ماورای بهشت
تا کجا می برد این نقش به دیوار مرا
آخرین پست امسال یعنی سال ۱۳۸۵ رو مشاهده می کنید... بهترین مطلب وبلاگ رو به نظر خودم در سال ۸۵ انتخاب کردم امیدوارم خوشتون بیاد تاریخ این مطلب ۲۹/۹/۸۵ : هنوز در حال دویدن بود . ساعت از ۳ شب گزشته ... دوستش از دور فریاد میزنه محمد برگرد دنبال چی می گردی ؟ محمد ایندفعه برگشت و با فریاد و عصبانیت گفت : برید تو خونه هاتون . برید . با من چی کار دارین ؟؟؟ تورو خدا برید همه خسته شده بودن دوستش رضا دست هاش رو روی زانوهاش گزاشته بود و به همه میگفت : فایده نداره این کل شغه . بیاد بریم هر کاری کنید برنمیگرده . محمد آروم تر شده بود به طرف جلو مستقیم و حرکت میکرد . از همه چی مینالید . کم کم دادوفریادهاش با اشک همراه شد . خیابون های مدینه اینقدر پر نور بودند که مجالی به نور گریه های محمد نمیدادند . مقصدش رو گم کرده بود ... از چند سال پیش آرزو داشت بیاد بقیع رو ببینه ... وقتی اسمش میومد به گریه می افتاد . توی عملیات اگه یا زهرا نمی گفت بچه ها آماده نمیشدند . دیگه از راه رفتن خسته شد . نشست رو زمین . یه مشت خاک برداشت و کوبید زمین و بلند بلند گفت خدایا اینجا کجاست ؟ یعنی این همه نور تو این شهر چرا نباید یه دونش فقط یه دونش تو مزار مادرم باشه ... آی مردم خیلی بی معرفتید . به خدا خیلی بی معرفتید. دوباره شروع کرد به گریه کردن ... بازم شعر همیشگی رو زمزمه می کرد ... وقتی میگفت مادر برات بمیرم جونش به لب میومد انگار میخواد واقعا با شعرش بمیره . از زمین بلند شده بود و تمام شب رو تو خیابون ها و گاها توی کوچه ها گریه کنان زمزمه میکرد . وای که چقدر راز و نیازاش قشنگ بود . صبح که همه رفته بودند بقیع محمد از پشت همه مردم صف شکنی کردو رسید به خاک بقیع ... تا نشست زمین یه مشت خاک پاچید به بدنش تا فرم لباس خاکیش رو از دست نده . وای که چقدر قشنگ گریه میکنه ... اگه خوب گوش تیز کنی می فهمی داره چی میگه ... سلام ... منم .... خیلی وقته بار و بندیلم رو جمع کردم ... هنوز نوبتم نشده ؟؟؟ ........... محمد ۱ سال بعد شهادت مادرش به خونه خودش برگشت ......................................................................................................... فردا من عازم کربلای ایران هستم البته با کلی رفیق دیگه یه کربلای غریب ....کرمانشاه خیلی محتاج دعا هستم....از همتون التماس دعا دارم. حلال کنید اگه حرفی زدیم مناسب نبود کلا حلالمون کنید. یا علی فیلم 300 ، فیلمی که گویا از فردا - 9 مارس 2007- در سینماها اکران خواهد شد. داستان فیلم درباره نبرد سپاه خشایارشاه در ترموپیل و مقاومت یک لشگر 300 نفره در برابر سپاه ایران است. اما چیزی که باعث برانگیخته شدن احساسات ایرانیان بعد از دیدن این فیلم خواهد شد ، چهره زشت و غلطی است که از ایرانیان ارائه میشود ، چه در بعد ظاهری و چه از لحاظ منش و شیوه رفتار آنها. نمیخواهم پستم را از سر تعصب بنویسم ، ولی واقعا شما فکر میکنید ، چنین تصویرسازیای از خشایارشاه درست است؟! آیا محققین این فیلم در مورد لباس ایرانیان در عهد باستان تحقیق علمی کردهاند ، به گواه همگان لباس ایرانیان باستان از لحاظ آراستگی و زیبایی در دنیای قدیم همتایی نداشته است ، چنانکه لباس ایرانی هدیهای بسیار با ارزش در آن زمان محسوب میشد.
در ضمن شخصیت سال ۸۵ از بین خودمون انتخاب می کنیم...... عشقست عبدالرضا هلالی حالا زمان انتقام دیگر ، از آن نامردانی است که خواستند عبدالرضا را به پای داری ببرند که طنابش را از پنبه ای نازک درست کردند و بارها با شایعات گوناگون می خواستند دستگاه اهل بیت را زیر سوال ببرند. هم اکنون بشتابید. شخصیت سال 1385 که در شبکه سوم سیما با sms شروع شده است و تا حالا و با همکاری بچه های هئیتی حاج عبدالرضا هلالی اول است
پس هر که حاج عبدالرضا هلالی را بخاطر حضرت زهرا دوست دارد
یک اس ام اس بزند به شماره 10002200 و بنویسد هلالی یا helali تاریخ برگزاری این نظر سنجی ۱۷/۵/۸۵ بود که امروز ۲۱/۱۲/۸۵ هست که داریم جوب و اعام می کنیم.
هیچ کدوم ( 3رای، 0%) پس محمد اصفهانی در حد یک شخصیت ایرانی می خونه. مامن شورش شبهای محرم با توست با حضورت حرم آل علی آرام است تا زمانی که در این قافله پرچم با توست علقمه زیر شتاب نفست می سوزد وعده ای داده ای و چشمه ی زمزم با توست حتما احساس خودتون رو واسه این شعر بگید. آخرين دعاي سيد الشهدا عليه السلام در تاسوعا چه گذشت ؟ در شب عاشورا چه گذشت؟ عطش الحسين عليه السلام مقتل جناب حر بن يزيد رياحي مقتل جناب زهير مقتل جناب مسلم و حبيب مقتل حضرت سيدالشهدا عليه السلام مقتل حضرت عبدالله بن الحسن مقتل حضرت علي اصغر عليه السلام مقتل حضرت علي اكبر مقتل حضرت قاسم بن الحسن مقتل دو غلام مقتل عبدالله بن مسلم بن عقيل مقتل قمر بني هاشم عليه السلام نماز ظهر عاشورا وداع با حضرت سجاد عليه السلام وداع سيد الشهدا با خاندان روز سوم عملیات طریقالقدس ساعت 2 و 30 دقیقه صبح بود که شهید باقرى به خط «سابله» رفت تا اوضاع را بررسى کند. در حالى که سه شبانهروز نخوابیده بود. آن شب خودش رانندگى مىکرد. بیسیمچى هم در کنارش بود. به خاطر بىخوابى چند روزه، موقع رانندگى خوابش برد و با یک آمبولانس که پشت خاکریز بود تصادف شدیدى کرد. در اثر تصادف پیشانیش شکاف برداشته بود و پزشکان مىگفتند ضربه مغزى شده است. ابتدا او را در بیمارستانى در سوسنگرد و سپس به اهواز بردند. ما در اهواز به ملاقاتش رفتیم. وضع بدى داشت و خون بالا مىآورد. دستش را گرفتم و با او صحبت کردم، یک چشمش کاملا بسته بود. تا فهمید که کى هستم، چشم سالمش را باز کرد و پرسید: «مساله پل سابله چه شد؟ تا کجا پیش رفتند چه کردند؟» من عصبانى شدم و گفتم: «تو با این حالت چه کار به این کارها دارى» اما او اصرار مىکرد، گفتم: «مشکل پل سابله حل شد» پیشرفت عملیات را براى او توضیح دادم تا حدىراضى شد و آرام گرفت. بعد گفت: «قرار است مرا به بیمارستان اصفهان ببرند. تلفن کنید و پیشرفت عملیات را خبر بدهید.» سپس از اصفهان به تهران منتقل شد. دکتر گفته بود که باید تا یک ماه استراحت مطلق بکند در غیر این صورت به سردردهاى مداوم مبتلا مىشود. او علىرغم این تذکر پس از یک هفته به اهواز بازگشت. به حدى حالش بد بود که نمىتوانست روى پایش بایستد. همان طور که دکتر گفته بود، سردردهاى عجیبى مىگرفت. با این همه حتى، در آن حالت دراز مىکشید و نامهها را مىخواند، یا مىنشست و کار مىکرد. به هر حال بىکار نمىماند. زنده ماندن او به معجزه شبیه بود. در حقیقت خدا او را نگه داشت تا شهید شود. همیشه مىگفت: «چون در مقابل شهدا مسئولیم، به هر طریقى بمیریم خدا گناهانمان را نمىبخشد.» عشق پرسید : چیست که تورا از دیار مالوف و خانه امن بیرون کشانده و در کوه بیابان در زیر تازیانه سرما و گرما تو را در دامن رنج و خطر افکنده است. درنگ نکردم و برخواستم و در هیاهوی نبرد و در میان غرش سلاح ها به دامن عشق در آویختم و فرشتگان که تاب تماشای نور عشق نداشتند در پس حجاب ابر پنهان شدند. به گفتار زیبای شهید آوینی . خوشا بحالت آقای ملاقلی پور..... خوب زمانی رفتی. و این هم آهنگی زیبا از فیلم م.مثل مادر. بچه خیلی باحالی بود ، تقریبا همیشه با هم بودیم. ۳ یا ۴ ماه بود که با هم رفته بودیم خط مقدم...... یه روز گفت : پاشو بزن بریم شهر...خیلی دلم تنگ شده .... ما هم به حساب رفاقت قبول کردیم و صبح زود خودمون رسوندیم تهران. خلاصه بعد الظهر اومد دنبالم و گفت : پاشو آماده شو بریم یه چرخی تو شهر بزنیم و بعدشم برگردیم خط ..... بهش با تعجب گفتم بابا تو دیوونه شدی به قرآن ، تازه اومدیم بابا ...... خلاصه با کلی نق و نوق قبول کردم که باهاش برم. تا نزدیکیای غروب شهر و گشتیم. یه دفعه به من رو کرد و یه آب دهن قورت داد و گفت : مرتضی گشنت نیست؟ گفتم الان دوساعت ما رو می گردونی اونوقت می گی گشنت نیست. گفت : پس بیا بریم نماز بخونیم و بیایم تا مهمونت کنم. گفتم : چشم ، مخلصتم هستم خلاصه بعد از نماز ما رو برد به یه جیگرکی ، سفارش 20 سیخ جیگر و دل وقلوه داد .... با خودم گفتم چه دست و دلباز شده ... خلاصه 20 تا رو با هم خوردیم داشت لقمه آخر و میزد که به صاحب مغازه گفت آقا : 20 تا دیگه هم بیار.......من که دیگه باورم شده بو این خل شده بهش گفتم : حمید باور کن دیوونه شدی ... بابا زشته جلو مردم....... خلاصه اورد و با هم دیگه خوردیم ... لقمه آخر رو که زد دوباره به صاحب مغازه گفت : آقا قربون مرامت 10 تا دیگه بیاری کافیه .... من که دیگه خندم گرفته بود و داشتم فقط بهش می خندیدم....اصلا بچه با مزه ای بود. وقتی 10 تا سیخ جیگر رو رو میز گزاشت با یه حالت جدی رو به من کرد و گفت : مرتضی من فردا شب شهید میشم ،دیگه از امشب همدیگه رو نمی بینیم. من که یه دفعه بعد از اون همه خنده حول شده بودم و از کاراش شکه شده بودم بهش گفتم : بچه این حرفا رو نزن،چی میگی بابا. گفت : جدا من فردا شب شهید میشم. اونشب یه کم تو ماشین کنار هم صحبت کردیم ، خوابم برده بود تا اینکه رسیدیم کردستان... صبح از هم جدا شدیم... سرتون رو درد نمیارم تا شب ازش اطلاع نداشتم تا اینکه دم نماز صبح خیلی شکه شدم ، یاد شب قبلش که اون حرفا زد افتادم..... حمید شهید شده بود... ... يه بيابون ، يه دشت وسيع از همه جا صدا میاد ، انقدر صداهای مختلف میشنوی که سرت درد میگیره عصبانی میشی و به دور برت رو یه نگاه میندازی ، تازه میفهمی هیچکس دور و برت نیست . ولی کم کم به صداها عادت می کنی . دلت آماده گریه نشده ، هنوز تو این خاکا با پای پیاده مثل یه بچه ای که دستش از دستای مادرش جدا شده آروم آروم قدم بر میداری. خورشید از کنار یه نور زرد گرمی رو به صورتت هدایت می کنه ... به، یه گودی بزرگ میرسی . مثل دو سه نفری که اون طرف دایره ی خاکی نشستند ، زانوهات رو بقل می کنی و میزنی زیر گریه ، خودت هم نمی دونی واسه چی ، اما اونقدر دلت از هر موجودی که تصورش رو کنی گرفته که انگار گریه هات یه جور وسیله انتقام شده ... یه انتقام سخت از خیلی ها. وقتی بلند شدی می بینی خورشید داره کم کم نارنجی میشه ، هوا هم داره سرد میشه اما یه سرمای دوست داشتنی. بادی که دار می وزه یواش یواش رقص موهای تو رو رها می کنه و اجازه میده تو به مقصدی که خودت هم نمی دونی کجاست، برسی . رنگ خورشید حالا دیگه نارنجی یا شایدم قرمز شده ، از تفکرات خودت که بیرون میای میبینی به یه سه راهی رسیدی ، از اینجا به بعدش تو تصمیم نمیگیری که چی کار کنی ، دلت بهت دستور میده ، دستور میده که رو به سرزمین کرببلا وایستی و ذل به زنی به غروب خورشید... عشق یعنی ... در طلاییه غروب آفتاب سلام.....اصلا قصد نداشتم که دوباره مسائل موسیقی و خواننده های داخل ایران رو پیش بکشم ، همه شما هم می دونید بارها درباره خوانندگی تو ایران مطلب زدم،اما این دفعه فرق میکنه. این بار می خوام یه موضوعی رو خیلی کوتاه راجع به یکی از محبوب ترین خوانندگان ایران بگم : محسن چاوشی قضیه حاج محسن از بعد قضیه فیلم <<سنتوری>> به کارگردانی مهر جویی و آهنگ جدیدش که به نام (ورژن جدید نفس بریده) معروف شده هر روز داره جنجالی تر میشه و طرفدارای محسن چاووشی دیگه خونشون بجوش اومده و میشه گفت که تقریبا حق دارند. من بحث رو به محسن اختصاص نمیدم و کلی حرف می زنم. محسن ۴ ساله داره تو ایران آلبوم میده و اونجوری که روزنامه نگارا گفتن و خبرنگارا اطلاع دادند وضع مالی چندان خوبی نداره و اونجوری که ما می بینیم و اطلاعاتی که داریم یه بچه مثبت و تو قیافه و تریپش هیچ گونه تهاجم فرهنگی نمیبینیم. اما اینکه چرا مجوز نداره و در عین حال آهنگاش عین نقل و نبات پخش میشه؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟×۱۰۰ من بحث و تخصصی نمی کنم ولی یه سری سوال عامیانه که تو ذهن تک تک ما نقش بسته باید جواب داده بشه . ۱-چرا ایشون مجوز نداره؟ ۲-اگر نداره چرا تو فیلمی که برگزیده جشنواره شده و همه جای فیلم ترانه هاش هست؟ ۳-چه جوری میشه همون بازیگری که لب می زنه بشه برنده جایزه بهترین نقش اول مرد؟ ۴-چرا از استعداد این خواننده که تو خونه خودش آهنگش رو میسازه و میخونه استقبال نمیشه؟ ۵-چرا تو فیلم صداش هست اما اسمی ازش نبردند؟ ۶-(خیلی مهمه)اگه ایشون شعراش مشکل داره چرا جلوی خواننده های دیگه رو نمیگرند؟ و هزارن چرا دیگر..................... اما من این مطلب رو به خاطر این زدم که از محسن چاوشی یه نکته عالی دیگه دیدم و اون هم این بود که وقتی دید آهنگ نفس بریده ای که با محسن یگانه خونده شعری داره که امکان داره روحیه بدی رو برا خیلیا فراهم کنه رو در آلبومش قرار نداد ولی شعر رو عوض کرد و با فرزاد فرزین یک نفس بریده دیگه خوند..... ولی باز در کل آهنگ کلاغ رو سیاه چاوشی آهنگیه که هممون حفظیم و بارها زمزمه می کنیم و منتظر این هستیم ببینیم این سوالای مارو کی جواب میده!!! کاش می تونستم یه گوشه از هر حرم بمیرم کاش می تونستم که زیر علم بمیرم کاش می تونستم سایه بون بچه هاتون می شدم کاش می تونستم مرحم پای دختراتون می شدم کاش می تونستم قطره ی کوچیک آبی میشدم. کاش می تونستم نقاشی کنم ...... کاش می تونستم مثل عاشقات پرواز کنم دفتر تاریخ و یک بار دیگه باز کنم تا رسید به خیمه گاه و علقمه قصه ی گریه ی عشق و از نو آغاز کنم کاش می تونستم عمه رو یاری کنم توی اون جبهه غم بی سلاح کاری کنم اما افسوس که دلم خدای نیست که واسه اهل حرم زاری کنم. کاش می تونستم که شبیه شهدا پاک بشم ذکر یابن العسگری بگیرم و خاک بشم یا مثل امیرحسین عاشقی بی باک بشم بدون خدافظی ، رهسپار افلاک بشم کاش می تونستم نقاشی کنم ..... م.ن دعای خیرتان باشد جاده ساز رفتنش و شاید زمینه ساز زندگی با امیدش. البته چون همه می دونند من از این روز خیلی خوشم میاد برام یه عالمه کارت تبریک فرستادند . جا داره از همشون تشکر کنم اشالله جبران می کنم . بین همه ی این تبریکات آقا سامان (مردان آسمان) یه پست بخصوص تو وبش زده که خیلی جالبه ، (عکس بچگیم). بنده خدا همش از من می پرسید؟ چه جوری می تونم از این وسوسه ها خلاص بشم؟ ....اصلا یه استخاره کن ببین چی میشه؟ یه بار ۴ ساعت مخ ما رو کار گرفته بود که آره من فقط عشق خدا رو می خوام و نمی دونم از دختر و دوست دختر این جور چیزا بدم میاد . اصلا فیلم و عکس رو گزاشتم کنار و فقط می خوام به خدا فکر کنم و از این حرفای احساسی... ما هم اولش خیلی واسه این بنده خدا وقت گزاشتیم هی براش صحبت می کردیم. ازخدا و پیغمبر واسش می گفتیم و...خلاصه رفته بودیم بالا منبر و براش یه ریزحرف می زدیم که این کار و بکن این کار و نکن ، خدا مهربونه بندش رو دوست داره و از این حرفا ..... به خیال خودم فکر کردم این بابا خیلی از فردا متحول میشه و به قول خودمون از قدر مطلق رد میشه !!! فردا صبح که دیدمش فهمیدم داره با یکی از رفقاش مشکوک صحبت می کنه یه ذره رفتم جلوتر تا ببینم به ایشون چی میگه ؟ چشمتون روز بد نبینه !!! حدس بزن چی میگفت؟ .....ببینم می تونی برا منم یه زید ردیف کنی؟ من که دیگه دو سه تا رنگ عوض کرده بودم تصمیم گرفتم که دیگه سراغ ارشاد نرم. این قضیه رو یکی از رفیقام نقل کرده بود خلاصه داستان، جالبیه تا آخر بخونید. بد بجوری حالم گرفته بود از صبح حالت بدی داشتم ، روز چهارشنبه بود شب قبلش نماز امام زمان و با چه لذتی خونده بودم اما حالا.... حالم گرفته بود ، می خواستم هر طوری شده با یه چیزی خودم و سر گرم کنم ، آدم هم تو جوونی خلاصه پرده رو زدم کنار ، دیدم یه گربه توسی بزرگ ذل زده تو چشای من ، یه جورایی با عصبانیت من و نگاه می کرد ، انگار می خواست یه چیزی و یادآوری کنه ، نمی دونم چی شد یاد نماز شب قبلش افتادم . تازه یادم اومد گربه برا چی داره به من نگاه می کنه . می خواست بگه فلانی تو که دیشب نماز برای ظهور آقات خوندی حالا این فکرای که دیدم هیچ گربه ای اون دور و ورا نیست.از خدا تشکر کردم و برگشتم تو اتاق و یه مداحی توپ گزاشتم و شروع کردم به درس خوندن و ادامه زندگی... اما یه نتیجه ای داشت که برا من خیلی مهم بود . اونم این بود که دیگه گربه ها رو با سنگ و این جور چیزا ناکار نکنم گناه دارن به خدا. ... امشب رفتم تئاتر خورشید کاروان . البته برام نوشته بودند وعظیم ترین قسمت زندگیم رو به من دادند. شانزدهمین سال پخش این تئاتر بود . و ندیدم کسی رو که تو این تئاتر با اشک چشماش رقیه خانم رو صدا نزده باشه....از همه سنین. اون خانوم بی حجابه و یا اون رئیس بسیج منطقه. یه حساب سر انگشتی با خودم کردم و دیدم در این ۱۶ سال که این تئاتر پخش شده ... ۲۶۰۰۰۰ نفر شایدم خیلی بیشتر با این تئاتر حال کردند. این معجزه هنره. ولی خود ما بچه هیئتی ها چی کار کردیم؟ بیاید بیشتر تلاش کنیم و سطح کارمون رو بالاتر ببریم. فقط همین. زنده باشید عشاق واقعی. ... خاک پای همتونم اگه امشب بتونم خودمونی براتون یه خورده روضه بخونم قصه امشب من صنعت شعری نداره مثل من غریبه و تو غصه ها کم میاره ز شرار دل می سوزم زتمامی وجود بسم رب الشهدا یکی بود یکی نبود یکی بود یکی نبود زیر گنبد کبود روزهای جبهه و جنگ روزهای قشنگی بود روزهای قشنگی بود روزهای سخت جدایی کاشکی جنگ تموم نمی شد می شدیم کربلایی توی جنگ و جبهه ها یه بچه ی کوچیک بودم نبودم جبهه ولی من به اونا نزدیک بودم خاطرات اون روزها هیچوقت ز یادم نمی ره مرغ دل به یاد تابوت شهید پر می گیره
اما بعد جبهه ها ما از خوبها جدا شدیم لباس خاکی فراموش شد و ما بی وفا شدیم لباس خاکی فراموش شد و ما بی وفا شدیم یا اباصالـــــح پس کِی میایـــــــی !!! دست بیعت به شهید و آرمانش نزدیم اون چیزی که اونها خواستند ماها هرگز نشدیم اونجا با ذکر حسین شبونه معبر می زدند همه جا جار می زدند غلام ابن الحسنن (ع) ذکر یابن العسکری(ع) از لبشون کم نمی شد غیر یا مهدی (ع) چیزی به دردها مرحم نمی شد اینجا کم کم خاطرات و از تو ذهنا می برند دیگه حرفی از شهید تو مجلسها نمی زدند
اونجا ناله می زدند چرا آقامون نمیاد حال جبهه خبر از حضور آقامون می داد اینجا خون به قلب ناز مهدی زهرا (ع) شده صوت موسیقی طنین اندازِ محفل ها شده اونجا کرخه و دو کوهه جنت جانبازا بود جذر و مد رود دِز مبهوت اشک چشمها بود اینجا با زخم زبون جانباز رو تحویل می گیرن همه عزت و تو ثروت و تحصیل می بینن اونجا سر بند ابوالفضل (ع) به همه تَوُون می داد بسیجی با لب تشنه لب دریا جون می داد اینجا غیرت می دن و عشق تمدن می خرند با حجاب بی حجاب دم از تمدن می زنند اونجا رفتند روی مین که دنیا رو رها کنید درد بی درمون دنیا دوستی رو دوا کنید اونجا زیر برف و بارون توی سنگرای سخت اینجا ویلا و تجمل رو دلها نشون بدن یکی محزون یکی خندون شیوه اونا نبود این طریق نبوی و سیره مولا نبود در ازای پاره ی دلی که جبهه داده بود خونه خشتی سزای مادر شهید نبود این وصیت نامه ی بت شکن خمین نبود روی بوم خونهها جز پرچم حسین نبود
یا ابا صالح پس کی میایی !!!! کوچه ها ی شهر ما بی روضه و دعا نبود جای هر خون شهید تو مجلسا گناه نبود رهبر غریب ما اون روزها دلگیر نبود صورت شبیه ماهش اینقدر پیر نبود رد پای شهدا تو زندگی ها گم شده شیوه عصر جهالت شیوه مردم شده یا ابا صالح پس کی میایی !!!!
چطوری روز قیامت آقا رو صدا کنیم تو چشای مادرش زهرا چطور نگاه کنیم آقا جون دستم بگیر رنگ جماعت نباشم دیگه از جدت حسین دارم خجالت می کشم حالا که اومده مردی که رفیق شهداست بچه ی جبهه و جنگ و با صفا و با خداست اومدم آشتی کنم با تو به والله آقا جون روتو بر نگردون از من جون زهرا آقا جون بس که بد سر زده از من دیگه دل خسته شدم به سرم هر چی بیاد حَقّمه به والله آقا جون آقا من تو رو قسم می دم به یک مرد غریب همونی که کشته شد کنار دریا آقا جون همونی که یه روزی خیمه هاشو آتیش زدن دخترش آواره شد میون صحرا آقا جون مددی کن که شبیه شهدا پاک بشم ذکر یابن العسکری بگیرم و خاک بشم یا ابا صالح پس کی میایی !!!! هرکی اونجا رو دیده اولش یه نیشخند می زنه و بعد با یه ذزه سر تکون دادن بهت می گه : من نمی تونم بهت بگم چه جوریه! .باید خودت بری ببینی.... بعد که یه ذره ازش خواهش میکنی و یه دستی به ریشت به نشونه التماس می کشی بهت میگه : بابا به خدا باید لمسش کنی...هرچی بگم بیهوده است . باید بری خودت ببینی،باید یه نماز اونجا بخونی...باید یه شب تو حسینیه اش بیدار بمونی.... بعد تو بهش رو میکنی و با حالت تعجب و نگاهی آشفته ازش می پرسی: حالا واسه چی باید بیدار بمونم؟ اونم در حال که داره بر میگرده و یه جورایی می خواد تو رو تنها بزاره و بره میگه : واسه اینکه یه چیزایی رو ببینی........





کدام خواننده در حد یک شخصیت ایرانی می خواند ؟
محمد اصفهانی ( 330رای، 50%) 
علیرضا افتخاری ( 287رای، 43%) 
رضا صادقی ( 28رای، 4%) 
عصار ( 1رای، 0%) 
محسن چاووشی ( 2رای، 0%) 
همه خواننده ها خوبند ( 2رای، 0%) 



![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()








ذهنش همه جا میره جز پیش خدا ، خلاصه یه لحظه حواسم از خط خارج شد و می خواستم یه ذره خارج از نوبت فکر کنم ، همین که یه ذره داشتم برا خودم تو ذهنم افکار ناجالبی می تراشیدم ، یه صدایی از پنجره اومد یعنی صدای تق یا سر و صدا نبود هر چی بود من و تا لب پنجره برد .
بیخودی چیه که باهاشون 2 ساعته که در گیری؟ یه جورایی از نگاه گربه خجالت کشیدم و یه حس غرور بهم دست داد که آقا هوام رو داره وفکرمن و به واسطه یه گربه به یاد خودش انداخت. خلاصه یه چند ثانیه ای تو این فکرا بودم که دوباره برگشتم ببینم گربه هنوز پشت پنجره است یا نه ؟
نمایشی از اسارت خاندان نبوی....از سربریده داخل صندوق .... از عشق یه راحب مسیحی ....از دیوانگی مردم و حس عاشقانه به اما حسین(ع) و از خیلی چیزهای دیگه....



راستی این ینک لینک حمایت از این برو بچ گل و دوست داشتنیه از این به بعد با مطالب منه.
| Design By : Night Skin |


