ماورای بهشت
تا کجا می برد این نقش به دیوار مرا
ميلاد امام رضا(ع) - باز اين دلم اي خدا هواييه ، هواييه گنبد طلائيه -:- حسين سيب سرخي [186 کلیک] ميلاد امام رضا(ع) - يا رضا گل بهارم ، بردهاي صبر و قرارم -:- حميد رضا عليمي [285 کلیک] برگرفته شده از سایت بچه های قلم ((بسم الله الرحمن الرحیم و ایاه نستعین)) اول سلام... راستش قرار نبود اینکونه آغاز کنم اما... اما جمعه... نمی دونم این جمعه چقدر به منجی فکر کردید؟... امیدوارم مثل من نبوده باشید... حتی یک دقیقه! با چند بیت از سعدی شروع می کنم. منتظرشی که بیاد و از غمهایت براش بگی... مگر غمی جز دوری او هست؟ یا اگر هست مگر وقتی او بیاید غمی هم می ماند؟ گفته بودم چو بیایی غم دل با تو بگویم چه بگویم که غم از دل برود چون تو بیایی مولای من! شب عاشقان بیدل چه شب دراز باشد تو بیا کز اول شب در صبح باز باشد بکرشمۀ عنایت نظری به سوی ما کن که دعا دردمندان ز سر نیاز باشد مولای من! خّرم آن روز که بازآیی و سعدی گوید آمدی وه که چه مشتاق و پریشان بودم!
نماز یکشنبه ذیقعده یادتون نره... راحته.. به مفاتیح؛ اعمال ذیقعده مراجعه کنید... البته مقدماتی هم داره که اگر خدا بخواهد می گویم... التماس دعا یا علی این تحولات ماورای بهشت برای چیست ؟ مهاجر و عبدالرحمن و منتظر کیستند ؟ چرا به ماورای بهشت آمده اند ؟ هدف وبلاگ ما از حالا چیست ؟ این وبلاگ تنها مسیر ما برای ارتباط با همه ی مردم است ارتباطی که من دوست دارم برای هدف مقدسی باشد و آن هدف خداست ... اما درجه ی اولش ایمان به خداست . و میخواهیم ثابت کنیم . همه چیز را ثابت کنیم . میخواهیم " بشری "باشیم تا جوابی برای سوالات آینده داشته باشیم. دلیل اینکه عبدالرحمن به لیست نویسندگان اضافه شد برای هرچه دقیقتر پیدا کردن مطالب مختلف وبلاگ و بالا رفتن سطح دینی و البته فلسفی وبلاگ است . چون تخصص اوست . وجود مهاجر برای ماورای بهشت حکم جوهر است در مقابل قلم عشق . او از شهدا میداند و میخواند و یاد آنها را وظیفه خود میداند . و منتظر هم از پله های آسمان و شناخت مراحلش مینویسد و نمیگزارد موضوعی از قلم جا بیفتد . ... همه ی این توصیفات برای این است که همه مان آمده ایم با قلم هایمان از بدی ها نهی کنیم و به خوبی ها یادآور شویم . و به طرف او برویم . جای خالی خود را در صفحات وبلاگ پیدا کنیم. و اگر پیمانی بستیم خود ماوراییان مراقب ما هستند و مطمئنم و مطمئنم و مطمئنم نمیگزارند زمین بخوریم. قیصر ..... وقتی از زیر پل رد شدیم ، و سایه ی پل بالای سرمان قرار گرفت و جمعیت را مشکی مشکی نمود آنقدر خوشحال شدم که انگار میخواستم بال دربیاورم . و به شهر چنین گفتم. شهری زیر سایه ... زیر سایه ی عاطفه... چون همه اشک میریختند فکرشان فکر شهادت و رفتارشان رفتار شهدا بود . شهری زیر سایه ... زیر سایه ی عشق ... چون باران دست های دختر و پسر را به هم داده بود و به خدا نزدیک میکرد شهری زیر سایه ... زیر سایه ی عفاف ... چون همه پاکدامن بودند و برعکس روزهای دیگر چشم ها رو به خدا بود. شهری زیر سایه ... زیر سایه ی شهدا ... امام صادق علیهالسلام فرمود: «کسی که سوره کهف را در هر شب جمعه بخواند، نمی میرد مگر آنکه شهید باشد و خداوند او را در قیامت با شهدا محشور ميفرماید و همراه شهدا ميایستد». به خدا پناه میبرم از نفس سرکشیده ی خود و به وجود آن ذات مقدس قسم میخورم که خدایی جز خودش نیست. میخواهم کوتاه از پیکر شهدا بنویسم . اینبار با کلام و بدون قافیه. میخواهم بنویسم من بعد از شهیدان چه کرده ام و بایستی چه کار کنم. میخواهم بنویسم که کم کاری که هیچ بیکاری کردم . بگزار این مطلب بیننده نداشته باشد. بگزار حرفها تکراری باشد. حرفها از کاغذ برون تر نرود . قلمم به من میگوید تو هرچه که کردی برای خودت کردی و من آنرا تایید میکنم. هر چه کردم فقط بخاطر فخر فروشی و التیام نفس بوده و نه بیش از این ... حرکات صورتم و ریش ها نشان میدهند که در دونبال راه شمایم و یا حتی در نوشته هایم چنین تلقی میشود ... اما به خدا هیچ کاری برای نشان دادن راه شما نکردم . اگر هم بوده آن هم از ریا بوده و بس . یادم نمیاید در این چند هفته اخیر کاری را برای رضای خدا کرده باشم و بگویم که نفسم آرام شود و شاد شوم. هرچه کرم برای خوشنودی ذهن تشویشگر به ادعا بوده و بس. من در کنار طابوتهای شما کوچک میشوم حتی کوچکتر از جنازه های شما . و زانو بغل میگیرم و ترانه ی سکوت را زمزمه میکنم . و سکوت میکنم. زیرا جز سکوت چیزی مثل همیشه در بساط ندارم تا در محفظه ی راه باقی مانده ی شما بگزرام . تا دل شما را شاد کنم. از آنچه کرده ام پشیمانم و نامید از اینکه فردا هم از بیکسان خواهم بود. شب با من آشنا تر از روز است و این را خوب میدانی ای خدا . آرزو بر من کنید که دعا بر من اثر نکرد آرزو کنید ذره ای یاد بگیرم که از خودگزشتگی چیست ... و راه جوانمردی کجاست !!! مرتضی روی خم زانوش نشست و بند پوتینشو محکم کرد.دوباره از گوشه ی چشم به مجید نگاه کرد.حرفی برای گفتن نداشت.میدونست دلتنگه.این رو از طرز نگاه کردنش به غروب خورشید فهمیده بود. رضوانی ساعتشو نگاه کرد و گفت:"حسن باقری باید تا الان میرسید."مجید نگاهشو از غروب خورشید برداشت.چشماش پراز غصه بود.با این حال لبخندزد و گفت:"حسن آِقا بد قول نیست.لابد کاری براش پیش اومده." با صدای شنیدن موتور ماشین نگاه ها به بیرون کشیده شد.مرتضی از جا بلند شد و گفت:"اومدن"مجید دوباره لبخند زد و به مرتضی نگاه کرد:دیدی گفتم حسن آقا بدقول نیست؟! با اومدن حسن باقری نقشه روی میز پهن شد.مجید هنوز دلش جای دیگه ای پرپر میزد.حسن باقری درحالیکه به نقشه زل زده بودناگهان سرشو بلند کرد: -حال و هوای دیگه ای داری دکتر؟ مجید به خودش اومد.مرتضی گفت:"من فکر میکنم چون دکتر نتونسته همراه بچه ها به دیدار امام (ره)بره ناراحته." برای لحظه ای نگاه مجید با چشمان عمیق و پرسشگر باقری گره خورد.یادش نمی اومد تحت تاثیر این نگاه قرار نگرفته باشه: -...شما که بهتر میدونید حسن آقا دوست داشتم با بچه ها برم.ولی خب... حسن باقری سرتکون داد و گفت:"گرچه میدونم این موضوع نیست اما مختاری که برای رفتن و نرفتنت تصمیم بگیری" مجید حال خودشو بهتر میدونست.حس و حالی داشت که نمی نونست به زبون بیاره: بگذریم!دل ما حالی به حالیه.بریم سراغ نقشه بهتره. سه ساعت بعد روی طرح و نقشه ی عملیات به نتیجه رسیدن.مجید گفت:"اگه قراره شناسایی دقیق انجام بگیره باید زودتر شروع کنیم." مرتضی دست مجید رو گرفت و تو دست حسن باقری گذاشت: -حسن آقا این شما و این دکتر بقایی.هروقت میگم بیا برو به مادر پدرت سربزن میگه تلفن کردم و لازم نیست.حالا شما یه چیزی بگید... مجید دست حسن رو فشار داد و خندید... -مگه دروغ گفتم حسن آقا؟ حسن باقری ادامه داد "به نظرم تا عملیات شروع نشده به بهبهان برو.بالاخره پدر مادرت هم از توسهمی دارن." مجید به فکر فرورفت.پیشنهاد بدی نبود. -حالا که اصرار می کنید باشه میرم.ایشالا فردا برمیگردم تا طبق برنامه به کارها برسیم." بعد سوار ماشین شدو راه افتاد.بیشتر از ۴۰ کیلومتر نرفته بود که یهو پاشو روی ترمز گذاشت.قرآن کوچیکی که همیشه تو جیبش داشت بیرون آوردودلش آروم و قرار نداشت.قرآن رو بوسید و به پیشونیش گذاشت.اشک تو چشماش حلقه زد.خاموش گفت:"باید برگردم" چندبار پدال گازوفشار داد .به آینه نگاه کرد و فرمونو تا اونجایی که جا داشت چرخوند. راه اومده رو دوباره برگشت.وقتی به قرارگاه رسید همه با تعجب نگاهش کردن.حسن باقری خیره بهش نگاه کرد.قلاوند جلو دوید و زیر بغل مجیدرو گرفت: -ببین دکتر اگه برگشتی بمونی باید بگم فعلا اینجا کسی منتظرت نیست. لبخند کمرنگی روی لبهای مجید بازی کرد.حسن باقری درحالی که دستشو روی شونه ی مجید گذاشته بود گفت:"هیچ وقت نباید به آقا مجید اصرار کرد.این مرد دلش پراز الهامه.خودش میدونه چی کار کنه." مرتضی جلو آمد و پیشونی مجید و بوسید: حالا بگو چرا برگشتی؟شما که قبول کرده بودی بری. مجید گفت:"احساس کردم به جای رفتن به بهبهان اگه کنار بسیجیها باشم بهتره." اشک تو چشم حسن باقری جوشید. درحالی که بغض با لبهاش بازی میکرد،لبخند زد: -پس از قرار معلوم فردا میشه برای شناسایی منطقه بریم... اون شب مجید احساس عجیبی داشت.خوابش نمی برد،دفترچه اش رو باز کرد...اشک تو چشماش حلقه زد.اسم 39 نقر از شهدا رو تو این دفترچه یادداشت کرده بود.همه از دوستاش بودن.هروقت دلتنگ میشد،به دفترچه اش نگاه میکردو با آنها حرف میزد.خودکارشو برداشت و ناخودآگاه شماره ی 40 رو تو دفترچه اش نوشت.با رسیدن صبح وضو گرفت و نمازشو خوند. هنوز آفتاب بهمن ماه رو تپه ماهورها نتابیده بود که شش فرمانده به راه افتادن. -مهم برای ما قسمت بالایی منطقه ی فکه است. دو ماشین جیپ با سرعت در پیچ و خم جاده می رفتن.مجید به بیابان چشم دوخته بود.قلاوند وقتی اونو غرق در افکارش دید،گفت:"بالاخره سوره ی والفجر رو از حفظ کردی یا نه؟" مجید چشم از بیابان برداشت: -بله فکر میکنم امروز کاملا میتونم سوره رو از حفظ بخونم. صدای غرش توپها از جایی دور به گوش میرسید.دو جیپ همچنان با شتاب میرفتن و طوفانی از خاک رو پشت سر میگذاشتن.خورشید رنگ پریده تر از روزهای گذشته در سینه ی آسمان دیده میشد.وقتی ماشینها از نفس افتادن،فرماندهان به طرف دیدگاه حرکت کردن.ثبت و شناسایی موقعیت دشمن ساعتی طول کشید.با شنیدن اذان ظهر مجید آستین بالا زد: -بریم سنگرهای عقب نمازمونو بخونیم. ناگهان صدای انفجار عمیقی شنیده شد.همه چیز در ابری از گردو غبار فرورفت.کسی فریاد میزد و همه رو به اسم میخوند. -برادرا همه سالمن؟ وقتی گردوغبار فروکش کرد،لبها به لبخند گشوده شد.همه سالم بودند.گلوله ی توپ درکمترین فاصله به آونها منفجر شده بود. -اینجا موندن خطرناکه بهتره بریم. حسن باقری رو به محمد کردوگفت:"به سنگر خمپاره ی ارتشیها برو و مختصات این تپه رو بگیرتا شناساییمون کامل شه." محمد به سرعت دوید.گلوله های توپ پی در پی در اطراف آنها منفجر میشد. -ابنجا بمونیم بهتره.نباید بلند شیم تا دشمن فکر کنه ما رفتیم. طولی نکشید که محمد مختصاتو گرفت و به طرف سنگر فرماندهان به راه افتاد.با صدای سوت کوتاه و ناگهانی گلوله ی توپ سرخم کرد.صدای انفجار زمینو لرزوند.دوباره همه جا در ابری بز دود و غبار فرو رفت.محمد دوید.صدای ناله و شهادتین از هر طرف بلند بود.مرتضی درحالی که خون سروصورتشو گرفته بود،ازجا بلند شد.مجید رو دید که به زمین افتاده لنگ لنگان به طرفش رفت.سرش رو بالا گرفت تا بهتر نفس بکشه.از دوپای قطع شده خون بیرون میزد.فریاد کشید:"بیسیم بزنید آمبولانس بفرستن." همه غرق در خون بودن... لبهای رنگ پریده ی مجید آروم تکون می خورد... ده دقیقه بعد،خون ردیف چهلم دفترچه رو قرمز کرده بود... نفس هایم را به تو هدیه میدهم تا باز برایم بخوانی دوباره سینه سپر کنی و از ته دل گل نرگس را برایم بخوانی و من به شوق صدایت کف بزنم و یا مهدی سر دهم. نفس هایم را به تو هدیه میدهم تا برخیزی و یا حسین بگویی ... برخیزی و مدام نام اربابم را صدا بزنی ... دلم برای حسین حسین گفتن هایت تنگ شده . دلم برای خودت تنگ شده . راستش را بخواهی خیلی از ما به تو مدیونیم . چون تو نوکری بودی که ما عابران را وارد کوی ارباب نمودی . به ما هم دیوانگی یاد دادی ، و اینکه چطور میشود دیوانه شد. دلم برایت تنگ شده است . حالا که میشنوم دیگر نمیتوانی بخوانی و گوشه نشین شده ای . قلبم گرفته است و تپش هایش فروکش کرده حالا که میبینم به هیئت میایی و گوشه ای مینشینی و به صدای سینه زنان گوش میدهی ... دلم برایت تنگ شده . نفس هایم را به تو هدیه میدهم تا حداقل محرم در کنار بندگان خدا و نوکران ارباب علمداری کنی و باز از عشق بگویی از آرزوی نوکری و مدال نوکری . نفس هایم را به تو هدیه میدهم تا اشک های محرومیت از مدح ارباب را نبینم. دلم برایت تنگ شده عبدالرضا . حالا که همه میگویند او دورنگ است و ... میدانم ... همه را میدانم که همه از تو توضیح میخواهند و تو خسته ای از حالت چشمان مردم که افسوس گرانه بر تو نگاه میکنندو همه را میدانم. از همین نیم ساعت پیش که شنیدم شاید محرم هم نخوانی . دستهایم سست شد . که شاید دیگر سخت به سینه بخورد عبدالرضا دلم برای تو تنگ میشود . اگر صحنه ی هیئت خالی از تو باشد . بگزار تا حنجره ام را به تو هدیه کنم . تا باز از شب اصغر بخوانی ... از شب هفتم . تا بتوانم گریه کنم و فریاد نزنم . نفس هایم را به تو هدیه میدهم تا به باد روضه کربلا از عباس بخوانی و بگویی ابوالفضل ... سلامتی همگی مریضا . مخصوصا عبدالرضا هلالی مداح اهل بیت صلوات در بند کتاب آن ستمگر باسق شده ، این نفس ِ جوانم دونبال گره های گزشته آزاد شده بند زبانم . با این همه سنگینی و زنجیر باز ، است هنوز ، درب زندان این نامه ی خوش خط تمرد خط خود اوست ، خط شیطان . ...
سلام....امیدوارم دلاتون شاد باشه ... منظور از این شعر این بود که ، یه کمی الیاس و جدی بگیریم. جدی میگما ... وجدانا یه بررسی کوچیک تو اشتباهات زنجیروار گناهامون که توسط تنها یک شخص اتفاق افتاده بکنیم. متوجه این قضیه میشیم ممکنه بعضیا بگن . ما بررسی کردیم دیدیم که به شیطان نرسید . رسید به یه انسان . خوب واسه همینه که : قل اعوذ برب الناس.......الذی یوسوسوا فی صدور الناس.من الجنه و الناس. خوب اگه باز میخواید باور نکنید به خودتون مربوطه (با توجه به آیه هاااااا)
ميلاد امام رضا(ع) - نگاهت برا من باغ بهشت ، نزاري به دلم داغ بهشت -:- سلحشور [111 کلیک]
ميلاد امام رضا(ع) - بر لبم ذکر هو الهو ، مددي ضامن آهو -:- حسن خلج [77 کلیک]
ميلاد امام رضا(ع) - آمده عالم آل فاطمه(س) ثامن الائمه(ع) - آمده جان همه عشق همه ثامن الائمه(ع) -:- حسن خلج [77 کلیک]
ميلاد امام رضا(ع) -کسی که راهی جنونه ، زیاد تو دنیا نمیمونه ، امشب بيداره دلم ، آروم نداره دلم -:- محمود کریمی [126 کلیک]
ميلاد امام رضا(ع) - ستاره بارونه ، جشن آقامونه ، مي ميزنم به عشق رضا پيمونه به پيمونه -:- محمود کريمي [183 کلیک]
ميلاد امام رضا(ع) - نسيم شبونه سلام منو ميرسونه ، به همون کسي که قصه دلمو ميدونه -:- محمود کريمي [100 کلیک]
ميلاد امام رضا(ع) - قدر هزارتا آسمون کبوترهاتو دوست دارم ، وقتي ميام به مشهدت سوغاتي گندم ميارم -:- عبدالرضا هلالي [85 کلیک]
ميلاد امام رضا(ع) - دلم شکسته ، دخيل بسته به جعد گيسوي تو ، ضامن آهو مدد -:- عبدالرضا هلالي [60 کلیک]
ميلاد امام رضا(ع) - در ميخونه چه بازه ، شب شب خاطره سازه ، کي ميگه که بي نصيبيم آقامون بنده نوازه -:- عبدالرضا هلالي [64 کلیک]
ميلاد امام رضا(ع) - من عبد و تو سلطاني من خار و تو ريحاني من ظلمت و اندوهم اي ماه خراساني -:- عبدالرضا هلالي [49 کلیک]
ميلاد امام رضا(ع) - امشب شب بارونه ، بلبل داره ميخونه - عشاق جهان مژده ميلاد آقامونه -:- سعيد حداديان [94 کلیک]
اگر خواندید ما ماورایی ها را هم دعا کنید...

ولي دل به پائيز نسپرده ايم
چو گلدان خالي لب پنجره
پر از خاطرات ترك خورده ايم
اگر داغ دل بود، ما ديده ايم
اگر خون دل بود، ما خورده ايم
اگر دل دليل است، آورده ايم
اگر داغ شرط است، ما برده ايم
اگر دشنه ي دشمنان، گردنيم
اگر خنجر دوستان، گرده ايم
گواهي بخواهيد، اينك گواه
همين زخم هايي كه نشمرده ايم!
دلي سر بلند و سري سر به زير
از اين دست عمري به سر برده ايم




| Design By : Night Skin |


