر نداره و  بلا عقب هستش ميگن ابتر ... و اين لقب بي شرمانه اي بود كه قريش بعد از فوت پسر نبي اكرم براش پيدا كرده بودند..... )

پيامبر كه يه ذره نا خوش بود از اين حرفاي مردم  و بد دهني اونا ، تا چند لحظه ي بعد دوباره خدا با بشارتي كه بهش داد اميدوارتر و خوشحال تر از همه بود .

عجب بشارتي .. عجب سخني و عجب وحي ي ... كوتاهترين سوره و زيباترين اونها براي ما كه پيرو نعمتي هستيم كه ادامه دهنده راه رسول بعد از عروج آخرين ايشون به ملكوته .

جرئيل نازل شد و وحي آمد ...

                           بسم الله الرحمن الرحيم

إِنَّا أَعْطَيْنَاكَ الْكَوْثَرَ (١)

فَصَلِّ لِرَبِّكَ وَانْحَرْ (٢)

 إِنَّ شَانِئَكَ هُوَ الأبْتَرُ (٣)

به نام خداوند بخشنده و مهربان

همانا ما به تو نعمت بي پايان (كوثر) را اعطا كرديم

بواسطه اين نعمت نماز به پادار و قرباني كن

قطعا دشمن بدگو و بد خوي تو خودش بلاعقب (بدون نسل) است .

نوشته شده در 87/03/12ساعت 0 توسط مهدی| |

همه ي بچه هاي محل بي خبرند ولي ... تو ميآي

همه ي زائرا تو خوابند ولي ...

همه نا اميدا كنج خونه اند ولي ...

همه ي تشنه ها دارند ميميرند ولي ...

همه ي عاشقا مشغول امتحانن ولي ...

همه ي شاعرا خسته اند ولي ...

همه ي اس ام اس بازا مشغول جك گفتنن ولي ...

همه ي دخترا تو فكر خوشگلي اند ولي ...

همه پسرا تو فكر دخترا ند ولي ...

همه ي مامانا تو فكر بچه شونن ولي ...

همه ي بابا هابه فكر پولند ولي ...

همه ي قرمزا به فكر قطبي اند ولي ...

همه ي آبي ها تو فكر جام اند ولي ...

همه ي بسيجيا به فكر خودشونند ولي ...

همه ي دنيا تو فكرند ولي ! ...

                    تو ميآي

                                    

نوشته شده در 87/03/09ساعت 21 توسط مهدی| |

قسمتي از فيلمنامه ي "به احترام عشق سكوت"

(براي رفع گرگيجه ‌:

سينا كه يه بچه اعتقاديه  با نامزدش كه به بعضي از اين مسائل ديني پايبند نيست، (يكيشم حجاب) براي گردش به كوه رفتن)

شيرين كه كمي انگار در فكر فرو رفته كمي سينا را نگاه ميكند و بعد ميخواهد چيزي بگويد كه منصرف ميشود ...سپس سيناچوبي را از زمين برميدارد و به دست شيرين ميدهد و بعد خيلي آروم از او ميپرسد :

ميدوني چرا خدا آدم و از بهشت انداخت بيرون ؟

شيرين : نه ...

سينا : چرا ... ميدوني ...فك كن

شيرين : خوب ....واسه اون ميوه هه ؟ .

سينا : گندم

شيرين : نخيرم سيب ...

سپس يكجا مي ايستند

سينا : خوب ..اصلا سيب .. يه سيبي كه ممنوع شده بود ...

شيرين : بعد آدمم رفت و اونو خورد .. بعدشم خدا انداختش بيرون

سينا : خوبه ... شيرين ! يعني او سيبه ارزشش از آدم بيشتر بود؟!!

شيرين : ... نه، ولي ...اصلا تو بهشت يه عالمه سيب ديگه بوده

سينا : اصلا يه عالمه ميوه ي جورواجور ديگه بوده ... اما چون آدم اين سيب و خورد خدا انداختش بيرون

شيرين : خوب ...؟

سينا : ببين ، اون سيبه هم مثل سيباي ديگه خوش طعم و خوشگل بود اما دليلي نداشت ارزشش اونقدر بره بالا كه خدا آدم و از بهشت بندازه بيرون ،

خدا يه حريمي دور اين سيبه كشيد ، يه محدوديتي گزاشت دورش ... اونوقت بود كه آدم و حوا ، هي بهم گفتن : بريم ببينيم اين سيب چيه كه خدا انقدر گفته نخوريد ... آخه نميشه كه ... همه رو بشه خورد جز اين يكي ...

شيرين : يعني ميگي هر كي ....

سينا : من هيچي نميگم ، ... راه بيفت كه خيلي ديره...


نوشته شده در 87/03/08ساعت 0 توسط مهدی| |

در گستره ای شوق تماشای تو بودم

قطعا که در این وادی سرگشته نبودم

گفتی که کنون جلوه کنم نزد جماعت

چشمم به تو افتاد به جا سجده نمودم

 

یک چادر و یک روی پر از نور هویداست

او دخت نبی و غم پنهانی مولاست

هرگز نتوانم که از این سجده برآیم

آری که خدا روی زمین حضرت زهراست (س)

 

آوازه ی عشقش به علی ورد زبان است

وای این چه خدایی است که در شهر فقان است

بی پرده بگویم  همه از برکت اویند

اعجاب ترین معجزه ی کل زمان است

 

دل سوخته با شرح دل ام ابیها

در سوخته شد از حسد جمله به مولا

شمشیر اگر بود چرا آن همه لشگر

کشتند به سیلی و لگد مادر مارا

 

بنگر که علی در دل او درد چه دیده

کاین بار به کوثر قدحی سر نکشیده

من فکر کنم ،رنج علی غسل شبانه است

چون سخت ببیند عاشقی یار خمیده

نوشته شده در 87/03/07ساعت 15 توسط مهدی| |

سلام خانوم و یا آقای " ۰ "

تو نظرات مطلب "سجده شعر" کل اطلاعات خانوادگی من رو بیان فرمودید .. عیبی نداره

البته فهمیدم شما کی هستید ...

... ۱۷ ساله ی  ...

متولد پاییزی ... !!

ادامه اش ساکن بماند

حتما شخصیت م. نور تو این چند سال خیلی عوض شده ، بعضی از بچه ها به من میگن تو آدم دورویی هستی و فقط نماد آدم مذهبی ها هستی و باور کن مث شما تو روی من اینو میگن ، یادمه یه بار یکی میخواست بگیره من و بزنه ... در حالی که فحش میداد

بسیجی بودن و مذهبی بودن برا من یه لقبه ... و حرف شما درسته

هرچند بخاطر این دو تا چیز هم سیلی خوردم هم کتک خوردم هم چاقو خوردم و هم سختی کشیدم

اگه الانم یکی ازم بپرسه ارزشش و داشت که خیلی از موقعیت هات رو بخاطر این دو چیز ول کنی ؟ بهش میگم نمیدونم ...

من شاید جزو نفرات اولی بودم که حداقل تو تهران بلد بودم آهنگسازی رو به صورت حرفه ای انجام بدم با فقط و فقط نرم افزار ... الانشم میتونم و قاعدتا با فروشش پول خوبی دستم میاد ولی ...

ببین جناب ۰ یا هرکسی که به من یا امثال من این طعنه رو میزنن

{ من حزب خودم رو دارم ... نه حزب ا... ییم نه هیچ فرقه دیگه ، بیشتر کسایی هم که واقعا من و میشناسن میدونن شاید عقایدی رو دارم که از نظر اسلام (کنونی) متفاوته }

اما خوب بیشتر عقایدم هم به اسلام و تفکر قشنگش شیعه میخوره ، این دلیل نمیشه حالا که من ریش میزارم و نماز میخونم و میرم مناطق جنگی ... آهنگ گوش ندم و سراغ چیزی نرم و رابطه مو به هر شکلی با مونث قطع کنم یا اخلاق بدی داشته باشم ...

من حزب خودم و دارم ... حالا شما هرچی میخواین اسمشو بزار

.

التماس دعا در

ایام فاطمیه ...!

نوشته شده در 87/03/07ساعت 13 توسط مهدی| |

با چشمان بهت زده محمد را نگاه کردم و گفتم چی؟؟ مگه میشه؟! ولی مثل اینکه قضیه جدی بود.پاشو کرده بود تو یه کفش که من این خانوم رو دوست دارم! و میخوام باهاش ازدواج کنم! برا دوتا بچه ی ۴.۵ سالشم پدری میکنم.گفتم محمد تو فقط ۱۸ سالته اصلا میفهمی چی میگی؟

من و محمد تو یه دبیرستان درس میخوندیم.پدرش وقتی هنوز دنیا نیومده بود شهید شد و حالا اون بود و یه پدربزرگ و مادربزرگ پیر و یه خواهر دلسوز که ۲سال ازش بزرگتر بود.مادرشم بعد از شهادت پدرش ازدواج کرده و بعد از یه مدتی طلاق گرفته بود...

خیلی رفاقتم باهاش صمیمی شده بود ولی فوق العاده یه دنده بود.از سال دوم دبیرستان تو درسا کمکش میکردم...همیشه عجز و لابه میکرد که پدربزرگ و مادربزرگم درکم نمیکنند.تا از اون خونه نیام بیرون نه میتونم درس بخونم نه دانشگاه قبول شم.با مادربزرگش تلفنی زیاد صحبت میکردم پیرزنی بود ساده و دلسوز و در عین حال مذهبی و فوق العاده شکاک! چند بار محمد رو به بهونه ی اینکه لباساش بوی سیگار میده از هونه انداخته بود بیرون! ولی من محمد رو میشناختم.اهل این حرفا نبود...

مادرش تو یه خونه ی محقر اجاره ای در حواشی شهر با خواهرش زندگی میکرد.محمد هم خیلی اوقات به بهونه های مختلف از خونه میزد بیرون و میرفت پیش مادرش.مادرش زنی بود مهربان و دلسوز که نتونسته بود حس محبت مادری رو به فرزندش اهدا کنه و درجهت رسیدن به این موضوع هم دوست داشت تلاش کنه.

در یکی از همین روزها صبح که رفتم مدرسه خوشحالی فزاینده ای رو در چهره ی محمد دیدم.سراسیمه اومد جلو و گفت کارم درست شده! گفتم چی شده داش محمد؟ گفت دیروز رفته بودم بنیاد شهید گفتم میخوام برم پیش مادرم زندگی کنم اونا هم گفتن چون به سن قانونی رسیدی میتونی خودت تصمیم بگیری کجا زندگی کنی.همون روز محمد وسایلشو جمع کرد و بدون اینکه به مادربزرگش بگه رفت خونه ی مادرش.همون شب مادربزرگ و عموهاش اومده بودن خونه ی مادرش و یه قشقرق حسابی به پا کرده بودن و محله رو ریخته بودن به هم...

با این وجود منم گوشم بدهکار نبود از این تغییر خوشحال بودم چون محمد خوشحال بود.دیگه مثل قدیم سر و وضعش نامناسب نبود عوض ۱۰۰۰تومن پول توجیبی ماهیانه که باعث میشد بعضی روزا مسیر ۵کیلومتری مدرسه تا خونه رو پیاده بره روزی ۵۰۰تومن پول توجیبی میگرفت.دوچرخه خرید.باشگاه بدنسازی اسم نوشت و گردش و تفریحشم به جای خود...یه روز تو مدرسه رو کردم بهش و گفتم داش محمد خدا رو شکر که وضع و اوضاعت خیلی خوب شده یواش یواش ردیف کن بشینیم درس بخونیم.خیلی عقبیا! سرشو مثل همیشه که میخواست صحبت کنه انداخت پایین و گفت:ای بابا! تو از مادربزرگم بدتریا! نمیتونی ببینی یه چند وقت داره بهمون خوش میگذره؟ وقتی این حرفو زد یه ذره احساس شرمندگی کردم و بهش یه جورایی حق دادم.هرچند خودمم نمیدونستم کدوم درسته؟

داش محمد ما که تا ۱۸سالگی توی خونه ی مادربزرگش بزرگ شده بود که ۱۰شب ساعت خاموشی زدن بود و تلویزیون هم به خاطر پول به سختی روشن میشد حالا تا ۲و ۳ شب پای ماهواره مینشست و هرروز با دوستای جدیدش که هیچ کدومشون رو نمیشناختم پی گشت و گذار و الافی بود.چند باری به مادرش گفتم : حاج خانوم منم خوشحالم از اینکه محمد پیش شماست ولی فکر نمیکنید زیادی آزادش گذاشتید؟ ولی اونم حرف محمد رو میزد: محمد نیاز داره به یه کم تفریح!!

منم خداییش هیچی نمیتونستم بگم سال پیش دانشگاهی بودم و اوج درس خوندن.با این حال روزی یکی دو ساعت تلفنی یه رو در رو باهم صحبت میکردیم.هرچند دیگه حرفای منم شده بود باد هوا! بعضی وقتا واقعا کم می آوردم و میگفتم اصلا به من چه؟ من دلم برا محمد بسوزه کی دلش برا من بسوزه که از درسم عقب میوفتم و کنکور قبول نمیشم؟! هنوز فکرم تموم نشده جواب خودمو میدادم و میگفتم اگه محمد هم مثل من بابا داشت دیگه قرار نبود بره پیش مادربزرگش که بعد بخواد بره پیش مادرش که بعد این همه مشکلات و... اصلا باباش رفته شهید شده واسه من که بتونم درس بخونم.حالا یه ذره کمک از دستم برنمیاد؟ تا به اینجا میرسیدم دوباره عزمم قوی میشد که هواشو داشته باشم.یکی از همین روزا رفتم خونه شون.دیدم تو فکره.گفتم محمد چیزی شده؟ گفت: شوهر زن همسایمون چند وقت پیش خودکشی کرده الان این زن با دوتا دختر بچه تو یه خونه تنها زندگی میکنن میخوام باهاش ازدواج کنم!! با اون شناختی که از محمد داشتم میدونستم این فقط یه حرف ساده نیست...

محمد شد دوباره همون آدم افسرده و پریشون! یه بار ۵۰ تا قرص خورد...یه بار شیر گاز رو تو یه اتاق دربسته رو خودش باز کرد که اگه مامانش اینا زود به دادش نرسیده بودن...

اون سال من دانشگاه تهران قبول شدم.رشته ی حقوق! ولی محمد با وجود داشتن داشتن سهمیه دانشگاه آزادم قبول نشد!! دیگه درگیر درس و دانشگاه و ثبت نام شدم کم کم از محمد دورتر و دورتر...تا یه روز اتفاقی تو خیابون دیدمش.خیلی عوض شده بود...انگار دو سه سال شکسته تر شده بود.زود رفتم جلو و با صدای بلند گفتم سلام داش محمد! مثل قدیم سرش پایین بود.به سختی سرشو آورد بالا و منو برانداز کرد.چشماش نیمه باز بود و مثل معتادا شده بود.بعد از چند ثانیه شناخت.پریدم بغلش کردم.به سختی صحبت میکرد.جویای احوالش شدم.اولش از حرف زدن ابا میکرد.احساس کردم یه ذره هم از دست من ناراحته که بی معرفتی کردم در حقش.خلاصه گفت و گفت...ولی این بار موقع حرف زدن سرشو بلند کرده بود و زمین رو نگاه نمیکرد...اشک تو چشمام حلقه زده بود.میخواستم بلند داد بزنم و های های گریه کنم.به خاطر اون ماجراها برده بودنش پیش روانپزشک.دکترای ازخدا بی خبر هم بدون اینکه بدونن مشکل محمد چیه و دنبال ریشه اش بگردن صورت مساله رو پاک کردن و توی بیمارستان روانیا بستریش کرده بودن و ۶بار بهش شوک قوی وارد کرده بودن که این فکر و خیالات از ذهنش پاک بشه ولی محمد هنوزم تو فکر اون زن...

الان سال سوم ورودم به دانشگاهه ولی محمد هنوز نتونسته دانشگاه قبول شه حتی دانشگاه آزاد!

 محمد تنها یکی از بچه های ۱۸۰۰۰۰ شهید هشت سال جنگ تحمیلیه...محمد تنها یکی از اون همه بچه هاییه که مشکلات لاینحل دارن...الان میفهمم که جنگ هنوز تموم نشده...بعضی وقتا خیلی خودمو سرزنش میکنم که چرا نتونستم محمد رو کمک کنم...حتما میشد ولی... 

نوشته شده در 87/03/03ساعت 11 توسط | |


Design By : Night Skin